ديباچه
مشروطه و مشروطه خواهی
فصل يك
ناسيوناليسم
الف ـ سياست خارجی
ب ـ سياست فرهنگی
فصل دو
آزاديخواهی
طرح تمركز زدائی يا حكومتهای محلی
فصل سه
توسعه
الف ـ اقتصاد
ب ـ جامعه مدنی
پ ـ آموزش
فصل چهار
عدالت اجتماعی
فصل پنج
استراتژی پيكار
فصل شش
يك جهان بينی متفاوت
فصل هفت
حزب راست ميانه
انتشارات حزب مشروطه ايران
سپتامبر ۲٠٠۲
ديباچه
مشروطه و مشروطه خواهی
از پايه گذاری رسمی حزب مشروطه ايران درسال
١٣٧٣/1994 ( سازمان مشروطه خواهان آن زمان ) منشور و اساسنامه و
برنامه سياسی حزب موضوع بحثهای فراوان بوده است. اين كتابچه
دربرگيرنده مهمترين موضوعات درباره جهان بينی حزب و برنامه های آن
است، با توجه به پيشرفتهائی كه در اين سالها در انديشه ما پيدا شده
است، و پس از يك بررسی تحليلی كوتاه دوران مشروط ، به برنامه سياسی
مشروطه نوين و استراتژی حزب در فصلهای بعدی می پردازد.
در
مباحث اين كتاب كوچک، فلسفه سياسی و چاره جوئيهای عملی درهم آميخته اند
و از آن گريزی نيست. يك حزب سياسی می بايد پاسخهای روشن
برای كشورداری داشته باشد و اين پاسخها می بايد
بر يك جهان بينی ، بر يك فلسفه سياسی ، بنياد شود . شعار دادن و
راهكارهای متناقض، عرضه داشتن نزد ما جائی ندارد. ايدئولوژی با "الف
بزرگ" (يا I در زبانهای اروپائی) به معنی سيستم فكری كه همه پديده
های جهان را به رشته يك انديشه بنيادی درآورد سپری شده است
و در جامعه و اقتصاد می بايد عملگرا و غير مكتبی بود.
انعطاف پذيری و گردن نهادن به واقعيات زندگی و تجربه عملی نشانه هر
برنامه سياسی كاميابی است. ولی يجای يك برنامه سياسی نمی توان كشكولی
از شعارها فراهم آورد كه يكديگر را نفی كنند؛ و درهر برنامه سياسی،
ارزشهای معينی دست بالا را می يابند.
ما امروز طبعا در
شرايطی نيستيم كه برای همه مسائل جامعه برنامه عمل تفصيلی داشته باشيم
و لزومی هم نيست. اما به عنوان نمونه ای از آنچه برای آينده ايران می
خواهيم و تاكيد بر پاره ای ارزشهای چيره بر برنامه سياسی حزب در اينجا
و آنجا وارد جزئيات عملی شده ايم.
* * *
واژه مشروطه در فارسی با شرط اشتباه گرفته شده است
و در نخستين نگاه به معنی حكومت مشروط كه اختيارات نامحدود ندارد می
آيد. ولی هر حكومتی به اين معنی مشروط است. حتا خودكامه ترين حكومتها
نيز مشروط به قانونهای نوشته و نانوشته و رسمهائی است
كه اختيارات فرمانروا را محدود می كند ( مانند قانون "ساليك" كه
پادشاهی را از پدر به پسر بزرگتر پادشاه می رساند ). در تحليل آخر،
بزرگترين مستبدان تاريخ نيز تابع موازنه نيروها بوده اند و نمی
توانسته اند هرچه می خواهند بكنند.
مشروطه در نيمه دوم سده
نوزدهم از راه عثمانی به واژگان فارسی راه يافت و تركها آن را از روی
واژه "شارتر" فرانسه يا "كارتا" و كارتولای لاتين ساختند كه در آغاز
به معنی لوحی بود كه فرمانها را روی آن می نوشتند و بعد به قانون
اطلاق گرديد. ( ماگناكارتا كه اختيارات پادشاه را محدود می كرد و
نخستين "قانون اساسی" جهان بشمار می رود و فرمانی بود كه در آغاز سده
سيزدهم از سوی پادشاه انگليس به مجلس لردان صادر شد به معنی لغوی لوح
بزرگ است.) قانون اساسی به معنی امروزی با انقلاب امريكا آغاز شد و
امروز همه كشورهای جهان دارای قانون اساسی هستند (در انگلستان قوانين
موجود و عرف يا رسوم ، كار قانون اساسی را انجام می دهد و آن كشور يكی
از قانونی ترين حكومتها را دارد.) حكومت مشروطه را روشنفكران زمان در
برابر constitutional government اصطلاح كردن ، يعنی حكومت
قانونی و دارای مشروعيت برخاسته از اراده عمومی، در برابر حكومت
استبدادی سلطنتی. در ادبيات دوره مشروطه تا مدتی مشروطه و
"كنسطيطوسيون" با هم بكار می رفتند. در حكومت قانونی يا كنستيتوسيونل
، شكل حكومت پادشاهی يا جمهوری اهميت ندارد زيرا هردو پارلمانی هستند.
آن روشنفكران نخستين نسل ايرانيانی بودند كه با آشناشدن با
انديشه های غربی در پی دگرگونی بنيادی جامعه برآمدند و چاره را در
حكومت قانونی و درآوردن اختياركشور از دست پادشاه خودكامه وشاهزادگان
ديدند. ايران آن زمان كشوری ازهم گسيخته بود كه بيشتر روی نقشه جغرافيا
وجود داشت ـ نه ارتشی، نه ماليه ای، نه زيرساخت ارتباطی يا آموزشی كه
بتوان از آن سخن گفت ـ با يك اقتصاد روستائی بدوی و يك توده جمعيت
بيسواد و بی بهره از بهداشت. نقش و اهميت طبقه متوسط كوچك آن روز ايران
كه يك تنه پيكار نوسازندگی جامعه ايرانبی را بر عهده گرفت در تاريخ ما
بيمانند است.
طرح يا پروژه روشنفكران كه به نام مشروطه
خواهان شناخته می شدند از شكل حكومت و نوع نظام سياسی فراتر می رفت.
آنها به درستی اولويت را به مساله سياسی ايران می دادند، ولی اصلاح
حكومت گام نخستين يك برنامه فراگير برای نگهداری استقلال و يكپارچگی (
تماميت ) ايران و رساندن جامعه ايرانی به پيشرفته ترين كشورهای غرب می
بود. از اينجاست كه جنبش مشروطه نه تنها يك انقلاب دمكراتيك بلكه
آغازگر جنبش تجدد يا نوگری ( مدرنيته ) ايران شناخته شده است. برای
مشروطه خواهان ميان دمكراسی يا مردمسالاری و تجدد تفاوتی نبود و
مردمسالاری، مانند ناسيوناليسم و توسعه اقتصادی و اجتماعی و عدالت
اجتماعی، يكی از اجزاء طرح نوسازندگی جامعه بشمار می آمد. آنها در همه
زمينه های طرح خود دست به تلاشی زدند كه جامعه ايرانی تا آن زمان در
چنان ابعادی مانندش را نديده بود. هر چه ما امروز، در حد
خودمان، از اسباب تجدد داريم آغازش به
آن دوره باز می گردد ـ از آموزش همگانی تا حزب سياسی؛ از
روزنامه تا رمان و تئاتر؛ از راه آهن سرتاسری تا صنعت سنگين، از پوشش
درمانی تا برابری زن ومرد؛ از حقوق سياسی اقليتهای مذهبی تا عدم تمركز
و حكومتهای انتخابی محلی. درست است كه طرح مشروطه خواهان بيشتر روی
كاغذ ماند و درست است كه امروز ايران از جهاتی به عصر پيش از مشروطه
بازگشته است. ولی جنبش مشروطه نيروی محرك جامعه ايرانی در راه پر دست
انداز پيشرفت بود و همچنان هست.
امروز هم ما در اصل با همان
مسئله مركزی جامعه ايرانی يعنی تجدد و معنی و كاربردهای آن، و راههای
رسيدن به پيشرفته ترين كشورهای غرب روبروئيم. امروز هم برای جامعه ما
مردمسالاری و عدم تمركز در برابر حكومت آخوندی و نظام متمركز؛
ناسيوناليسم ايرانی در برابر تجزيه طلبی از يك سو و جهانگرائی
globalization از سوی ديگر؛ توسعه اقتصادی در برابر تسلط بازار؛
توسعه اجتماعی در برابرنابرابری زن ومرد و شيعه و غير شيعه و مسلمان و
غير مسلمان؛ و عدالت اجتماعی در برابر فاصله روز افزون طبقاتی قرار
دارد. امكانات ايران برای گشودن مساله تجدد و رسيدن به آرمان مشروطه
خواهان و بالا تر از آن بسيار بيشتر شده است، ولی در اصل مسئله تفاوت
چندانی نيست. هنوز مشروطه خواهی بهترين طرح يا پروژه برای ايران بشمار
می رود.
از ١٣۲٠/1941 بسياری از نويسندگان ، جنبش مشروطه را
روی ملاحظات حزبی و ايدئولوژيك به سه دوره بخش كرده اند: مشروطه اول
از ١۲۸۵/1906 تا ١۲۸۶/1907 و گلوله باران مجلس؛ مشروطه دوم از
١۲۸۸/1909 تا ١۲٩٩/1921 و كودتای سوم اسفند؛ و مشروطه سوم از ١٣۲٠/1941
تا ١٣٣۲/1953 و سرنگونی مصدق. اين نويسندگان تمام جنبش مشروطه را در
مجلس خلاصه می كنند. هر وقت مجلس صاحب اختيار بود مشروطه هم بود. اين
فروكاستن جنبش نوگری و تجدد ايران به يكی از اجزاء آن، با ابعاد واقعی
جنبش مشروطه و همچنين با واقعيت نقش مجلس در
بيشتر سالهای معدود برتری آن،
نمی خواند. با توجه به اين واقعيتهاست كه می بايد سرتاسر تاريخ ايران
را از دهه پايانی سده نوزدهم تا دهه هفتم سده بيستم به عنوان دوره
مشروطه شناخت. آن دورانی بود كه گفتمان ( ديسكور ) تجدد و نوسازندگی و
توسعه بر جامعه ايرانی چيره شد و جامعه سنتی را چنان از راههای هزار
ساله اش بيرون برد كه ارتجاع حكومت اسلامی نيز جز انحرافی از آن بشمار
نمی رود و در پاره ای زمينه های اصلی در خدمت آرمانهای مشروطه خواهان
در آمده است.
مجلس دستاورد بزرگ مشروطه خواهان بود ولی در
دوره های برتری خود از كار مهمی جز ايستادگی پيروزمندانه در برابر دست
اندازيهای امپرياليستی بر نيامد. از دوره دوم به بعد پس از اصلاح
قانون انتخابات، زميندارن بزرگ در شهرستانهای كوچكتر، فرايند
انتخاباتی را كنترل می كردند مجلس نماينده اكثريت مردم ايران بشمار
نمی آمد و در بيشتر دوران چيرگی اش يك عامل بازدارنده پيشرفت بود.
گذشته ازاين در سالهای پيش از رضاشاه ، ايران در يك نظام فئودالی،
كشوری تكه تكه وبخشهائی از آن در اشغال بيگانگان بود و حتا بانك و
گمركاتش از سوی آن دولتها اداره می شد. در بيشتر پانزده سال اول
مشروطه اصلا مجلسی در كار نمی بود و
عمر متوسط كابينه ها از دو ماه و بيست و
سه روز نمی گذشت. در سالهای پس از شهريور هم مجلس نمايش بهتری
نداد. بيشتر كابينه ها عمری كوتاه داشتند و نمايندگان مجلس به اندازه
ای دنبال منافع شخصی خود و بازيچه مراجع قدرت از درون و بيرون بودند كه
حتا مصدق با همه انتقاداتش از رضا شاه كه مجلس را در اختيار خود در
آورده بود گفت مجلس دزدگاه است و در دشمنی با مجلس تا زيرپا نهادن
قانون اساسی رفت و پارلمانی را كه در حكومت خودش انتخاب شده بود منحل
كرد.
برای آنكه دمكراسی در كشوری كار كند يك دستگاه اداری،
ازجمله يك دادگستری ، كه از نگهداری نظم برآيد؛ و سطحی از توسعه
اقتصادی و اجتماعی لازم است. در جهان سوم تنها كشورهائی كه حكومت
مركزی نيرومند داشتند توانستند به درجه ای از مردمسالاری برسند. حتی
پاره ای مستعمرات پيشين بويژه در امپراتوری انگليس از اين نظر در وضعی
بهتر از ايران آن روزها قرار داشتند. در باره دمكراسی هند بسيار می
گويند. ولی هند در هنگام استقلال خود زير ساخت اداری و آموزشی قابل
ملاحظه ای داشت و دادگستری آن مايه رشگ هر كشوری در جهان سوم بود و
هيچ ربطی به وضع ايران هشت دهه پيش نداشت كه در هر گوشه اش يك آخوند
يا ديوانی هركار می خواست با مردم می كرد.
اين مشكل برقراری
مردمسالاری در كشور واپسمانده را مشروطه خواهان در همان چند سال اول
دريافتند و تقريبا همه آنان به راه حل دست نيرومند روی آوردند. رضا
شاه با پشتيبانی همگانی ـ جز يك اقليت كوچك ـ به قدرت رسيد و چنانكه
در عمل ثابت شد در اجرای بيشتر برنامه مشروطه خواهان بسيار كاميابتر
بود. آنچه رضا شاه در بيست ساله بعدی توانست، در برنامه احزاب مشروطه و
در بحثهای مجلسها و كتابها و مقالات نويسندگان زمان آمده بود.
موضوع در آن زمان اين بود كه كداميك اولويت دارد: يك ايران
يكپارچه با حكومت مركزی پرقدرت، و برنامه گسترده توسعه اجتماعی و
اقتصادی؛ يا دمكراسی برای يك لايه نازك سياستگران و روشنفكران كه
بيشتر در تهران تمركز يافته بودند و مجلس و مطبوعات در اختيارشان بود؛
و بی نظمی و بی قانونی و ركود در همه جامعه؟ پس از سوم اسفند
١۲٩٩/1921 بسياری از خود آن روزنامه نگاران و سياستگران نيز در گزينش
حكومت نيرومند ترديدی به خود راه ندادند. جنبش مشروطه خواهی پيروز شده
بود زيرا جامعه می خواست نو شود ولی حكومت مشروطه شكست خورده بود زيرا
نمی توانست آرمانهای خود را تحقق بخشد.
رضا شاه نيز به آنچه
می خواست نرسيد، هم به دليل منابع اندكی كه در اختيار داشت، و هم به
دليل تكيه بيش از اندازه به زور در اداره مردمی كه پس از قرنها
سركوفتگی، تشنه بر عهده گرفتن مسئوليتهای خود و مشاركت بودند. ولی او
توانسته بود يكی از بزرگترين چرخشها را به تاريخ ايران بدهد. ميهن خود
را از تجزيه حتمی رهانده بود ؛ با پايه گذاری يك دستگاه اداری و ارتش
نيرومند ، از پاره های سرزمين ايران و اقوام گوناگون آن يك دولت-ملت
امروزی ساخته بود؛ دولت را به صورت عامل توسعه و پيشرفت جامعه در
آورده بود؛ يك زيرساخت ارتباطی و آموزشی و اقتصادی امروزی به ايران
داده بود؛ زنان را آزاد كرده بود ، كه در كنار اصلاحات ارضی محمد رضا
شاه و انقلاب آموزشی پهلوی بزرگترين انقلاب اجتماعی تاريخ ايران بشمار
می آيد؛ به تسلط آخوندها بر آموزش و دادگستری چنان ضربه ای زده بود كه
حتا حكومت اسلامی نتوانسته است آثار آن را بكلی برطرف كند.
پادشاهی سی و هفت ساله محمد رضا شاه بيشترش در كشاكشها و بحرانهائی
گذشت كه مجال چندانی برای دنبال كردن طرح نوسازی مشروطه نگذاشت. در
پانزده ساله پايانی پادشاهی او آن طرح با توجه به امكانات بسيار بيشتر
ايران با آهنگ شتابان و در ابعاد بيسابقه ای از سرگرفته شد كه نقاط قوت
و ضعف آن را آشكار تر ساخت. يك بار ديگر همه قدرت در تهران و در شخص
پادشاه تمركز يافت و برنامه ای برای توسعه همه سويه اجتماعی و اقتصادی
به اجرا در آمد كه ايران را برای نخستين بار در نيمه دوم هزاره دوم ـ
از اوج دوران صفوی ـ به مرحله "زمين كند" ( take off در اصطلاح توسعه
اقتصادی ، مانند هواپيما در لحظه ای كه از زمين كنده می شود و می
تواند به نيروی خودش پروازكند) رساند . اما به سبب همان تمركز قدرتها
و محدوديت نظرگاه يا پرسپكتيو طرح توسعه، نه تنها به فساد و اتلاف
منابع و اولويتهای نادرست انجاميد، بلكه ضعف و آسيب پذيری سياسی جامعه
ايرانی را به درجات خطرناكی رساند كه در انقلاب اسلامی نمودار شد.
تمركز همه تصميم گيريها در دستهای يك تن، با كم و كاستيهائی
كه هر انسان معمولی دارد، سبب شد كه راه بر هرگونه زياده روی و اشتباه
در قضاوت، و دوست بازی و خويشاوند پروری در امور عمومی، به حدی كه يك
حلقه كوچك پيرامون پادشاه برفراز يك گروه سرمايه داران بانفوذ سياسی
سهم شير را از دارائی ملی داشت، گشوده شود. يك نفر را كه در روز
می بايد دهها تصميم كوچك و بزرگ بگيرد بهتر می توان زير همه گونه
تاثيرات قرار داد. تاكيد بر پيشرفت كمی و آماری، سبب شد كه طرح توسعه
كمتر به ژرفای جامعه برود و بهره گيری درست از منابع شگرفی كه با
مقياسهای ايران در اختيار بود نشود. توسعه ايران در آن سالها حتی از
نظر صرف اقتصادی ناقص و ناهماهنگ بود. نقص وناهماهنگی بزرگتر در زمينه
سياسی بروز كرد.
يكی از بزرگترين خدمات پادشاهان پهلوی،
پروراندن يك طبقه متوسط امروزی نيرومند بود كه برای نخستين بار در
جامعه ايرانی پديدار شد. جامعه صنعتی و دمكراتيك بی اين طبقه متوسط
شدنی نيست. در سالهای محمد رضا شاه اين طبقه به درجه ای از قدرت رسيده
بود كه می توانست دست در دست يك پادشاه اصلاحگر ـ كه محمد رضا شاه بود
ـ جامعه صنعتی دمكراتيك ايران را بسازد. اما طبقه متوسط بالاگيرنده
ايران بجای آنكه مقام شايسته اش را در اداره جامعه بگيرد، پيوسته نه
تنها با موانع سياسی گوناگون روبرو می بود بلكه آشكارا از سوی رهبری
سياسی تحقير می شد. دست كم از دهه چهل / شصت ديگر نمی شد مردم
ايران را متهم كرد كه هنوز شايستگی حكومت بر خود
ندارند و می بايد اختيارشان به دست یك رهبر و خدايگان و
پيشوا باشد كه همه چیز را می داند و از همه كس بهتر می تواند
.
دوره مشروطه در ميان دستاوردهای بزرگ و كاستيهای كمرشكن با
انقلاب اسلامی، كه تبلور همه گرههای فرهنگ و جامعه و سياست ايران بود،
به پايان رسيد ولی به ايرانيان درجه ای از مدرنيته يا تجدد چشاند كه
پس از آن ديگر به هيچ نام و با هيچ وسيله ای نمی شد از چشائی آنان
بيرون آورد. بيدار شدن ناسيوناليسم به خواب رفته ايرانی و احساس
سربلندی بر حقی به تاريخ سه هزار ساله اين سرزمين درنام كنونيش ايران،
يك جلوه اين تجدد بود؛ برچيدن خانخانی و آزادی زنان و روستائيان و
پيدايش طبقه متوسط ايران جلوه ديگر آن. مردم ايران هيچگاه پيش و پس از
آن به چنان سطح زندگی نرسيده بودند ونرسيدند. جامعه ايرانی همه اسباب
زندگی امروزی را، هرچند ناكافی ، بدست آورد، و دولت ايران جای خود را
در جامعه بين المللی بازيافت. مشروطه خواهان از هر گرايش، با همه
كژرويها و كوتاهيهايشان، خدمتی به كشور خود كردند كه هرچه می گذرد
نمايانتر می شود.
با اينهمه شكست انكارناپذير طرح مشروطه در
نخستين دوران آن تا پيش از انقلاب اسلامی، بازنگری گسترده ای را در
فلسفه و شيوه های مشروطه خواهان می طلبيد. اين بازنگری از همان نخستين
سالهای انقلاب آغاز، و به عنوان مشروطه نوين، پايه برنامه سياسی حزب
مشروطه ايران شد. مشروطه نوين در واقع باز گشتی به پيام و معنای اصلی
جنبش مشروطه خواهی يعنی تجدد بود كه دهه ها در غوغای حزبی كردن تاريخ
همروزگار ايران و دادن تصويری يك بعدی از جنبش مشروطه گم شده بود.
مشروطه مفهومی بسيار ژرفتر و پردامنه تر از آن داشت كه بويژه از
سالهای جنگ دوم به ايرانيان تلقين می شد و اندك اندك آن را به حد يك
شكل حكومت، آنهم استبدادی، (در دست مخالفان گوناگون رژيم پادشاهی) يا
نمايشی زوركی (در دست رژيم) پائين آورده بودند. اين از كوتاهيهای بزرگ
پادشاهی پهلوی بود كه به عنوان زاده جنبش مشروطه و برآورنده بيشتر
آرزوهای ديرباور مشروطه خواهان، اينهمه كوشش در نديده گرفتن مشروطه
داشت.
چنانكه ديديم ناسيوناليسم و آزاديخواهی و توسعه و
عدالت اجتماعی در يك مجموعه بهم پيوسته، طرح مشروطه را می ساختند .
تجدد در آغاز سده گذشته برای رهبران فكری و سياسی مشروطه در هرچهار
صورت آن جلوه می كرد. مشروطه خواهان نوين اين طرح را در تماميتش گرفته
اند و آن را پيراسته از تناقضات و كم و كاستيهای فلسفی و سياسی دوران
هفتاد ساله مشروطه به جامه پايان سده بيستمی اش در آورده
اند.
فصل يك
ناسيوناليسم
مهمترين ويژگی جنبش مشروطه و نخستين انگيزه آن
ناسيوناليسم بود، يك ناسيوناليسم نگهدارنده و دفاعی در جهانی آزمند، و
دركشوری كه هركس می كوشيد دستی در آن داشته باشد. مشروطه خواهان از
آنجا آغازكردند كه برای درآوردن ايران از چيرگی نيروهای بيگانه و
يكپارچه كردن سرزمينی در حال ازهم پاشی چه چاره هائی می بايد انديشيد.
مردمسالاری و توسعه اقتصادی و اجتماعی، آنچه بعد ها تاريخنگاران جنبش
مشروطه انديشه آزادی و ترقی اصطلاح كردند، هدفهائی بودند برای رسيدن به
هدف بالاتر نگهداری استقلال و يكپارچگی ايران. گذشته از انفجار
احساسات ملی كه در آثار آن دوران می توان يافت، اين حس ناسيوناليستی
تنها توضيحی است كه بر پديده نه چندان عادی پيوستن گروه بزرگی از
روحانيون ـ دست كم در نخستين مراحل ـ به آن جنبش می توان يافت.
روحانيون در دوره قاجار صاحب اختيار كشور بودند و دست در دست دربار و
شاهزادگان سرنوشت مردم را تعيين می كردند. آنها هيچ دليل شخصی و گروهی
برای پيوستن به جنبشی كه دربار و شاه را ضعيف می كرد نمی داشتند.
روشنفكران مشروطه آنها را با انگشت نهادن بر سرشكستگی ملت مسلمان در
زير چكمه امپراتوريهای مسيحی به پيكار خود كشيدند.
احساس ملی ايرانيان عصر مشروطه، قرار دادن
ايران، نه بالاتر، بلكه پيش از هرچيز ديگ، از يك نياز و عاطفه طبيعی
برمی خاست و هنوز برای تقريبا همه ايرانيان بهمان صورت احساس می شود.
ايران همه آن چيزی است كه ما به عنوان ايرانی داريم. نبردها و
فداكاريها و دستاوردهای استثنائی يكصد نسل ايرانيان است كه ايران را
می سازد. بزرگترين اين دستاوردها سرزمين و مردمی است كه ايران بی آن
بيش از يك نام تاريخی نخواهد بود. اين سرزمين مرز پرگهر نيست و اين
مردم بالاترين مردمان روی زمين نيستند. ولی كار شگرفی بود كه در سه
هزار سال و در چنين گذرگاهی، سرزمين پهناورگوناگونی ميان دو دريا و
جمعيت بزرگ انسانهای تاب آور (پرطاقت) و پرمايه آن نگهداشته شدند و
هنوز می توانند سرهای خود را بالا بگيرند. چه وظيفه ای بالاتر و به
طبيعت زندگی نزديكتر كه اين تكه خاك دركوره تاريخ رفته همچنان
نگهداشته شود واين مردم از امواج بلا بدر آمده باز به بلنديهائی كه
شايستگی اش را دارند برسند؟
برای ما
ناسيوناليسم، در صورت نگهدارنده نه تجاوزكارانه؛ و دمكراتيك، نه
فاشيستی، ارزش دارد. با آنكه "ملی" و دمكراتيك لزوما يك مقوله نيستند
پيوند ارگانيك آنها را نبايد ناديده گرفت. می توان ناسيوناليست بود و
منش و باورهای دمكراتيك داشت و برعكس بسيار رهبران بوده اند كه شيوه
های دمكراتيك را با وظيفه دفاع و پيشبرد كشور ناسازگار دانسته اند.
ناسيوناليسم در اروپای عصر جديد ـ از سده هفدهم ـ هم در سنت دمكراتيك
و هم در سنت غير دمكراتيك پرورش يافت و زمانهائی بود كه ناسيوناليسم
غير دمكراتيك دست بالاتر را داشت. اما پيروزی سرانجام با سنت دمكراتيك
بوده است. ناسيوناليسم غير دمكراتيك در اروپای مركزی، دو جنگ جهانی و
"هولوكاست" را برپا كرد و امروز هم در اروپای خاوری بزرگترين دشمن
ملتها و اقوام است.
دركشور خود ما
ناسيوناليسم غير دمكراتيك با همه دستاوردهای شگرف خود از سيدن به
هدفهايش برنيامد و پياپی به شكستهای مصيبت بار دچار شد. نشاندن يك فرد
يا گروه كوچك ( اليگارشی ) بر تارك ملت و اندك اندك بجای ملت، در
بهترين شرايط نمی گذارد نيروهای مردم به تمامی بسيج شود و در بدترين
شرايط به تباهی سياسی و اخلاقی می انجامد. حتا افراطی ترين ملی گرايان
و ملت پرستان نيز نمی توانند بی متزلزل ساختن پايه های فكری خود حق
افرادی را كه ملت را ـ در كنار تاريخ و فرهنگ، يعنی حافظه و ميراث ملی
ـ می سازند انكاركنند. اينكه ملت بيش از حاصل جمع افراد خويش است درست؛
ولی آيا ضد حاصل جمع افراد خويش نيز هست؟ آيا افراد هيچ سهمی در اين
كليت ندارند؟ آيا می توان افراد ملت را كه واقعيت دارند دربرابر مفهوم
مجرد دولت به هيچ شمرد و حد اكثر برايشان حق فدا شدن در راه هدفی كه
رهبری می گذارد شناخت؟
سياست پيشگان و
آنها كه در تبليغات كار می كنند گرايش بدان دارند كه در هر دوره
تاريخی، بهترين رويدادها و خوشترين روزها را بگيرند و عموميت دهند.
اين هنر محدود كردن چشم انداز تاريخی است و به كار فريب دادن خود و
ديگران می آيد. خطرناكترين نمونه اش را در اسلامگرايان، اسلاميهای
راديكال، می توان يافت كه از هزار و چهار صد سال واقعيت اسلامی در
انديشه و عمل يك دوره كمتر از دو نسل اول را می گيرند و به نام يك
"آرمانشهر تحقق يافته،" يك عصر زرين كه باز می تواند بيايد، ايران و
افغانستان و الجزاير و تركيه و پاكستانهای جهان را پديد می آورند. اما
اگر چشم انداز تاريخی در گستره شايسته نامش گرفته شود، كيش شخصيت يا
ايدئولوژی همواره دربرابر مردمسالاری رنگ می بازد. ( آن عصر چندان نيز
زرين نبود و از چهار خليفه راشدين جز ابوبكر كه زود درگذشت همه بدست
مسلمانان كشته شدند و فساد و جنگ خانگی، دوران دو خليفه آخری را
پوشانيد. عصر زرين تنها با جهانگشائيها و تاراجهای استثنائی امكان
پذير گرديد.)
دمكراسی به معنی مشاركت
توده های بيشمار مردم در كشور داری در دراز مدت از بهترين دوره های
ديكتاتوری برتر بوده، از كارهای بزرگتری بر آمده است. در جهان امروز،
ما شاهد پيروزی جهانگير و احتمالا نهائی مردمسالاری برنظامهائی هستيم
كه در آن مردم را به نام يك كليت مجرد (ملت، طبق ، امت، خلق) و يا به
نام يك حق برين transcendental (حق ابرمردی به نام امام، پيشوا،
پادشاه، رهبر) از حاكميت خود بی بهره كرده اند. جامعه هائی كه مردم،
همان مردم كم سواد نا آگاه و سرگرم امور روزانه خودشان، تعيين كننده و
ترازوی مصالح ملی بوده اند ثبات و قدرت بيشتر ودستاوردهای بزرگتری
داشته اند. چنانكه آن فيلسوف يونانی دو هزار پانصد سال پيش می گفت
مردم قاضيان خوبی نيستند ولی قاضيان خوب را بر می گزينند.
پدران انقلاب مشروطه از آبشخور انديشه های
ترقيخواهانه اروپا نوشيده بودند، پيش از آنكه زهر فاشيسم و نژاد پرستی
و ماركسيسم ـ لنينيسم آن را بيالايد. آنها از جنبه نظری، سنت گرائی
مذهبی و نخستين خيزابهای بنيادگرائی را تا پنجاه ساله بعدی مغلوب
كردند. ما فرزندانشان با فاصله چهار نسل، آن سرچشمه های زندگی بخش را
داريم و تجربه های شيرين و بيشتر تلخ آن چهار نسل را؛ و
امروز می توانيم با گامهای استوارتر و ديدگان بيناتر بر راهی برويم كه
از دو هزار و پانصد سال پيش روشنترين ذهنها و جامعه ها بر انسانيت
گشوده اند.
ناسيوناليسم، آنگونه كه ما
در می يابيم، در زمينه های سياست خارجی و فرهنگی بر برنامه سياسی حزب
تاثير می گذارد.
الف ـ سياست خارجی
دنيای سده بيست ويكم دنيای پيوستن همه چيز به همه چيز است؛
نفوذ كردن انديشه ها و گرته ها ( الگو ) های رفتاری بر يكديگر،
و همسانی و يكسانی است كه در پاره ای زمينه ها ناگزير است. بر اين
پديده جهانگرائی globalism يا globalization نام نهاده اند.
ناگفته پيداست كه جهانگرائی به سود فرهنگهای غنی تر و تمدنهای
نيرومندتر عمل می كند و در برابر آن می توان سه واكنش نشان داد: يا
باهمه نيرو بدان پيوست، مانند امريكای شمالی و كشورهای اروپائی و ژاپن
و كره جنوبی و استراليا و زلاند نو كه دست بالاتر را در اين فرايند
دارند؛ يا خود را با آن سازگاركرد، مانند چين و هند و مالزی و يكی دو
كشور ديگر آسيا و امريكای لاتين؛ يا از آن بركنار ماند مانند بقيه
دنيا. در اين ميان كشورهای اسلامی اين ويژگی را دارند كه نه تنها
بركنارند بلكه با همه نيرو دربرابر جهانگرائی ايستادگی می كنند و اسلام
را همچون سپری بر سر همه نيروهای محافظه كاری و ارتجاع كشيده اند.
اما جهانگرائی صورت ديگر و
كاملتر فرايند تجدد ( مدرنيته ) است كه از شش سده پيش آغاز شد و جهان
اسلامی ازسيصد سال پيش در نبردی بازنده با آن درگير است. "اسلام در
برابر تجدد يا جايگزين تجدد" استراتژی شكست و واپسماندگی بوده است.
محافظه كاران اسلامی تنها توانسته اند روند تجدد را به زيان توده های
مردم خود كند تر كنند (نمونه اش عربستان سعودی و نمونه فاجعه فاجعه
بارش افغانستان)؛ و بنياد گرايان اسلامی كه از اسلام خواستند يك نيروی
انقلابی در برابر تجدد بسازند در ايران و الجزاير و تركيه و هر جای
ديگر به اسلام آسيبی زده اند كه اسلام سياسی از آن كمر راست نخواهد
كرد. هيچ فرهنگی نتوانسته است در برابر تجدد ايستادگی كند.
در برابر جهانگرائی نيز نفی كردن و كنار
كشيدن و ديوار ها را بالابردن سودی نخواهد داشت. اين روند مقاومت
ناپذير اقتصاد و فرهنگ جهانی است زيرا با نفس پيشرفت يكی است. نفی كردن
آن نه عملی و نه به سود ملتهاست و پيوستن بدان هويت و منافع ملی ايران
را به خطر نخواهد انداخت. دويست سال پيش و صد سال پيش نيز ما در برابر
تجدد همين حالت را داشتيم. محافظه كاران از نوسازی و اصلاحات جلوگيری
می كردند زيرا گويا با هويت "ايرانی -اسلامی" ما، يعنی آن ويژگيهای
جامعه ايرانی كه گروههای فرمانروا از آن برای زورگوئی خود بهره برداری
می كردند، در تضاد می بود. (ما يك هويت بيشتر نداريم و آنهم هويت
ايرانی است .) امروز با همه انقلاب و حكومت اسلامی، ما، هم ايرانی
تريم؛ هم در وضعی بهتر از آن زمان بسر می بريم. به جهانگرائی می بايد
پيوست و بر آن سوار شد، بدين معنی كه در شمار بازيگران ونه بازيچه های
آن در آمد و به تعديل زياده رويهای آن ياری داد. حلقه برندگان در اين
اقتصاد نوين جهانی گشاده تر می شد. ما می خواهيم در اين حلقه جای
گيريم و به ديگران در پيرامون خود نيز كمك كنيم.
ما در عين آنكه از هرنظر با جريان اصلی
اقتصاد و فرهنگ جهانی پيش خواهيم رفت، به افزودن برسهم ايران و
نيرومند كردن حضور آن در اين جريان خواهيم كوشيد و هويت مشخص ايرانی را
در جهانی كه رو به يك شكلی می رود حفظ خواهيم كرد. در برابر اين خيزاب
بالاگيرنده با ديواركشيدن برگرد خود و دشمنی ورزيدن نمی توان ايستاد.
واپسماندگانی كه دشنام به سرمايه داری و شركتهای چند مليتی از زبانشان
نمی افتد وقتشان را تلف می كنند. آنها بی هيچ مشاركتی در سير شتابنده
پيشرفت، جز ريزه خواران و خرده مصرف كنندگان همان شركتها و همان
سرمايه نيستند كه بی آن ادامه زندگيشان نيز ممكن نيست. بجای هرزه
گرديها بر ساحل می بايد "به دريا آمد و با موجش درآويخت." ما شركتهای
چند مليتی را نمی توانيم ازميان ببريم و شمار آنها هرچه بگذرد بيشتر
خواهد شد؛ ولی می توانيم خودمان شركتهای چند مليتی داشته باشيم.
سرمايه رو به افزايش و تمركز دارد و به شرط آنكه به سود ملی ما باشد و
به انحصار نينجامد هيچ چيز بدی نيست. می بايد ايران را پذيرای بيشترينه
سرمايه و تكنولوژی و مديريت در بالاترين حد ممكن ساخت، تا نوبت
بازيگری در صحنه به ما نيز برسد.
* * *
سياست خارجی ايران يك "ايدئولوژی" ( با الف كوچك )
بيشتر ندارد: پيشبرد منافع ملی ايران. ولی منافع ملی را به صدگونه می
توان ديد. كسانی می توانند حتا به سرزمينهای ديگران نيز به اين نام
لشگر بكشند. ايران در منطقه ای قرارگرفته است بسيار بی ثبات و آشفته؛
و از نظر سياسی و فرهنگی بررويهم سخت واپسمانده. در همسايگی ايران،
تركيه و عراق دچار بحران ملی هستند و عراق تا مدتها يك كانون خطر بزرگ
برای همه خواهد يود. افغانستان نكبتی است كه بدان نام كشور داده اند.
جمهوری آذربايجان در چنبر بازماندگان مافيای كمونيست پيشين آماده فرو
رفتن در هر منجلابی است كه پيش آيد. پاكستان در چنگال اسلاميگری
راديكال،دستخوش بحران هميشگی سياسی است و هر لحظه می تواند در كنار
افغانستان صدها هزارتن را به ايرانی كه اقتصاد خود را به راه انداخته
باشد سرازير كند. در خليج فارس كه تا دهه هشتاد بيشتر يك درياچه
ايرانی شده بود، به سبب سياستهای ناپخته و تجاوزكارانه جمهوری اسلامی
و عراق، حضور نمادين امريكا تا پيش از انقلاب اسلامی به استقرار يك
ناوگروه رزمی كامل هواپيمابر (ناوگان پنجم كه برای اين منظور سازمان
داده شد) انجاميده است كه كشورهای همسايه جنوبی ايران در زير سايه آن
می توانند آسوده بسربرند. در درياهای جنوب ايران هرچه هست نيروی نظامی
امريكاست و تقريبا هيچ چيز ديگر. در آسيای مركزی و قفقاز هرجا نقطه
خطری است؛ و ما هنوز با روسيه و بلندپروازيهايش سر وكار داريم ـ هرچند
خوشبختانه برای نخستين بار در سيصد سال با آن هم مرز نيستيم و اين خطر
هميشگی از ايران برداشته شده است.
در
چنين منطقه جغرافيائی نمی توان با تكرار فرمولهائی مانند داشتن روابط
دوستانه متقابل با همه همسايگان و وفاداری به اصول سازمان ملل متحد و
داشتن روابط دوستانه با كشورهای ديگر به شرط رعايت آن اصول، گريبان
خود را از بحث سياست خارجی رها كرد. ما نه تعهد و بدهی به كسی داريم نه
چشمداشتی به منافع ديگران. دفاع از حقوق فلسطين يا شيعيان لبنان يا
شيعيان و مسلمانان هر كشور ديگر وظيفه ما نيست. برای ما تفاوتی ندارد
كه چند در صد جمعيت كشور های پيرامونمان شيعه هستند يا در بسنی چند
نفر مسلمانند. منابع ايران می بايد گذشته از كمكهای بشردوستانه برای
بهروزی ايرانيان درداخل و برای پيشبرد بازرگانی و فرهنگ ايران درخارج،
بويژه در پيرامون ما، هزينه شود. در آسيای باختری و مركزی و خاور
ميانه ما به دليل اينكه مانند بسياری كشورهای ديگر تجديد نظر طلب
نيستيم يعنی نمی خواهيم مرزهای بين المللی دست بخورند، می توانيم ومی
بايد عاملی برای تثبيت منطقه باشيم. مانند پيش از انقلاب اسلامی، حضور
ما می تواند برای جلوگيری از حركات تجاوزگرانه ديگران نسبت به يكديگر
بس باشد. برای اين منظور می بايد از خودمان آغاز كنيم. اگر كشورهای
منطقه ايرانی را ببينند كه بی هيچ طمع ارضی يا آرزوی تسلط بر ديگران
با كمال قدرت از يكپارچگی و منافع ملی خود دفاع می كند و مثلا در خليج
فارس يك سانتيمتر از قلمرو ملی را به هيچ نيروئی وانمی گذارد، بسيار به
تعديل رفتار رژيمهای بی مسئوليتی مانند عراق كمك خواهد شد. ما طبعا
تجاوز هيچ كشوری را در منطقه خود تحمل نخواهيم كرد.
ايران
قرارگرفته در يكی از خطرناكترين مناطق جهان، نياز به نيروی دفاعی
برقدرتی دارد كه از هيچ هماورد احتمالی كمتر نباشد. هرج و مرج نظامی
كنونی و نيروهای مسلح تقسيم شده ميان ارتش وپاسداران، كشور ما را
از قدرت دفاعی شايسته آن بی بهره ساخته است.
ارتش تحقيرشده ايران می بايد به جايگاه والای خود باز گردانده و
سهم سزاوارش از منابع ملی به آن داده شود. سپاه باسداران می بايد در
ارتش ملی ايران ادغام گردد و بجای نقش سركوبگری كه برای آن درنظر
گرفته اند، مانند دوران جنگ با عراق، وظيفه دفاع از يكبارچگی و حاكميت
ملی را برعهده گيرد.
موقعيت استراتژيك
يگانه ايران در منطقه ـ دسترسی به دو دريا؛ چهار راه ارتباطی آسيای
مركزی، خاورميانه، اروپا، شبه قاره؛ مسير يك راه ابريشم تازه؛ همسايگی
بيشتر منابع گاز و نفت جهان؛ مركز يك بازار يك ميليارد و چند صد
ميليون نفری ـ يكی از برنده ترين برگهای ماست. ايران با بهره گيری از
اين موقعيت، كه مستلزم سياست خارجی هوشمندانه، وگسترش شبكه ارتباطی و
زيرساخت صنعتی و مالی مدرن است خواهد توانست يك بازيگر عمده در صحنه
جهانی شود.
تا آنجا كه به قدرتهای جهانی
مربوط می شود ـ امريکا، جامعه اروپائی ، روسيه، ژاپن و بزودی چين و
هند ـ همه آنها می توانند به ما برای پيشرفتمان كمك كنند. كشورهای غربی
بويژه بسيار چيزهای سودمند دارند كه به ما بياموزند و بدهند، از
فنلاند كوچك گرفته تا امريكای ابر قدرت. ما با كشورهای ثروتمندتر و
زورمندتر از خودمان دشمنی نداريم. تنها می خواهيم در حد خود به آنها
برسيم. در ميان اين كشورها روسيه در قفقاز و آسيای مركزی رقيب ماست.
ولی با ما در پيكار برضد تروريسم سود مشترك دارد و به سبب نزديكی
جغرافيائی، در آينده يكی از بزرگترين منابع انتقال
تكنولوژی و طرفهای بازرگانی ايران می تواند باشد .
ب ـ سياست فرهنگی
در زمينه فرهنگ بهمين ترتيب
می بايد بجای دفاع از پشت ديوارهای فروريخته، به ميدان تاخت و
ميدانداری كرد . هر روز دم از فرهنگ خود زدن و به آن دوردستها نازيدن
ـ در جهانی كه فراورده های فرهنگی اش، بيشتر در تكنولوژی، هر ده سال
دو برابر می شود ـ تنها بكار اين می آيد كه ما را در خواب هشتصد ساله
نگهدارد. در ايرانی همه توانائيها هست كه باز در صفهای نخستين
فرهنگسازان جهان در آيد. ما تنها در همين دو سه نسل گذشته برای نخستين
بار فرصت يافته ايم كه درجه ای از دسترسی به فرهنگ امروزی (علوم،
هنرها، شيوه زندگی) را برای توده های بزرگ ايرانيان فراهم سازيم. در
عرصه فرهنگ جهانی نوبت ملت ما تازه فرا رسيده است.
پرورش استعدادهای توده مردم ، مجهزكردن كشور به تكنولوژی نوين ، گسترش
زيرساخت فرهنگی به سراسر كشور ، و گشودن درها بر روی بهترين فراورده
های فرهنگی و صنعتی جهان پاسخ ما به مساله هويت ملی خواهد بود. ملت ما
با درامدن به صورت يك قدرت فرهنگی و اقتصادی است كه به عنوان ملت
ايران آينده ای خواهد داشت . بهترين دوره های شكفتگی فرهنگی و اقتصادی
ما در زمانهائی بود كه رهرو شاهراه دادوستد دنيای پيرامونمان بوديم.
فرهنگپذيری ما در دوسده گذشته با آنكه به اندازه درخور نبوده ، زندگی
شخصی و ملی ايرانيان را عوض كرده است ولی هويت ملی ما آسيبی نديده است.
برعكس امروز ، هم ما به ايرانی بودن خود آگاهتريم و هم دنيا ما را به
عنوان ايرانی، بهتر می شناسد. منظور از هويت ملی نيز همين است نه
عادتهای ذهنی يك گروه يا نسل معين در يك زمان معين ـ هر چند هم آن
زمان طولانی بوده باشد.
فصل دو
آزاديخواهی
انديشه آزادی، امروز چنان جهانگير شده است كه تاكيد
بر دمكراسی نالازم می نمايد. نمونه حكومتهای كامياب دمكراتيك در هر جا
فراوان است و به آسانی می توان از آتها اقتباس كرد. حكومت اكثريت؛ حقوق
اقليت كه بتواند اكثريت بشود؛ چندگرائی ( پلوراليسم؛) جدائی دين از
حكومت؛ برابری همه افراد از نظر حقوق؛ آزادی گفتار و انجمنها؛ اينهمه
الفبای حكومت امروزی است و جامعه هائی كه چنان حكومتی ندارند همواره
دستخوش بحران و در تلاش رسيدن به آن هستند.
آنچه روند تازه در انديشه آزاديخواهی است
تاثير روزافزون حقوق بشردر حكومت و در حاكميت است. مقصود از حكومت
government اقتداری است كه به نمايندگان مردم داده می شود يا
دستگاه حكومتی می گيرد تا بر امور عمومی و روابط اجتماعی اعمال كنند.
حاكميت، حق است؛ حكومت وسيله اعمال اين حق است. از نظر تاريخی،
اقتدار، تعرض ناپذير بوده است. همه حكومتها، حتا حكومتهای دمكراتيك
محدود در چهار چوب قانون، اختيارات زيادی داشته اند كه امروز هرچه
بيشتر از ديدگاه حقوق بشر زير حمله است. مالكيت دولت بر رسانه های
همگانی يا صدور جواز برای آنها، و اختيارات پليس در كنترل شهروندان (
مثلا شنود گفتگوهای تلفنی ) تا همين اواخر اموری ضروری و بديهی شمرده
می شد. امروز اختيارات حكومتها در هرجا كه به حقوق بشر مربوط می شود
رو به كاهش است. انحصار حكومتها بر رسانه های ديداری- شنيداری در
كشورهای دمكراتيك از ميان رفته است و دادگاهها نقش مهمی به عنوان
نگهبانان حقوق شهروندان يافته اند. بسياری از مقرراتی كه حكومتها برای
تنظيم روابط اقتصادی و اجتماعی گذاشته بوده اند يا آسانتر و يا
برداشته می شود.
تاثير حقوق بشر در
حاكميت بهمين اندازه قابل توجه است.حاكميت sovreignty يك مفهوم
انتزاعی است مانند مالكيت؛ و دو مصداق دارد: نخست، به عنوان حق حكومت
كردن، مثلا حق حكومت مردم يا حاكميت مردم و مردمسالاری؛ يا حق الهی
پادشاهان، دينسالاری يا اليگارشی (حق حكومت يك گروه محدود مانند ايران
و چين.) دوم، حق يك دولت يا كشور بر قلمرو و مردم خود، ياحاكميت
ملی.حاكميت ملی كه برای بسياری نويسندگان در اين سالها جای حاكميت
مردم راگرفته است ربطی به مردمسالاری ندارد. حاكميت ملی، استقلال و
تماميت ارضی است و همه، حتا ديكتاتور ترين دولتها نيز دارای حاكميت
ملی هستند. (فرق دولت با حكومت از نظر حقوقی آن است كه دولت مجموعه
حكومت و مردم يك سرزمين مرز بندی شده است؛ در حالی كه حكومت بخشی از
دولت است و مردم يا سرزمين را در برنمی گيرد.) دولت به موجب حقوق بين
الملل درقلمرو خود آزادی عمل دارد. اما با اعلاميه جهانی حقوق بشركه به
امضای دولتهای عضو سازمان ملل متحد رسيده است و بويژه پس از گذشتن
ميثاق جنايات برضد بشريت از سوی سازمان ملل متحد كه از تصويب
پارلمانهای شمار زيادی از كشورهای عضو رسيده است و برپا شدن دادگاههای
بين المللی، حاكميت ملی نيز محدود شده است. جامعه بين المللی به خود حق
می دهد حكومتهائی را كه دست به جناياتی برضد مردم خودشان می زنند به
زور باز دارد و مجازات كند. سران چنين حكومتهائی در قلمرو كشورهائی كه
ميثاق از تصويب پارلمانهايشان گذشته است می توانند دستگير و دادرسی
شوند.
ما آزاديخواهی را تنها در چهارچوب
حقوق بشر تعريف می كنيم، يعنی مردمسالاری كه با حقوق بشر محدود شده
است. هيچ قانونی حتا از سوی اكثريت يا به نام مذهب نمی تواند حقوق
افراد را كه در اعلاميه جهانی آمده است زيرپا بگذارد. اين تعبير را
جهانيان مرهون نويسندگان قانون اساسی امريكا هستند كه می گويد همه
افراد در آفرينش برابرند و دارای حقوق جدانشدنی هستند. اختيارات حكومت
كه شامل همه قوای حكومتی يعنی اجرائی و قانونگزاری و قضائی است می
بايد هرچه محدودتر باشد و يك دادگستری مستقل، از حق مردم و از حق
حكومت نگهبانی كند. همچنين با همه بستگی خود به حاكميت ملی، ما از حق
مداخله سازمانهای جهانی در امور داخلی كشورها به سود حقوق بشر دفاع می
كنيم و آن را نشانه پيشرفت بشريت می دانيم.
دمكراسی ليبرال به صورتی كه در كشورهای
غربی از دويست سال پيش تحول يافته است و هنوز تحول می يابد نمونه
حكومتی است كه برای ايران در نظر داريم. مهمترين نهاد در چنان دمكراسی،
مجلس است، كه رای اكثريت مردم در تصميم های آن بازتاب می يابد و
دستگاه اداری پاسخگوی آن است. برای آنكه يك دمكراسی خوب كار كند می
بايد پيش از همه مجلسی داشت كه هم دمكراتيك وهم كارامد باشد. اختيار
نظام انتخاباتی مناسب، برای چنين منظوری بسيار اهميت دارد. نظامهای
انتخاباتی يا مطلق است يا نسبی. در نظام مطلق هر نامزدی نصف به علاوه
يك رای را آورد برنده است. در نظامهای نسبی، كرسيها به نسبت آرا تقسيم
می شود. نظام انتخاباتی نسبی برای جامعه هائی كه تنوع و احتمالا برخورد
آرا در آنها بيشتر و شديد تر است بهتر خواهد بود. ولی می بايد مانند
نظام آلمانی يك حد اقل بالا (5 در صد در آن مورد) را پيش بينی كرد كه
كمتر از آن به مجلس راه نيابند و مجلس را ازكار نيندازند. همچنين می
بايد سپرده ای از نامزدها گرفت كه اگر از درصد معينی كمتر رای آوردند
ضبط شود تا برای هر كرسی صدها تن نامزد نشوند. اين
احتياطها بويژه در ايران كه شمار گروههای سياسی می تواند به
صدها برسد و برای رياست جمهوری تا هزار تن نامزد می شوند لازم است، كه
كار انتخابات هم مانند خيلی چيزهای ديگر ما به ابتذال نكشد؛ و مجلس
ايران به روز مجلس ايتاليا (پيش از اصلاحات جزئی اخير) يا اسرائيل
نيفتد و بازيچه گروههای حاشيه ای نشود. برای ازميان بردن نفوذ پول و
منافع ويژه در سياست می بايد وقت آزاد راديو و تلويزيون به تناسب در
اختيار احزاب قرارگيرد و از خزانه عمومی به احزاب به نسبت آرای آنان
كمك مالی داده شود.
روشن است كه در يك
دمكراسی ليبرال شكل حكومت پادشاهی يا جمهوری اهميتی ندارد (اسپانيا با
پرتغال؛) چنانكه در يك نظام ديكتاتوری نيز تفاوت چندانی ميان پادشاهی
(عربستان سعودی) و جمهوری (سوريه) نمی توان يافت. با اينهمه برای ما
شكل پادشاهی مشروطه يا پارلمانی بر جمهوری برتری دارد زيرا با سننتهای
ماندگار و ماندنی ملی سازگارتر است. به نظر ما ايرانيان با چنان
پادشاهی، از يك دمكراسی كه تا مدتها نياز به تيمارداری دارد بهتر می
توانند نگهداری كنند. در پاسخ اين ايرادكه پادشاهی دمكرات در ايران
آزمايش كاميابی نداشته است، همين بس كه همه گرايشهای سياسی ايران حتا
آنها كه تنها مظهر مردمسالاری و قانونمداری در تاريخ ايران قلمداد می
شوند به شدت اقتدارگرا authoritarian و بی مدارا بوده اند. آنچه
آينده دمكراسی را در ايران مطمئن تر می نمايد زيرساخت اجتماعی قابل
ملاحظه و رشد سياسی جامعه ايرانی و تجربه گرانبهائی است كه از صد ساله
گذشته برای ما مانده است ـ بيش از همه طبقه متوسط بيست سی ميليونی
ايران شامل زنان و مردان درس خوانده ای كه اگر هم نه از نظر اقتصادی،
از نظر فرهنگی، در اين لايه اجتماعی قرار می گيرند.
كسانی كه باور داشتن به پادشاهی مشروطه را
با تاكيد بر ارزشهای سنتی پادشاهی در ايران در تناقض می يابند ازنظر
منطقی صرف، جدا از واقعيات زندگی كه گاه بازانديشی در منطق را لازم می
سازد، حق دارند . پادشاهی مشروطه يك فرايافت ( كانسپت ) تازه و تقريبا
نيازموده در ايران است و نمی توان به نام سنتهای ماندگار و ماندنی
ايران از آن دفاع كرد. در سنت پادشاهی ايران چندان مشروطه ای نمی توان
يافت. ولی اين كار را همه كشورهائی كه پادشاهی مشروطه دارند در اروپا و
جاهای ديگر كرده اند. آنها در يك لحظه تاريخی،كه چند سال يا چند نسل
می تواند باشد، يك نهاد سنتی را كه باهمه ديرينگی خود توانائی همراه
شدن با زمانه را يافته بود با شرايطی سراپا متفاوت سازگاركردند و از
سنت و تجدد هردو برخوردار شدند. مردم ما در گذشته نتوانستند مشروطه را
نگهدارند ولی چه بسا كه در آينده بتوانند. با آنكه ممكن است منطقی به
نظر نيايد، اگر چيزی در زمان و اوضاع و احوالی نشده است لازم نيست تا
ابد نشود. ما وارث پادشاهی پهلوی را به عنوان پادشاه مشروطه آينده
ايران می شناسيم ولی اين ايرانيان اند كه می بايد با رای آزادانه خود،
نظام و شكل حكومت آينده ايران را تعيين كنند. ما در اين مورد نيز
مانند همه موارد تابع رای مردم ايران هستيم .
* * *
آزادی گفتار، و انجمنها ازهر گونه سياسی و صنفی و
اجتماعی و فرهنگی، از لوازم بديهی مردمسالاری است. ولی آزادی گفتار با
مسئوليت مدنی كه دادگاهها اجرا كننده آن هستند محدود می شود؛ و آزادی
انجمنها به اين معنی است كه هيچ كس را نمی توان وادار به عضويت در حزب
يا اتحاديه يا شورائی كرد.
مردمسالاری با تمركز نمی خواند.
معنی مردمسالاری، واگذاری قدرت به شمار هرچه بيشتر مردمان است.
نهادهای دمكراتيك در روياروئی با قدرت تمركز يافته حكومتها شكل گرفتند.
اين تمركز زدائی همچنين به كارائی بيشتر انجاميد زيرا نيروی بيشتری در
هر سطح بسيج شد. تمركز را با مركزيت نمی بايد اشتباه گرفت؛ در يك
فرايند دمكراتيك نيز مراكزی برای هماهنگ كردن يا رويهم ريختن نيروها
هست. اما تمركز به معنی عاری كردن اجزاء يك كليت، از توانائی عمل فردی
و داوطلبانه است. ضرورت مردمسالاری و توسعه كشور ايجاب می كند كه قدرت
حكومتی در ايران هر چه بيشتر تقسيم شود. اين ضرورت را ملاحظه ديگری
نيز تفويت می كند.
چنانكه گفته شد منطقه
جغرافيائی ما از بی ثباتی تاريخی رنج می برد. مرزهای آن به دست قدرتهای
استعماری يا در نتيجه تجاوزات خارجی رسم شده است و از هر سو دستخوش
تحريكات بيگانگان و نيروهای گريز از مركز است. خود ايران از سده
شانزدهم تا نوزدهم دائما از چهار سو تراشيده شد ـ از نبرد چالدران كه
عثمانی بخش بزرگتر كردستان را از ايران جدا كرد، تا پيشروی روسها در
سرزمينهای ايرانی قفقاز و آسيای مركزی؛ و تحميل مرز های خاوری و جنوب
خاوری، و مرز رودخانه ای شط العرب و تجزيه جزائر خليج فارس از سوی
انگلستان ـ بطوری كه در همه مناطق مرزی ما اقوامی زندگی می كنند كه
خويشاوندانی در آن سوی مرز دارند. اين موقعيت حساسی است چون هم می
تواند مايه گسترش روابط فرهنگی و بازرگانی با همسايگان بشود و هم مايه
تنش هميشگی و احيانا كشمكش با پاره ای از آنها. در گذشته حكومتهای
ايران برای خنثی كردن تحريكات و جلوگيری از تجاوز، چاره را در تمركز
هرچه بيشتر كارها در پايتخت می ديدند. مشروطه خواهان از محدوديتهای
بزرگ چنين راه حلی آگاه بودند و انجمنهای انتخابی استانها و شهرستانها
را پيشنهاد كردند. امروز می بايد آن سياست را فراتر برد و با تقسيم
قدرت حكومتی ـ و نه حاكميت ـ ميان حكومت مركزی و حكومتهای محلی، ودادن
اختيارات كافی و سهم عادلانه از منابع ملی به نمايندگان مردم هر
منطقه، به استواری پيوندهای ملی ونيروگرفتن فرايند دمكراتی ، هر دو
كمك كرد. تعيين حدود هر استان می بايد ضمن رعايت مسائل مربوط به توسعه
اقتصادی با نظر مردم آن انجام گيرد.
ما طرح تمركز زدائی يا حكومتهای محلی خود را بر سه اصل استوار كرده ايم:
١ ـ اصل يك كشور، يك ملت. ايران چند مليتی
نيست . هيچ "ملتی" به زور به ايران نپيوسته است؛ كشوری است كه اقوام
گوناگون با زبانها و دينهای گوناگون از پگاه تاريخ با يكديگر در آن
زيسته اند و پشت به پشت هم اين اندازه از نياخاك را تا اينجا نگهداشته
اند و ما با هر وسيله و بهر بها ديگر اجازه نخواهيم داد از اين كوچكتر
شود. ايران در مرزهای كنونی اش هسته اصلی هر دولتی بوده كه بر ايران
فرمانروائی كرده است ـ از مادها تا امروز. نامش هم از دوهزار سال پيش
همين بوده است. چنين كشوری را چند مليتی نمی توان ناميد و در حاليكه
بيشتر اقوام ايران هركدام به نوبه خود گاه تا سده ها حكومت را در دست
داشته اند از ستم ملی يا قومی نيز نمی توان سخن گفت.
۲ ـ اصل تجزيه ناپذير بودن حاكميت و تقسيم
پذير بودن حكومت. معنی اين اصل آن است كه سرزمين ايران يكپارچه خواهد
ماند و مردم ايران زير يك قانون خواهند زيست و بيگانگان در ارتباطات
خود با ايران با يك دولت سروكار خواهند داشت كه نماينده همه ايران
خواهد بود و زبان رسمی همه ايرانيان زبان ملی يعنی زبان فارسی خواهد
بود. اما ايران از يك مركز اداره نخواهد شد و استانها و شهرها و
روستاهای ايران امور محلی خود را با ارگانهای انتخابی خود اداره
خواهند كرد؛ و يك مجلس سنا با نمايندگان برابر از همه استانها در كنار
مجلس ملی در قانونگزاری شريك خواهد بود. در طرحهای توسعه به آنها كه
واپسمانده ترند اولويت داده خواهد شد تا به بقيه برسند.
٣ ـ اصل حقوق فرهنگی و مدنی اقوام و مذاهب.
ما با پذيرفتن ميثاقهای حقوق فرهنگی و مدنی پيوست اعلاميه جهانی حقوق
بشر، همه گونه اختيار برای ايرانيان می شناسيم كه بهر زبان كه می
خواهند آموزش ببينند و سخن بگويند و رسانه های همگانی داشته باشند؛
رسوم خود را نگهدارند و از هر مذهبی پيروی كنند. ما اقليت قومی يا
مذهبی در ايران نمی شناسيم زيرا هيچ حق ويژه ای برای اكثريت، جز اكثريت
رای دهندگان ـ آنهم به مدت معين و با حفظ حقوق اقليت ـ قائل نيستيم.
به نظر ما ماموران دولت حق ندارند در باره مذهب يا گروه قومی افراد
پرسش كنند .
فدراليسم
برای كشوری با پيشينه دولت واحد مانند ايران يك راه حل مصنوعی است و
يگانگی ملی را به خطر خواهد افكند. خودمختاری از هنگام جنگ جهانی دوم
در ايران با تجزيه طلبی به زور خارج يكی بوده است و خاطرات ناخوشايندی
را زنده می كند. اصرار بر اين اصطلاحات، با بار سنگين شان، پيشرفت در
اصل مسئله يعنی تمركز زدائی و رعايت حقوق فرهنگی و مدنی اقوام ايران را
پيچيده تر خواهد ساخت.
فصل سه
توسعه
توسعه يك اصطلاح نسبتا تازه و مربوط به پس از جنگ
جهانی دوم است. ايرانيان پيش از آن ترقی و پيشرفت بكار می بردند.
منظور از توسعه رساندن يك كشور به مرحله "زمين كند" است، مرحله ای كه
خودش بتواند مسائلش را حل كند و به سطح امروزی پيشرفت برسد. توسعه يك
فراگرد همه سويه است و فرهنگ و سياست و اقتصاد را در بر می گيرد.
الف ـ
اقتصاد
نخستين اولويت ما در اقتصاد سياسی، ايدئولوژی
زدائی از اقتصاد و روی آوردن به عملگرائی است. ايران اكنون هفتاد
ميليون جمعيت دارد كه نيمی از آنها پيرامون يا زير خط فقر ـ با
مقياسهای پائين ايران ـ قرار دارند و يكی از ضعيف ترين اقتصادهای
دنياست كه به زور صادرات نفت می تواند دوام آورد. چنين اقتصادی را
تنها با بكارگيری هوشمندانه و ابتكارآميز استراتژيها و سياست هائی كه
در كشورهای مشابه به نتايج حوب دست يافته اند می توان به راه انداخت
ودر آن، جائی برای آزمودن دوباره تجربه های شكست خورده نيست. يك سياست
اقتصادی عملگرا ويژگيهای زير را دارد:
١ ـ تشويق ابتكار
خصوصی و بيرون بردن دولت از فعاليتهای اقتصادی، و رساندن مقررات به
كمترينه لازم. می بايد نيروهای توليدی جامعه را به تمامی آزاد كرد و
ميدان را برای رقابت بازگذاشت و افراد را به عنوان عدالت يا مصالح ملی
از ثمره تلاش و ابتكاراتشان بی بهره نساخت.
در عين حال باگسترش
مالكيت موسسات به توده های مردم بويژه كارگران، از راه تشكيل شركتهای
سهامی عام، می بايد سرمايه ملی را در سطح جامعه پخش كرد. اگر بازار
سرمايه جای اعتبارات بانكی يا سرمايه گذاری بانكها را به عنوان منبع
اصلی افزايش سرمايه بگيرد، سرمايه گذاران ، هرچه بيشتر به صدور سهام
خواهند پرداخت و به شركتهای سهامی عام روی خواهند آورد.
۲
ـ نقش حكومت در اقتصاد اساسا به سرمايه گذاری در سرويسهای عمومی، تنظيم
بازار سرمايه با همكاری بخش خصوصی،دفاع ازحقوق توليد و مصرف كنندگان و
نگهداری محيط زيست محدود می شود. در ايران با توجه به سهم حياتی درامد
نفت، تا هنگامی كه درامدهای مالياتی نتواند هزينه های عمومی يا بخش
عمده آن را تامين كند از كنترل دولت بر صنعت نفت گريزی نيست. همچنين تا
مدتی دولت بهتر است صنايعی مانند انرژی و راه آهن و خدماتی مانند پست
را اداره كند. ولی هرجا بتوان می بايد موسسات دولتی را خصوصی كرد.
برای پاگرفتن صنعت داخلی با هدف رقابت در بازارهای بين المللی، دولت
از راه گسترش زير ساخت آموزشی و پژوهشی و مادی اقتصاد و كمك به پژوهش و
گسترش (در اصطلاح اقتصادی R & D) چه توسط خود موسسات و چه بويژه
با همكاری دانشگاهها و موسسات پژوهشی بيشتر می تواند كمك كند.
سياستهای حمايتی تنها به مدت محدود و در صنايعی كه بخت رقابت دارند
سودمند است. صنعتی كه با چوب زير بغل حمايت گمركی و يارانه دولتی بر سر
پا بماند به كار نخواهد آمد. استراتژی جانشينی واردات می بايد بطور
محدود بكار رود زيرا هزينه هايش در تحليل آخر سنگين خواهد بود. در
اقتصاد امروز اتاركی ( بی نيازی از توليدات بيرون ) جائی ندارد و از
تقسيم كار و تمركز بر صنايعی كه كشورها در آنها از مزايای ساختاری (
منابع طبيعی ، نزديكی به بازار مصرف ، نيروی كار .. . ) برخوردارند
گزيری نيست. هيچ ضرورتی ندارد كه هركشور همه نيازمنديهای خود را توليد
كند. چند نرخی و دستكاری در نرخ
ارز و سهميه بندی و كنترل هائی كه
به بازار سياه دامن می زند می بايد از اقتصاد بيرون
برود.
با آنكه بخش خدمات در اقتصاد كشورها سهم روزافزونی دارد
ـ از دادوستد الكترونيك وبانك و بيمه گرفته تا رستوران ـ ايران می
بايد يك ملت كالاساز manufacturing شود. بزرگی بازار داخلی ايران و
كشورهای پيرامون آن و نيروی كار آموزش ديده و آموزش پذير، و منابع و
زير ساخت اقتصادی ايران، از جمله فراوانی كارگاههای ابزار سازی،
مزيتهائی است كه برای ساختن يك پايه بزرگ صنعتی برای منطقه بسنده
خواهد بود.
كليد صنعتی شدن ايران در دوجاست. نخست، در آموزش است:
پروراندن يك نيروی كار مجهز به دانش و تكنولوژی امروزی و باربط، يعنی
مهارتهائی كه كارگر را قابل استخدام سودمند سازد. دوم، در وارد كردن
تكنولوژی و مديريت نوين است كه بخشی از آن همراه سرمايه گذاری خارجی می
آيد و ايران به آن نيز به مقادير هنگفت نيازمند است. از سودی كه
سرمايه داران خارجی خواهند برد نمی بايد بهم برآمد. كشوری كه وارد
كننده صرف كالاها و خدمات باشد فقير تر است تا كشوری كه به كمك سرمايه
خارجی به صادر كننده تبديل خواهد شد. مقايسه كره جنوبی و تايلند و
مالزی با كشورهای سوسياليست يا سرمايه داری دولتی گذشته و اكنون به
خوبی تفاوتها را نشان می دهد.
٣ ـ وظيفه دولت گرفتن ماليات است
نه پرداخت يارانه (سوبسيد). افراد جامعه می بايد روی پای خود بايستند
و دولت می بايد از روزی رسان به پاسخگوی مردم تبديل شود. به مردم می
بايد امكان كار داد و از آنها ماليات گرفت. ماليات نقشی بيش از تامين
هزينه های ملی و تعديل نوسانات اقتصادی يا حتا كاستن فاصله طبقاتی
دارد. دمكراتيك كردن نطام سياسی بی يك نظام كارامد مالياتی ممكن نيست.
جامعه ای كه ماليات به اندازه نمی دهد "بهره خوار" است، با حكومتی كه
برای نگهداری خود نياز حياتی به سهم گزاری contribution عمومی
ندارد. دولتی كه می تواند بی ماليات كافی بر سر پای خود بايستد پاسخگوی
مردم نيست و به عوامل يا نيروهای ديگری جز مردم (منابع کانی سرشار،
پشتيبانان بيگانه، شركتهای چند مليتی) پشتگرم است. ماليات با خودش
حسابرسی و پاسخگوئی می آورد. اما سياستهای مالياتی را صرفا به ملاحظات
تامين درامد يا تعديل ثروت نمی بايد وابسته كرد. حتا سياستهای مالياتی
می بايد در خدمت توليد ثروت باشد، مانند تشويق سرمايه گذار ، پس
انداز، و امور عام المنفعه. به نام حمايت از محرومان جامعه نمی بايد
توليد كنندگان ثروت را چنان دوشيد كه سرمايه و كار شناسی و دانش فنی
خود را به آسانی به جاهای ديگر ببرند. با هيچ پرده آهنينی نمی توان
جلو گريز مغز و سرمايه را گرفت.
ب ـ جامعه مدنی
جامعه مدنی به معنی
گروهبنديهای داوطلبان، از جمله احزاب سياسی، و وجود فضاهائی است كه مردم بتوانند
بی مداخله دولت در اموری كه ميل دارند با هم كار كنند. جامعه مدنی همچنين به معنی
حقوق و مسئوليتهای شهروندی؛ و مناسبات اجتماعی متمدنانه است. جامعه ای است باز و
دربرگيرنده بر پايه مسئو ليتها و نيز حقوق افراد. جامعه مدنی به چندگرائی
(پلوراليسم) كه به اندازه رای اكثريت برای مردمسالاری اهميت دارد پشتوانه لازم را
می بخشد؛ و تقويت نهادهای آن برای جلوگيری از زياده رويهای حكومت و نيرو های
بازار لازم است. در چنان جامعه ای فعاليت برای هر امر و هر مكتب فكری تا آنجا كه
از خشونت و تبعيض دفاع نكند، مذهب را با سياست درنياميزد (به اين معنی که از مذهب برای رسيدن به قدرت سياسی
بهره برداری نکند که مقدمه مذهب در حکومت است ، ) و به اسلحه دست نبرد مانعی نخواهد داشت.
در
ايران با توجه به فرهنگ خشونت ديرپائی كه سياست را تباه و مناسبات
اجتماعی و حتا خانوادگی را زهراگين كرده است، و بويژه به دنبال انقلاب
و جمهوری اسلامی كه جامعه را به پائين ترين طبقات دوزخ خشونت فروكشيده
است، پيشبرد جامعه مدنی به تصميم های ملی راديكال و استثنائی نياز
دارد. ما از لغو مجازات اعدام دفاع می كنيم و برای ريشه كن كردن خشونت
از سياست ايران به مقوله جرم سياسی پايان می دهيم. به نظر ما جرم
سياسی معنی ندارد و اشخاص را به صرف اعتقاداتشان يا داشتن مقامات
سياسی يا تصميم ها و و مواضعی كه می گيرند نمی توان پيگرد و مجازات
كرد ـ مگر از مقام خود سوء استفاده كرده يا دست به جنايت برضد بشريت
زده باشند. سياست و جامعه ايرانی را می بايد از دور جهنمی خونريزی و
كينه كشی و از ميراث مرگبار انقلاب و حكومت اسلامی بيرون كشيد. بدين
منظور يكبار و برای هميشه، تشكيل دادگاه حقيقت يا دادگاه محكوميت
بی كيفر، برای رسيدگی به جرائم سران و كارگزارن و
عوامل رژيم اسلامی را پيشنهاد می كنيم. البته اموال
غارت شده ملی می بايد به دارندگان اصلی يعنی مردم ايران پس داده
شود. اين داروی تلخی است كه برای سلامت ملی اكنون و آينده خود می بايد
بنوشيم.
نابرابری در توانائيها، يك واقعيت زندگی است و برطرف
كردن آن با سركوبگری و ترور رژيمهای توتاليتر نيز ممكن نبوده است. ولی
برابری در حقوق را می توان برقرار كرد. ايران مساله نژادی ندارد ولی
تفاوتهای مذهبی و جنسيتی نيزكه زننده ترين بهانه های تبعيض برای ما
بوده است در جامعه ايرانی نمی بايد جائی داشته باشد. انسان ايرانی اول
انسان ايرانی است و بعد هرچيز ديگر. جامعه ما اكنون به درجه ای از رشد
رسيده است كه آزادی مذاهب و حفظ احترام و حقوق آنها ـ از جمله آزادی
پوشش ـ و دوركردن مذهب از زمينه های قانونگزاری و آموزش رسمی همگانی،
می تواند در آن برقرار گردد.
بهمين ترتيب برابری حقوق زن و مرد
يك هدف دست يافتنی است كه از هم اكنون زنان ايرانی پيكار برای آن را
آغاز كرده اند. كار در بيرون خانه حق زنان و همكاری در خانه وظيفه
مردان است. زنان بايد به همان سطح آموزش مردان دسترسی داشته باشند و
بازار كار برروی آنان به همان گونه كه برای مردان، باز باشد. تفاوت
ميان دستمزد زن و مرد بايد از ميان برود و دولت با مشاركت
كارفرمايان و كاركنان هر دو می بايد در همه كشور شبكه ای از
كودكستان ها برای نگهداری كودكانی كه مادرانشان كار می كنند آماده
سازد. حقوق كودكان در صورت برهم خوردن خانواده بايد حفظ شود و زن و
شوهر بر اموال مشترك خانواده حق مشترك داشته باشند.
پ ـ آموزش
آموزش، بزرگترين برابرساز، و
بزرگترين عامل نابرابری در جهان امروز است، چه در سطح ملی و چه در سطح
بين المللی. در عصر تكنولوژی بالا، واپسماندگی را با هيچ وسيله ديگری
جز دست يافتن به آن تكنولوژی نمی توان جبران كرد. اين تكنولوژی را می
توان خريد ولی مانند صنعت تا هنگامی كه بومی نشود واپسماندگی از ميان
نخواهد رفت. چاره در آموزش است؛ رساندن آموزش به سطحی كه پيشرفته ترين
كشورها به آن رسيده اند و برای ما به خوبی امكان دارد. بيشترين سهم
بودجه می بايد برای آموزش همگانی رايگان تا دبيرستان وهنرستان، و
دانشگاه برای هركس استعدادش را داشته باشد، كنار گذاشته شود و بخش
خصوصی نيز اجازه داشته باشد كه در اين زمينه هر چه می تواند سرمايه
گذاری كند. برنامه آموزشی می بايد در عين يكپارچگی خود انعطاف پذير
باشد و نيازهای گروههای گوناگون اجتماعی و مناطق مختلف كشور را در نظر
بگيرد. به برنامه گسترده كارآموزی با همكاری صنايع از روی نمونه
آلمانی جای مهمی در پرورش نيروی كار ماهر می بايد داد.
آموزش
رسمی يا همراه كار، تنها يك بخش برنامه آموزشی ماست. ورزش و نيز پرورش
هنری جامعه و بالا بردن سطح فرهنگی آن از راه آشناكردن توده مردم با
بهترين دستاوردهای فرهنگی جهان، از جمله ايران، بخشهای ديگری است كه
كمتر از آن اهميت ندارد. ما كه زمانی از فرهنگسازان تراز اول جهان
بوديم امروز درگير مسابقه ای با كهنه گرائی و ابتذال هستيم. دولت بی
آنكه كنترل كننده آفرينش فرهنگی باشد می بايد با يك برنامه گسترده
آموزشی و برپاكردن شبكه ای از تاسيسات فرهنگی ـ كتابخانه، موزه،
نمايشگاه، تالار كنسرت و اپرا و نمايش، فيلمخانه، فرهنگسرا و مانند آن
ـ وبرگزاری مسابقات و برقراری جايزه ها، به استعداد توده مردم ايران
مجال رشد بدهد. در اين زمينه نيز می بايد از سياستهائی كه آفرينش
فرهنگی را وابسته به كمك دولت می سازد پرهيزكرد. تنها به آنانكه كارهای
با ارزش عرضه می كنند، پس از آفرينش فرهنگی، می بايد پاداش و كمك داد؛
و اين كمكها نيز می بايد توسط هيئتهای مستقل و مورد اعتماد داده
شود.
فصل چهار
عدالت اجتماعی
در زمينه عدالت اجتماعی، سخن آخر را بنتام انگليسی
در سده هژدهم گفته است: بيشترين خوشبختی برای بيشترين مردم. در عصر ما
تكنولوژی به درجه ای رسيده است كه می تواند همه مردم را به پايه ای از
آسايش و بهروزی برساند كه در گذشته قابل تصور نمی بود. مساله اكنون
سياسی و فرهنگی است: حكومتها می بايد برای مردم كار كنند و مردم می
بايد برای زندگی در اين "جهان نوين دلاور" تربيت شوند. حتا بينوا ترين
كشورهای جهان اگر در هزينه كردن منابع ملی، اولويت را به برآوردن
نيازهای مردم وبالابردن ظرفيت اقتصادی خود بدهند می توانند به سطح
زندگی خوبی برسند. بيشترين خوشبختی برای بيشترين مردم دو شرط دارد:
نخست، امكانات توليد بيشترين ثروت فراهم گردد؛ دوم ، جامعه دربرابر
افراد مسئوليت داشته باشد.
ايران همه
امكانات را برای آنكه يكی از ثروتمندترين كشورهای جهان باشد و سطح
زندگی توده مردم خود را به بالاترينها در جهان برساند دارد: سرزمين
پهناور در ميان دو دريا و شاهراه آسيای جنوب غربی و مركزی و خاور
ميانه؛ جمعيت انبوه مردمان سختكوش و هوشمند ؛ يك بازار داخلی قابل
ملاحظه و دسترسی از راه زمين به بازاری كه از شبه قاره تا خاور ميانه
و از آسيای مركزی تا خليج فارس را دربر می گيرد؛ زير ساخت فرهنگی و
اقتصادی لازم، كه اگرچه در سطح بالائی نيست ولی می توان آن را بی
دشواری زياد بهبود بخشيد؛ و منابع طبيعی كه آرزوی بيشتركشورهاست.
به اين امكانات، مردمی می توانند تحقق
بخشند كه: يك ـ در امور عمومی يعنی سياست دخالت كنند و سرنوشت خود را
به دست ديگران و به دست هيچ مقامی از رهبر و پيشوا و شاه و امام
نسپارند تا اولويتهای سياستگزاری در جهت منافع بيشترين تعداد افراد
باشد. دو ـ خود را به درجه بالای آموزش و مهارتهای فنی كه جهان امروز
روی آنها می چرخد مجهز سازند كه بی آن هيچ نظام سياسی نخواهد توانست
كشور ما را به جائی كه شايسته آن است برساند. سه ـ به انتظار اين
ننشينند كه دولت هزينه زندگی شان را بپردازد و نياز هايشان را برآورد؛
و تا می توانند و می بايد، كار كنند و پاداش و تامين مناسب نيز انتظار
داشته باشند.
دولت نماينده و امين مردم
است نه دايه و سرپرست ازگهواره تا گور آنها. كسانی هستند و خواهند بود
كه خود نمی توانند زندگی شان را بچرخانند. جامعه و دولت به نمايندگی
آن، وظيفه دارد كه به ياری آنان بشتابد. ولی بقيه می بايد با كار خود،
هم زندگی خويش و هم هزينه های رفاه اجتماعی گسترده را فراهم سازند. يك
جامعه بهره خوار ( رانتيه ) حتا با چهارمين ذخيره
نفتی و دومين ذخيره گاز جهان نمی تواند زندگی كند. نفت و گاز يك عامل
اضافی برای توسعه ايران است؛ "سهم نفت" افراد و منبع هزينه های روزانه
دولت نيست ـ چنانكه از پس از رضا شاه بوده است. سياستهای تامين اجتماعی
اگر تفاوت ميان كاركردن و كارنكردن و بهتر و بدتر بودن را از ميان
ببرد به ركود اقتصاد ، گريز مغزها و سرمايه ها از كشور، و رواج
بيكارگی خواهد انجاميد.
از نظر ما عدالت
اجتماعی می بايد همراه رشد اقتصادی و توليد ثروت حركت كند و هيچ يك
فدای ديگری نشود. ما از راههای زير به اين منظور خواهيم رسيد:
١ ـ دادن فرصتهای برابر به همه افراد
جامعه تا هركدام به فر اخور استعداد و
همت خود تا آنجا كه می توانند پيش بروند؛ آموزش و
كارآموزی برای همه تا هر درجه كه استعداش را داشته باشند؛ و پوشش
يكسان و منصفانه قانونی چه برای كاركنان و كارفرمايان، و چه توليد
كننده و مصرف كننده؛ و گشودن ميدان فعاليت اقتصادی بدون مقررات دست و
پاگير و مالياتهای جلوگيرنده توليد ثروت. حكومت می بايد به همه افراد
جامعه توجه داشته باشد و به ناتوانان و واپسماندگان، بيشتر .
۲ ـ بيمه بيكاری و از كار افتادگی و
بازنشستگی برای همه و به هزينه كاركنان و كار فرمايان و با كمك قابل
ملاحظه دولت. موسسات می بايد در استخدام كاركنان خود از نظر مدت
استخدام و ساعات كار آزادی داشته باشند. تعيين حد اقل دستمزد و حد
اكثر ساعات كار با حكومت است و كاركنانی كه به دلايل اقتصادی يا هر
دليل ديگر كار خود را از دست می دهند می بايد زير پوشش برنامه های
كارآموزی و بازآموزی دولتی و زير نظارت دولت قرار گيرند و تا هنگامی
كه كاری پيدا نكرده اند از صندوق بيكاری، كمك هزينه متناسب با دستمزد
قبلی خود بگيرند. روشن است كه اگر پيشنهاد كارهای متناسب تازه يا شركت
در برنامه های باز آموزی يا خدمات اجتماعی را نپذيرند كمك هزينه آنان
كاهش خواهد يافت. منظور از اين سياستها آن است كه كارفرمايان از
استخدام كاركنان تازه نترسند و افراد بتوانند در ساعتهای متناسب با
وقت و نيازهای خود كار كنند و تنبلی و گريز از كار تشويق نشود. اقتصاد
نوين شرايط كار را تغيير داده است. بسياری كسان كارهای
نيمه وقت يا موقت دارند يا از خانه هايشان كار می كنند.
ما نمی خواهيم به نام حفظ حقوق كارگران
شرايطی بوجود آوريم كه تنها صف بيكاران را درازتر كند وسودش تنها به
اقليتی از نيروی كار كه يك اشرافيت كارگری را خواهد ساخت برسد. در جهان
پر رقابت امروز، توليدكنندگان و كارآفرينان entrepreneures نياز به
آزادی عمل دارند و همه بايد تا حد توانائی خود كار كنند.
٣ ـ بيمه درمانی اجباری برای همه كسانی كه
در ايران بسر می برند. بدين منظور كار بيمه به موسسات خصوصی سپرده
خواهد شد و افراد با آن شركتها قرارداد خواهند داشت كه موظفند هر كسی
را بيمه كنند. دولت همه يا بخشی از حق بيمه كسانی را كه نمی توانند
خواهد پرداخت. نقش وزارت بهداری، مانند همه دستگاههای اجرائی، نظارت
بركار شركتهای بيمه و موسسات پزشگی و درمانی و دفاع از حقوق بيماران
خواهد بود نه تاسيس و اداره اين موسسات.
فصل پنج
استراتژی پيكار
جمهوری اسلامی با جهان بينی حوزه و آخوند وبا قانون
اساسی ناساز و استبدادی، و ساخت قدرت مافيائی آن، برسر راه هر برنامه
سياسی است كه هدف خود را رساندن ايران به جهان پيشرو قرار داده باشد.
پيكار با جمهوری اسلامی در تماميت ايدئولوژيك و سياسی اش، و قدرت بخشی
به مردم تا سرنوشت خود را در دست گيرند اولويت هر نيروی مخالفی است كه
از حدود سودها و ملاحظات شخصی فراتر می رود. ما خود را دراين پيكار از
هر نظر سهيم می دانيم ـ نه اينكه برای باز آوردن آب رفته به جوی تلاش
كنيم و در آرزوی بازگشت به گذشته باشيم، بلكه از آنرو كه هدف پيكار با
جمهوری اسلامی در اصل همان پيكار مشروطه است يعنی
جنگيدن با استبداد سياسی و واپسماندگی فرهنگی
كه دست در دست هم ايران را سده ها به
سراشيب انداخته اند. ما در اصل همان
مشروطه خواهانيم، منتها می كوشيم مشروطه خواهان بيدارتر و بهتری
باشيم و با زمان بيش بيائيم.
استراتژی
پيكار ما را هدف ما تعيين می كند. از آنجا كه ميان هدف و وسيله پيوندی
ارگانيك هست و انسانها و گروهها را كاركردها و شيوه های عملشان می
سازد، هر شيوه پيكاری كه نشان از استبداد سياسی و واپسماندگی فرهنگی
داشته باشد در واقع تقويت جهان بينی و نظام حكومتی است كه با آن در
پيكاريم. با اين ترتيب از همان آغاز دو شيوه يا رهيافت (اپروچ) مبارزه
كنارگذاشته می شود كه درگذشته، بويژه ده پانزده ساله نخستين پس از
انقلاب، رواج تمام داشته است. نخست، استفاده از باورها يا نمادهای
مذهبی؛ و دوم دست زدن به خشونت يا اسلحه در پيكار سياسی. اين برنامه و
اعلاميه و سخنرانی نيست كه ماهيت افراد و سازمانها را نشان می دهد و
تعيين می كند. كردار آنهاست كه هر روز به آنها شكل می دهد و
سرشت آنها می شود. آنها ممكن است حای صميمانه
به آنچه می گويند باور داشته باشند ولی تناقضی كه هر روز در
ميان گفتار و كردارشان هست به بی اعتقادی و دوروئی می انجامد و سرانجام
چيزی از باورهای اصلی نمی گذارد. هيچ نمونه پيكار مسلحانه يا خشونت
آميز را ـ كه اساسا به معنی حق زندگی يك گروه يا ايدئولوژی به زيان
همه ديگران است ـ نمی توان نشان داد كه به مردمسالاری و چندگرائی
انجاميده باشد. تجربه كشورهای بيشمار نشان می دهد كه شيوه پيكار با
فرا آمد ( نتيجه ) آن پيوند مستقيم دارد. هدف وسيله را توجيه نمی كند
بلكه رنگ وسيله را می گيرد و در خدمت آن در می آيد.
اگر گروهی می خواهد مردمسالاری و چندگرائی
( پلوراليسم ) به ايران بياورد با سنگ وچوب و عربده جوئی با مخالفان
خود روبرو نمی شود. حق دفاع دربرابر خشونت البته برای همه هست. ولی نمی
توان به اين بهانه كه در جای ديگر و زمان ديگری خشونتی شده از شيوه
های غير دمكراتيك در مبارزه هواداری كرد. پيكار سياسی مردمی نيازی به
شيوه های فاشيستی يا حزب اللهی ندارد. بهمين ترتيب اگر كسانی می
خواهند با حربه اسلام و كربلا به جنگ آخوندها بروند، يا حقيقتا به اين
امور در كار سياست و كشورداری معتقدند و
تنها می خواهند به قول خودشان
"اسلام خود را پياده كنند" كه تفاوتی با حكومت
اسلامی ندارند و بناگزير رفتارشان با مردم و مذهب
بر همين مجاری خواهد افتاد؛ و يا ريا می كنند و
مردم را فريب می دهند كه می بايد از آنها بيشتر برحذر بود زيرا حكومت
اسلامی دست كم همان را كه می خواهد می گويد.
استراتژی ما پيكار سياسی مردمی است،
يعنی تنها به نيروی مردم پشتگرم است و در كنار مردم
می تواند به هدف برسد. خود پيداست كه وقتی پای توده های بزرگ انسانی
در ميان باشد نخستين شرط كاميابی، جلب اعتماد مردم است. اين اعتماد از
عوامل اخلاقی و سياسی تركيب می شود و همه آنها لازم است. درستكاری و
گفتن حقيقت و گذاشتن همه چيز روی ميز يك عامل است؛ متقاعد كردن مردم به
شايستگی و درست بودن سخنان و روشها و برنامه ها يك عامل ديگر است؛ باز
تاباندن خواست مردم و همراهی با جنبش آنان عاملی ديگر است ـ اما در
اينجا هم می بايد برتری را به درستكاری داد. موارد معدودی پيش می آيد
كه اكثريتی از مردم به كژراهه پا می گذارند. اگر كسی يا گروهی كه دعوی
خدمت به مردم را دارد، به درستی و از روی آگاهی، خواست آنان را به
مصلحت خودشان و كشور نداند با دفاع از نظرات خود بيشتر اعتماد عموم را
بر می انگيزد تا با رياكاری يا چشم پوشی از اصول. می بايد شهامت آن را
داشت كه دربرابر "مد" ها و محبوبيت های گذرا نيز ايستاد. بويژه در
شرايط تاريخی كه نياز به بسيج همه نيروی مردم و فداكاری برای خير
عمومی است، مانند امروز ايران، اگر همه حقيقت به مردم گفته شود بيشتر
آماده مبارزه و فداكاری خواهند بود.
برنامه سياسی و مواضعی كه يك حزب يا سازمان يا فرد می گيرد می بايد
بهترين و عملی ترين پاسخها را به مشكلات مردم و كشور بدهد. ادعاهای
دور و دراز و وعده های رايگان، و سخنان كلی و تكرار كليشه ها وگذاشتن
همه تاكيد بر تحريك احساسات عمومی، زمانهائی در جامعه ايرانی كارساز
بود. ولی مردم ما پخته تر شده اند و تفاوت گفتار كردار مسئولانه را با
عوامفريبی يا سخنان بی پايه در می يابند.
ما می كوشيم در برنامه سياسی و در اقدامات
مبارزاتی و سخنان خود و مواضعی كه می گيريم مسئولانه رفتاركنيم و اين
مستلزم رفتن به ژرفای مسائل و حركت كردن همراه تحولات سياسی و فكری
زمان است. تلاش ما بوجود آوردن مجموعه بهم پيوسته ای است كه همه گوشه
هايش با هم بخواند. به اين دليل وارد مسابقه زيبائی با ديگران نمی
شويم و چوب حراج بر سر مبارزه سياسی نمی زنيم كه هركه چيزی گفت بالا
ترش را بگوئيم و هركه وعده ای داد بالاترش را بدهيم. هيچ كس نمی تواند
از خمينی بيشتر برود كه وعده داد هر ماهه سهم ايرانيان را از درآمد
نفت به آنها خواهد داد. ما پيشاپيش به مردم می گوئيم كه رسيدن به
هدفها و اجرای برنامه سياسی ما نياز به ازخودگذشتگی همگانی دارد و نه
تنها در پايان يك پيكار سخت و طولانی و پر از ناكامی خواهد آمد بلكه
تا سالها پس از پيروزی بر جمهوری اسلامی برای برطرف كردن ويرانگريهای
رژيم، همه ما می بايد بيش از حد كار كنيم و كمتر از آنچه سزاواريم
بگيريم.
در پيكار سياسی مردمی، آنچه
اهميت دارد بسيج مردم برای تحليل بردن ودرهم شكستن رژيم با استفاده از
تحولات داخل و خارج است. پايه های نظری اين استراتژی را اعتقاد به يك
آينده دمكراتيك برای ايران، آسيب پذيری روزافزون رژيم اسلامی، و
ناكافی بودن سركوبگری برای نگهداری حكومتهای فاسد واستبدادی تشكيل می
دهد. جامعه ايرانی امروز هيچ ارتباطی به بيست سال و چهل سال گذشته
ندارد و دگرگونيهای ژرف جامعه شناختی و آموزش سياسی بيسابقه توده های
بزرگ مردم، دركار آن است كه ضعف سياسی تاريخی جامعه ايرانی را به
مقدار قابل ملاحظه برطرف كند. پيروزی مردم بر رژيم آخوندی، اجتناب
ناپذير و تنها مسئله زمان است.
تاكتيكهای استراتژی پيكار سياسی مردمی را به ترتيب زير می توان
آورد:
١ ـ برجسته كردن نقاط ضعف و
ناكاميها و تبهكاريهای رژيم بويژه در زمينه تروريسم و حقوق بشر كه از
نظر بسيج افكار عمومی جهانيان برای فشار آوردن بر جمهوری اسلامی و
وابستن گسترش مناسبات به پيشرفت حقوق بشر اهميت دارد.
۲ ـ برجسته كردن فعاليتهای مخالفان
آزاديخواه و ترقيخواه آن در هر جا.
٣ ـ
پشتيبانی از جنبش مردم ايران به رهبری روشنفكران و بهره گيری از
تضادهای درونی گروه حاكم؛ تمركز حملات بر سران مافيای سياسی-مالی و
عوامل سركوبگر در رژيم؛ و در نظر گرفتن گرايشهای گوناگونی كه چه در
جامعه ايرانی و چه در حكومت اسلامی پديد آمده است و آن را بكلی از
حالت يك ساختار بهم پيوسته بدرآورده است. اين تحولی است كه از سوی
بسياری در ايران شناخته و عملا به حساب آورده می شود.
۴ ـ گسترش زمينه همكاری و اقدامات مشترك
گروهها و سازمانهای دگرانديش برای دفاع از حقوق بشر و مردمسالاری در
يك ايران يكپارچه و مستقل.
۵ ـ افزايش
گفت و شنود غير مستقيم با نيروهای آزادی و ترقی در درون ايران و پيشبرد
پيكار آنان در زمينه های عملی و نظری با استفاده از آزادی عمل بيشر ما
در بيرون.
ما از هر تحولی در جمهوری
اسلامی كه به سود مردم و قدرت بخشی به آنها باشد استقبال می كنيم.
تفاوت جناحهای رژيم از نظر عملی بدين معنی است كه جناح سركوبگر، يعنی
مافيای سران حزب الله، هر منظوری دارند به حال مردم زيان آور است؛ ولی
پاره ای منظورهای جناح اصلاحگر را می توان به سود مردم شمرد. با
اينهمه ميان مبارزه در بيرون و درون يك تفاوت بنيادی هست. ما در بيرون
ناگزير نيستيم از قواعد بازی در جمهوری اسلامی پيروی كنيم. ما می
توانيم آن درجه از مخالفت را كه بيشتر مردم با رژيم دارند ولی ابراز
نمی دارند اظهاركنيم؛ و به هيچ روی نمی بايد در سياستهای روزانه
جمهوری اسلامی و مبارزات جناحی درگير شويم چون اعتبار مخالفت و مبارزه
را از ميان خواهد برد. اكنون با برآمدن نيروی سومی كه از هردو جناح
دوری می جويد پيكارعرفيگرائی در ايران به مرحله تازه ای پا می نهد كه
آينده دمكراسی بسته بدان است.
با آنكه
بازگشت به ايران و شركت در پيكار مردمی از نزديك، آرزوی هر نيروی
مخالفی است ما تنها با شرايط خود به ايران باز خواهيم گشت؛ يعنی
هنگامی كه دستگاه های سركوبگری در جريان مبارزه ازكار بيفتد و مردم
بتوانند از آزادی و امنيت خود دفاع كنند و ما بتوانيم با همه گرايشهای
ديگر در شرايط آزاد و برابر، پيكار سياسی كنيم.
تلاش ما بر آن است كه سرنگونی رژيم آخوندی
بی خونريزی و هرج و مرج و در يك فرايند گام به گام صورت گيرد؛ ولی
نيروهای مخالف به تنهائی نمی توانند فرايند سرنگونی راكه هم اكنون آغاز
شده است به حال مسالمت آميز نگهدارند. اگر حزب الله همچنان درپی
نگهداری پايگاههای قدرت و منافع خود بهر بها باشد و خشم و سرخوردگی
مردم را به انفجار برساند هيچ كس نخواهد توانست دربرابر آن بايستد. ما
با همه پرهيز از خشونت، از حق مردم برای
دفاع از خود در برابر تجاوزات حزب الله
پشتيبانی می كنيم.
فصل شش
يك جهان بينی متفاوت 
همه برنامه های سياسی و تهيه های قانونی، بی يك
دگرگونی ژرف فرهنگی، بی تغييری در نگرش ما به جهان ، نابسنده خواهد
بود. ايران يك كشور جهان سومی، اسلامی، و خاورميانه ای است و مسئله
ايران را در همين سه صفت می بايد جستجو كرد. ما در چنين وضع تاسف
آوريم زيرا با روحيه جهان سومی می انديشيم، با معيارهای خاورميانه ای
زندگی می كنيم، و اجازه داده ايم كه جامعه ما با صفت اسلامی تعريف
شود. نگرش و ارزشهای ما جهان سومی و اسلامی و خاورميانه ای است و
همينيم كه بوده ايم. اگر می خواهيم از اين سرنوشت ناشاد بدر آئيم می
بايد حتا اگر جغرافيای مان را نمی توانيم دست بزنيم از جهان معنوی خود
مهاجرت كنيم.
جهان سومی بودن واژه
ديگری برای واپسماندگی است. جهان سوميها ماندگان از كاروان اند، جامعه
هائی كه در صورت به پيشرفته تران ماننده اند و در معنی در مرداب قرون
وسطائی خود فرومانده اند؛ سرزمينهائی زندانی سنتها و گذشته های دست
برداشتنی كه خشونت، خميرمايه هستی آنهاست: خشونت مرد به زن، حكومت
كننده به حكومت شونده، ارباب به نوكر. جهان سومی قربانی و ستمديده است،
بی هيچ كوتاهی و گناه. ستمديدگی اش به آشنائی اش با غرب برمی گردد --
همان غرب كه او را به ابعاد تباهی و درماندگی صدها ساله اش آگاه
گردانيده بود. او دمی از سرزنش غرب باز نمی ايستد ولی حتا در پيروزيش
بر غرب در پيكار ضد استعماری، باز به قدرت مشيت آسای غرب می چسبد و خود
را عروسك خيمه شب بازی آن می داند و می سازد.
جامعه اسلامی پيشاپيش به معنی داشتن تصور
بسيار محدودی از آزادی و مسئوليت فردی است، كه با يكديگر می آيند. به
عنوان يك جامعه اسلامی و نه جامعه ای از مردمانی كه بيشترشان مسلمان
اند، مسلمانان در فضائی خود بخود بسته تر بسر می برند. جامعه مذهبی
جامعه تقديس شده است ـ فساد در آن بهر درجه معمول چنين جامعه هائی
برسد. نظام ارزشها و نهادهای ريشه دار آنها را زير نور انديشه آزاد
نمی توان برد. جامعه اسلامی در هر مرحله ای باشد بالقوه يك عنصر
آخرالزمانی millennial نيرومند در آن هست. سرنوشت از پيش تعيين شده
ای دارد. رستگاريش در بهشت آن جهان است و آينده اش در بازگشت به گذشته
ای که بالاتر از هرچه بوده است و خواهد بود. همواره يك جايگزين فرضی با
اعتبار، برتر از همه، برای هر جهان بينی و سياست شكست خورده در ژرفای
جامعه هست.
در جهان سومی بودن خود،
جامعه اسلامی پابرجاتر از ديگران است. اگر در يك جامعه جهان سومی،
نظام ارزشها و باورها راه بر پيشرفت می گيرند، جامعه اسلامی مقررات
تقديس شده اش را نيز بويژه در زمينه حياتی حقوق بشر بر آن می افزايد.
اداره جامعه بر پايه شريعت، آن را بهر جا می تواند بكشد ولی به
مدرنيته نخواهد رسانيد. از دهه هشتاد سده نوزدهم كوشش انديشه وران
اسلامی از هر رنگ برای آشتی دادن مدرنيته و شريعت بيهوده مانده است.
هيچ كس نتوانسته است يك پايه تئوريك برای مدرنيته در اسلام
بيابد. مدرن كردن اسلام آرزوی محال
كسانی كه بن بست را می بينند و
باز همانجا می ايستند مانده است.
خاور ميانه بيش از يك تعريف نامشخص
جغرافيائی است. خاور ميانه هم مانند جهان سوم يك حالت ذهنی است؛ جهان
سومی است كه عرب و مسلمان باشد. ولی خاور ميانه ای در فضای فرهنگی و
سياسی ويژه خود، اگر هم مسلمان و عرب نباشد به غرب ستيزی، بويژه
امريكا ستيزی، شناخته است. او از تاريخ خود ـ تاريخی كه مانند همه
جهان بينی او "سوبژكتيو" و گزينشی است ـ احساس دشمنی به غرب را آموخته
است. كشاكش فلسطين و اسرائيل كه پيچيده ترين و كهن ترين كشاكش جهان است
او را يكسويه و يكپارچه ضد اسرائيلی و تقريبا بنا بر تعريف ضد يهودی
كرده است.
ما بر رويهم در اين سه جهان
زيست می كنيم و همراه هر سه به پايان راه رسيده ايم. جهان سوم كه در
افريقای سياه كاملترين تعريفش را می يابد با نا اميدی هراس آور موقعيت
خود روبروست. جهان اسلامی در واپسين ايستادگی خود دربرابر مدرنيته
كارش به ولايت فقيه و طالبان و بن لادن كشيده است. در خاورميانه تركيب
محافظه كاری، سودازدگی ( ابسسيون ) فلسطين، و اسلام به عنوان هويت ملی،
جامعه های هر چه بيشتری را دارد به بنيادگرائی محكوم می كند.
ايران از اين سه جهان بيگانه است. جامعه ما
به پايه ای از پيشرفت رسيده است كه بايد بتواند معنی مسئوليت را
بفهمد؛ خشونت را از روابط اجتماعی و سياسی بردارد؛ اسلام را در سياست و
اداره جامعه راه ندهد؛ و از گير سياستهای خاور ميانه ای رها شود ـ
چنانكه تركيه با مردمی بسيار مذهبی تر از ايرانيان شده است. ما سزاوار
زندگی بهتری هستيم و اجباری نداريم خود را در حد اين مردمان نگهداريم
و در سطح های پائين تر تمدن جهانی بمانيم. جهان سوم می تواند همچنان
در سنتهايش دست و پا بزند و رستگاری اش را عقب بيندازد. جهان اسلام می
تواند به اسلام به عنوان هويت خود و جايگزين استراتژيهای شكست خورده
اش بنگرد و واپس ماندگيش را ژرفتر سازد. جاور ميانه می تواند هرچه
بخواهد مسئوليت كاستيهای سياست و فرهنگ خويش را به گردن امريكا و
اسرائيل بيندازد و آينده خود را گروگان مسئله فلسطين كند.
ما
ديگر نمی خواهيم با اين ملتها يكی شناخته شويم؛ نمی خواهيم جهان سوم
معيار پيشرفت ما، جهان اسلام تعريف كننده فرهنگ ما، و خاور ميانه
چهارچوب سياسی ما باشد. هويت ملی ما جزدر تاريخ و زبان فارسی به هيچ
بخشی از فرهنگ ما بستگی ندارد. ما در اين فرهنگ می توانيم دست ببريم و
هويت ما دست نخواهد خورد. جهان پر از كشاكش و مصيبت است و هيچ دليلی
ندارد كه در اين ميان فلسطين مهمترين مسئله ما باشد. آينده ملت ما اگر
قرار است بهتر از اكنونش باشد در بيرون آمدن از اين دنياهاست: پشت
كردن به جهان سوم، بيرون زدن از خاورميانه، فراموش كردن اسلام به عنوان
يك شيوه زندگی و نه يك رابطه شخصی با آفريدگار جهان. ما می بايد جهان
اولی بشويم زيرا در اصل چيزی از جهان اوليها كم نداريم. ايرانی هرجا
باشد به محض آنكه به ابزارهای فرهنگی غرب دست می يابد خود را به
غربيان می رساند. ما از بسياری جهان سوميها سبكبارتريم. دنيای اسلامی
هيچگاه جهان ما نبوده است، آنگونه كه برای عربهاست. ما همواره ايرانی
مانده ايم و نه آن دويست سال تاراج و كشتار و ويرانی را فراموش كرده
ايم و نه هزار و پانصد سال پيش از آن را. اسلام دين بسياری از ما هست
ولی موجوديت ما نيست. ما با عربها بيش از آن تفاوت داريم. موضوع برتری
و فروتری نيست؛ موضوع تفاوتی است كه كه ١۴٠٠ سال اسلام نتوانسته است
آن را بزدايد. خاور ميانه را می بايد به شكست خوردگانی واگذاشت كه در
هر شكست دلائل تازه ای برای چسبيدن به عوامل اصلی شكستهای خود می
يابند. خاور ميانه وزنه ای بر بال پرواز ماست. يك گلزار quagmire
واقعی فرهنگی و سياسی است كه بايد پايمان را از آن بيرون بكشيم. خاور
ميانه را، چنانكه بقيه جهان سوم را، می بايد شناخت و با آن بهترين
مناسبات را داشت ولی راه ما از همه آنها جداست.
ايران فردا را از هم امروز می بايد ساخت.
پيكار فرهنگی را كه ما به عنوان يك حزب سياسی بدان اولويت داده ايم در
همين فضاهای آزادتر می توان دنبال كرد و به ايران كشاند. ما در اين
پيكار تنها نيستيم. از حكومت اسلامی و حزب الله گذشته، مردم ايران
هرچه بيشتر از اين فرهنگ و سياستی كه خشونت و خفقان و خرافات از آن می
زايد دوری می جويند. پرده تابوها را می بايد دريد و از اتهام و حمله
كهنه انديشان نهراسيد.
فصل هفت
حزب راست ميانه
حزب مشروطه ايران در ميان سازمانهای سياسی بيرون
كشور اين ويژگی را دارد كه از صفر در شرايط تبعيد پايه گذاری شده است.
ديگران همه يا از ايران به بيرون آمده اند يا انشعابی از سازمانهائی
هستند كه در ايران پايه گذاری شده اند. ويژگی ديگر حزب آن است كه صرفا
حزب كادر نيست و كمبود كادر، كاستی بزرگ آن است. حزبی است ازهمه لايه
های اجتماعی ايرانيان تبعيدی كه به اين دليل از نظر گسترش شبكه
تشكيلاتی كمتر ماننذی در بيرون ايران دار .سومين ويژگی حزب را در
شفافيت كامل آن بايد جستجو كرد. نام و نشان همه مسئولان حزب و بحثها و
اختلافات درونحزبی همه آشكار و بی پرده، و درهای گردهمائيهای حزبی بر
روی دگرانديشان گشوده است.
سازماندهی
حزب به پيروی از اصول عقايد آن، دمكراتيك و غير متمركز است. اعضای حزب
در هر شهر در شاخه يا هسته شهر گرد می آيند. هسته واحد كوچكتر و غير
رسمی حزب است و هسته ها می توانند با پيوستن به نزديكترين شاخه خود
جنبه رسمی پيدا كنند. اداره شاخه ها با شوراهائی است كه بسته به تعداد
اعضای شاخه هر سال می بايد از سوی اعضا برگزيده شوند. شاخه ها در
چهارچوب منشور و اساسنامه حزب در امور خود آزادی عمل دارند و
فعاليتهای حزبی اساسا در شاخه ها صورت می گيرد. اعضای شوراها هر دو
سال يك بار دركنگره حزب، پنج تن اعضای شورای مركزی را انتخاب می كنند
كه ارگان اداره و رهبری حزب است. كنگره بالاترين ارگان حزبی است و
سياستگزاری عمومی حزب و تغيير منشور و اساسنامه در حوزه وظايف آن است.
هر سال دست كم يك بار كنفرانسهائی از شاخه های اروپا يا امريكا برگزار
می شود كه علاوه بر استوارتر كردن همبستگی حزبی و كارهای تشكيلاتی،
ميدانی برای بحث درباره انديشه های تازه است. شاخه ها تشويق می شوند
كه با دگرانديشان همكاری كنند و دست به اقدامات مشترك بزنند.
سنت مشروطه در ايران هيچگاه فرصت آن را
نيافته بود كه حزب خود را داشته باشد.حزبهای دوران انقلاب مشروطه در
اوضاع و احوال نامناسب نپائيدند. پادشاهی پهلوی هيچ مركز قدرت مستقلی
را بر نمی تابيد و حزب برايش يا دشمن بود يا مزاحم و يا آرايش صحنه و
آسان كننده انتخابات كنترل شده. حتا حزبی مشروطه خواه (در بافتار يا
context غير دمكراتيك تر و محدودتر آن روزها) كه خود محمد رضا شاه
بنياد گذاشت، چون برای مشاركت و به ميدان آوردن مردم می كوشيد زودتر
از همه از چشمش افتاد. در رژيمی كه وارث انقلاب مشروطه بود يك حزب
مشروطه جائی نمی داشت. مخالفان رژيم نيز كه از موضع مشروطه و قانون
اساسی به پادشاهان پهلوی می تاختند دنبال حزب مشروطه نمی بودند. (اين
دوپارگی طرفه آميز هنوز در سياستهای بيرون هست: در سوئی
حمله به پادشاهی به دليل انحرافش از اصول مشروطه و پرهيز تا حد
گريز از مشروطه؛ در سوی ديگر ادعای مالكيت انحصاری
مشروطه و بی اعتنائی به بسياری معانی آن، همچنانكه در دوران پادشاهی
بود .)
حزب مشروطه ايران با زنده كردن
پيام جنبش مشروطه خواهی در همه گستره آن با يك برنامه سياسی كه در
تعريف راست ميانه می گنجد می كوشد كمبود بزرگی را كه در سياست ايران
بوده است برطرف سازد. اين حزبی است كه ازنظر اراده شكست ناپذير به
نگهداری نياخاك؛ سپردن اختيار كشور به دست مردم ايران؛ و نواحی كشور
به دست باشندگان آنها در يك پادشاهی مشروطه؛ جدا كردن دين از حكومت كه
پيشروترين مشروطه خواهان آزو داشتند؛ و همپا شدن با دنيای امروز در
توسعه و رفاه و عدالت اجتماعی، دنباله مستقيم جنبشی است كه از صد سال
پيش نيروی برانگيزنده دگرگونی در جامعه ايرانی بوده است و نخستين
سازماندهی خود را در حزب دمكرات انقلاب مشروطه يافت. نگاه به غرب و
فراگرفتن شيوه های تفكر و زندگی از تمدنی كه وحشيگری را از رابطه
حكومت كننده و حكومت شونده، مرد و زن، كارفرما و كارگر برداشته است
تقريبا همان اندازه به ما می برازد كه به ايران صد سال پيش ما.
اصول تاريخی مشروطه را در سده بيست و يكم
تا آنجا كه بتوان ديد می شود برد، و پايه ای برای برنامه های سياسی
متناسب با زمان ساخت. برنامه سياسی حزب از نظر تاكيد بر يگانگی ملی و
يكپارچگی ايران، از نظر نقش حكومت به عنوان نماينده جامعه در اقتصاد و
تنظيم روابط اجتماعی، از جهت تعادل ميان توسعه اقتصادی و عدالت
اجتماعی، يك برنامه راست ميانه است و می تواند با چپ ميانه تفاوتهای
مهم داشته باشد. تفاوتهای آن باگرايشهای افراطی راست، با هواداران
پادشاهی استبدادی و آريا پرستان و اسلامگرايان ( مذهب سياسی ) و
افراطيان چپ ـ لنينيستها و آنارشيستها و همه گرايشهای تجزيه طلبانه ـ
آشكارتر و برطرف نشدنی تر از آن است كه نياز به گفتن داشته باشد.
اين برنامه به هيچ روی كامل نيست و ما با
علاقه بحثها و تجربه های كشورهای پيشرفته را در زمينه سياستهای
اقتصادی و رفاهی دنبال می كنيم. فاصله ما با مسئوليتهای كشورداری بيش
از آن است كه به جزئيات عملی بپردازيم ولی به عنوان يك اصل راهنما
معتقديم كه هر جا بخش خصوصی و ابتكارات فردی كوتاه می آيد وظيفه حكومت
آغاز می شود، و معيار در اينجا خير عمومی است. تجربه امريكا كه بهترين
فضای ابتكار فردی است و پويا ترين جامعه و اقتصاد تاريخ را بوجود آورده
نشان می دهد كه بخش خصوصی، هم بسيار كوتاهی می كند وهم بسيار زياده می
رود. از سوی ديگر زياده رويهای دولت رفاه اروپای باختری فرمولی برای
سوء استفاده گسترده از منابع ملی ـ تشويق بيكارگی و وابستگی، جلوگيری
از روحيه كارآفرين entrepreneur ـ بوده است . مقررات سخت كار، از
بهره وری كاسته و بر بيكاری افزوده است؛ بستن مالياتهای سنگين به گريز
سرمايه و مغزها كمك كرده است؛ و بار كمرشكن هزينه های رفاهی در همه جا
به تجديد نظرهای كلی در برنامه های رفاهی انجاميده است.
هيچ كس ناگزير ازگزينش ميان اين دو نمونه
نيست؛ بويژه كه در خود امريكا و اروپای باختری نيز از هفت دهه پيش در
پی تعديل سياستهايشان بر آمده اند ـ گرائيدن حزب دمكرات امريكا به چپ
در برنامه های "نيوديل" و "جامعه بزرگ ،" وگرائيدن سوسيال دمكراسی
اروپای باختری به راست در دو دهه گذشته نشانه هائی از تلاش دنباله
گيری است كه برای آشتی دادن برتری ابتكار خصوصی، با مسئوليت اجتماعی
حكومت صورت می گيرد.
ما حزبی برای اكنون و آينده ايران ساخته ايم.

_____________________________________________________
.C.P.I
P.O. BOX 18436 Encino, CA 91416, U.SA. Tel: (818) 344-2202 Fax: (818) 344-2212
www.irancpi.com