رضاه شاه و دلایل کودتای سوم اسفند

  • پرینت
.

   دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران ( لیبرال دموکرات ) (135) مارس 2013 رضاه شاه و دلایل کودتای سوم اسفند

کشوری- بد نیست قبل از اینکه شروع به سخن بکنم با هم نگاهی به روزنامه‌های آن دوران بیاندازیم.
روزنامه بامداد شماره نود و دو می‌نویسد: در کُردستان سنجر جان دزد معروف با عده‌ای سوار به قریه چماق دره ریخته و دو نفر را کشتند. در اهر رعایای دهات از ترس غارت و مقابله با غارتگران و یاغیان اهل و اعیال خود را برداشته و از دهات می‌گریزند
روزنامه بامداد می‌نویسد: هر کابینه‌ای که روی کار می‌آید باز می‌بینیم که اوضاع تغییر نکرده بلکه بدتر شده. رشته‌ها بقدری گسیختگی گرفته که اصلاح از حد قدرت همه کس خارج است واقعا باید دستی از غیب بیرون آید و کاری بکند.
میرزا ملکم در روزنامه قانون دوره ششم سال 1307 می‌نویسد: ایران مملو ار نعمات خدادادی است, چیزی که همه این نعمات را باطل گذاشته است نبودن قانون است. هیچکس در ایران مالک هیچ چیز نیست. حاکم تعیین می‌کنیم بدون قانون؛ سرتیپ معزول می‌کنیم بدون قانون؛ حقوق دولت را می‌فروشیم بدون قانون؛ خزانه می‌بخشیم بدون قانون؛ شکم پاره می‌کنیم بدون قانون؛ در هند، در پاریس، در تفلیس، در مصر، در استانبول، حتی در میان ترکمن‌ها هر کس می‌داند که حقوق و وظایف او چیست ولی در ایران احدی نیست که بداند قانون چیست و خدمت کدام است.
روزنامه نوبهار متعلق به ملک الشعرای بهار اذان می‌کند: برای برگردانیدن چرخه امور مردانی را در خورند که دیروز نبودند. برای گشودن گره, گره‌گشا لازم است.
به خاطر همین، برگردیم ببینیم که آیا لازم بوده که کشوری از هم پاشیده بدون یک حکومت مرکزی مستقل و گرفتار همه نوع خرافات مذهبی، تا گلوگاه مقروض به دولت‌های خارجی، نداشتن یک ارتش مستقل و نداشتن یک سیستم آموزشی منظم و داشتن بالاترین ضریب بی‌سوادی، نداشتن بهداشت و درمان مرتب و گرفتار شدن به همه گونه بیماری‌های گوناگون. در کشوری که هر گوشه آن هر شخصی برای خودش دستگاهی درست کرده بود و حتی ادعای شاهی می‌کرد. مثل شیخ خزئل در خوزستان یا محمدخان (دوست محمد خان در بلوچستان)، کلنل تقی خان و میرزا کوچک خان در شمال، قشقائی‌ها و لُرها در لُرستان. اینجاست که بر می‌گردیم به اینکه آیا لازم بود که یک چنین اتفاقی بیفتد؟ لازم بود که یک چنین کودتایی بشود؟ بله. بطور یقین. این است که می‌گوییم آمدن سردار سپه و کودتای او نه تنها یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر تاریخی، بلکه یک نیاز ملی بوده. اگر چه کودتای آن مرد به کمک دولت انگلیس انجام گرفت و شاید اگر کمک آن‌ها نبود به پیروزی نمی‌رسید. اما خود او نشان داد که مردی وطن‌پرست و خواهان آباد کردن و ساختن ایران بوده.

قبل از آمدن رضاشاه, انقلاب مشروطه شروع شده بود مردم خواهان آزادی‌های اجتماعی و سیاسی بودند. و در این راه تلاش‌های بسیاری هم شده بود. ولی متأسفانه آن نهضت به دلیل کارشکنی‌های دربار و روحانی با شکست‌هایی روبرو شده بود و نمی‌توانست آنچه را که دنبال می‌کرد به نتیجه برساند و نتوانست به اتمام برساند. ولی آمدن سردار سپه یا رضاشاه، به گفته همه صاحب نظران یعنی اگر ما تاریخ را حتی به صورت اجمالی مرور کنیم، بدون استثناء تمامی صاحب‌نظران می‌گویند که بخش بزرگی از خواسته‌های انقلاب مشروطه به دست رضاشاه کبیر جامه عمل پوشانده شد. این چیز کمی نیست. در واقع می‌شود گفت که نهضت مشروطه را به نوعی از ورطه شکست بیرون کشیدشد. در واقع رضاشاه فرزند خلف نهضت مشروطه بود و او بود که بسیاری از آرزوهای انقلاب مشروطه را جامه عمل پوشاند. در زمینه فرهنگی، می‌بینیم که در دوران مشروطه افرادی مثل دهخدا، محمدخان قزوینی و تقی‌زاده در زمان رضاشاه است که کارشان به ثمر می‌رسد. یعنی باید گفت از جهتی دوره رضاشاه از نظر فرهنگی دنباله کاری است که در مشروطه بنا گذاشته شده البته با در نظر گرفتن یک استثناء که از نظر, تفکر و نشر سیاسی , بکلی در دوره رضاشاه, متأسفانه, کنار گذاشته شده بود.

خواستن یک کشور واحد و زبانی مشترک که از تاریخی بسیار بلند و کهن بر می‌خیزد، خواسته او بود. در دوران او بود که سیاست به مفهوم واقعی آن یعنی تلاش در راه اصلاح و بهروزی مردم تجلی پیدا می‌کند. قبل از آن چیزی حتی به این نام وجود خارجی نداشته. با تمام امکانات و همه ابزار قدرت پشتوانه پیشبرد کشور و در خدمت به کشور بکار گرفته شد. به قول شادوران دکتر همایون: او را باید پادشاه زیرساخت‌ها شمرد. آنقدر زیر ساخت با تلاش او بوجود آمد که به دشواری می‌توان از او توقع دموکراسی داشت. زیرساخت اصلی و مهمترین بازسازی ایران به عنوان یک کشور و در صورت نوین آن، دولت و ملت بود.

باید عرض کنم،جالب است که همیشه وقتی تاریخ ایران را ورق می‌زنیم به این مسئله بر می‌خوریم، زمانی که رضاشاه به قدرت می‌رسد به همراه خود یک سری رجال سیاسی می‌آورد. از شخصیت‌های نواندیش، نو پرور در تاریخ ایران مانند تیمورتاش، علی اکبر داور، تقی زاده و علی اصغر حکمت. تمامی این‌ها، با افکاری درخشان برای نوسازی ایران آمده بودند. این رضاشاه بود که عامل بسیج اینگونه افکار و عامل پیدا شدن آن‌ها در همین زمان بود. برای اولین بار در زمان رضاه شاه است که نیمی از کارهای صنعتی توسط بخش خصوصی انجام گرفت، در صحنه سیاست ایران, رضاشاه بود که تمام توان و اراده خود را در بیرون آوردن کشور از منجلابی که از طریق پادشاهان قاجار بدان گرفتار آمده بود، بکار گرفت.

در واقع می‌شود گفت، رضاشاه فردی بود که از لحاظ مناسبات تاریخی به نفع خودش و کشور نهایت استفاده را می‌کرد. نمونه، برای حفظ و تمامیت ارضی و استقلال ایران که با آمدن رضاخان سردار سپه نماد و اراده قدرتمندی خود را باز یافته بود، امضاء قطعی قرارداد 1921 توسط دولت شوروی و ملزم کردن آنان به ترک خاک ایران در ید قدرت چنین مردی باید دید. روسیه‌ای که آن اوایل 17 شهر قفقاز را گرفتند و در زمان میرزا کوچک خان می‌خواستند بخش‌های دیگری از شمال را ایران بگیرند ولی با امضاء قرارداد 1921 رضاشاه فهماند که نه، ایران به ایرانی‌ها تعلق دارد و می‌ماند. و دولت شوروی را مجبور به ترک خاک ایران کرد. البته به این سادگی‌ها هم نبود. رضاشاه خیلی جنگ‌ها باید می‌کرد، خیلی جاها باید می‌رفت و با خیلی کسان در می‌افتاد از جمله شیخ خزئل، از جمله میرزا کوچک خان و از جمله خیلی از ایرانی‌هایی که سر برآورده بودند و خواهان تجزیه کردن ایران بودند. باید گفت که با کودتای سوم اسفند و حکومت 20 ساله رضاشاه بود که تمامیت و استخوان‌بندی اقتصاد مُدرن را در ایران پدید آورد که بدون آن ایران امروز وجود نمی‌داشت. نگاهی گذرا به مطبوعات آن زمان نشان می‌دهد که مملکت ما در چه دوران اسفناکی بوده است. زمانی که رضاشاه سر کار می‌آید هیچ سیستم اقتصادی درستی وجود نداشت. یعنی حتی وقتی قحطی در ایران اتفاق می‌افتد و به احمدشاه می‌گویند که شما باید غلات را به مردم بدهید یا حداقل بفروشید به مردم، او این کار را نمی‌کند. غلات را احتکار می‌کند که به قیمت چندین برابر بفروشد. و دلیلش هم این است که می‌گوید من از پدرم یاد گرفتم با این ملت نباید مهربان بود. تا آنجا که لازم است باید پول جمع کرد و آنجا که نمی‌شود باید فرار کرد و پول را از ایران برد. این گفته مستقیم احمدشاه است.

ماشاءالله آجودانی می‌گوید: سردار سپه یا رضاشاه بعدی، زمانی از راه رسید که ایران خسته از همه افت و خیزها، تشنه امنیت و آرزومند یک حکومت مقتدر مرکزی بود. او قهرمان توانمند مقتدر مشروطیتی بود که دمکراسی در پای درخت آن مشروطیت قربانی شده بود. او دو خواست مهم مشروطیت ایران، یعنی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و مدرن ساختن جامعه سُنّتی عقب مانده را با همه تناقضاتی که در مدرنیسم و تجدد ایرانی وجود داشت در برنامه کار خود قرار داد و ظرف بیست سال چهره جامعه ایران را دگرگون ساخت.

علی اصغر حق دار اینچنین می‌گوید: وقوع کودتای سوم اسفند 1299 تثبیت بنیان‌های اولیه یک حکومت مرکزی مقتدر و انتقال سلطنت از قاجاریه به پهلوی که در واقع جابجایی پایه‌های مشروعیت حکومت و ساختارهای کارکردی آن بود. توانست بر آشوب و هرج و مرج خوانین و دست‌اندازی خارجیان فائق آمده و هویت ملی از دست رفته را بازیافته و بخشی از احزاب سیاسی مشروطیت را به شکل دولت مُدرن مطلقه محقق سازد.

همانطور که خدمت‌تان عرض کردم، باید گفت که، کودتای سوم اسفند نه تنها یک ضرورت تاریخی بلکه، یک نیاز ملی بود. این نیاز ملی را شخصی ایرانی و ایران پرست به عهده می‌گیرد و در زمانی این کار را به عهده می‌گیرد که اطرافش به صورت مطلق خالی است. گفته می‌شود که بزرگی تاریخی سیاسی بسته به وظایفی است که زمانه به گُرده سیاست فردا را دولتمردان می‌گذارد. اگر این را قبول داشته باشیم که بزرگی هر کسی بستگی به آن چیزی دارد که به عهده‌اش گذاشته می‌شود در این رابطه باید رضاشاه را یک نمونه بزرگ دید. زمانه برآمدن رضاشاه و اراده خاتمه دادن به ساخت و ساز بی‌مهابای فرنگی‌ها که نه تنها می‌بایست با اشرار داخلی در می‌افتاد؛ نه تنها می‌بایست خوانین مختلفه داخلی را سر جایشان می‌نشاند؛ بلکه با دولت‌های خارجی نیز دست به گریبان می‌شد. و جالب اینجاست که دولت‌های خارجی آن زمان ابرقدرت‌هایی برای خودشان بودند. از جمله روسیه و انگلیس.

دوران دیگری که بنا به مقتضیات خود مردانی چون او می‌طلبید، او وظیفه سنگین زمانه و این لحظه تاریخ را دریافته و خود را داوطلبانه موظف ساخته بود سرزمینی را دوباره در تمامیت و یکپارچگی آن بیافریند. متأسفانه، خیلی از هموطنان عزیز ما، وقتی که اسم رضاشاه می‌آید واژه‌هایی را بکار می‌برند که در خور این مرد نیست. شاید ما به خاطر اینکه اصولاً طرفداران طبیعی پادشاهی مشروطه هستیم رضاشاه را به عنوان رضاشاه کبیر می‌پذیریم. گرچه بزرگ هم بود. ولی متأسفانه این حضرات رضاشاه را رضا قلدر و ... خطاب می‌کنند. ولی باید گفت که تردیدی نیست که دوران حکومت 20 ساله رضاشاه دوران گذار دشوار از ژرفای عقب‌ماندگی بود. خیلی جالب است آن زمان را وقتی مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم که ایران در نهایت عقب‌مانده است. دربار همه نوع اجحاف به مردم می‌کند. روحانی دست در دست دربار قاجاری همه گونه اجحاف به مردم می‌کنند . بیخود نیست که شیخ فضل الله نوری وقتی که آقای رشدیه در تبریز مدرسه ایجاد می‌کند، علم مخالفت بلند می‌کند که آقا نیازی به مدرسه نیست. دو نفر کافی است که قرآن را یاد بگیرند و بقیه باید تقلید بکنند. رضاشاه آدمی نبود که تقلید بکند. رضاشاه نمی‌خواست که مردم مقلد باشند. این‌ها را باید در نظر گرفت. رضاشاه می‌خواست که جامعه ایران را از گوشه‌گیری در بیاورد. دوران گذار دشوار از عقب‌ماندگی و پوشیدگی اجتماعی به زندگی انسانی امروزی بود. در این گذار، اشکالات هم فراوان است و هم ناگزیر. ولی اگر ایران امروز پس از تجربه انقلاب اسلامی به حد زندگی قبایل بادیه نشینی فرو نیفتاد، این را مدیون دوران گذار باید دانست. در واقع بنیانگذار بزرگ ایران رضاشاه بود که ایران ار به آن حدی رساند که امروزه در این منجلاب اسلامی هنوز مثل قبایل بادیه نشین نشده.

آنچه که مسلم است دوران رضاشاه یک دوران همفکری با روشنفکران بوده. جالب است, وقتی که داستان زندگی این سردار بزرگ را می‌خوانم، همیشه برایم تازه است و معتقدم می‌شوم که انسان نمی‌تواند همه چیز را در مدرسه و دانشگاه یاد بگیرد. رضاشاه دانشگاه ندیده بود، رضاشاه کسی بود که به معنی واقعی خودساخته بود. شخصی که از تمام وجودش برای وجود ایران استفاده می‌کرد. در واقع باید گفت که همکاری روشنفکران با رضاشاه یک هم‌نگری روانی بود. چیزی که جامعه آنروزی ایران بدان نیاز داشت. در واقع همسان‌نگری نبود، یک همفکری روانی بود که بین رضاشاه با روشنفکران آن زمان ایجاد شده بود. مانند فروغی، داور، حکمت و حتی تقی زاده. در این هم‌نگری در جهت یک جهت روانی ماورای احکام و محدودیت‌های سُنتی و شرایط فئودالیسم. می‌بینیم که ملک الشعرای بهار دل خوشی از رضاشاه نداشت. ولی همین ملک الشعرای بهار در روزنامه نوبهارش می‌گوید که: مردانی لازمند که گره‌گشا باشند.

جالب اینجاست که این هم‌فکری آنقدر ادامه پیدا می‌کند که عصر رضاشاه را به معنی واقعی باید یک عصر طلایی ایران، یک زایش دوباره و بقول اروپائیان یک رنسانس دوباره ایران دانست. البته همانطور که خدمت‌تان عرض کردم، انقلاب مشروطه قبلا شده بود و حتی قبل از انقلاب مشروطه هم بودند نامداران ایرانی‌ای که مثل میرزا فتحعلی آخوندزاده یا آقاخان کرمانی یا فاطمه قره العین، نامدار زنی که علم مخالفت با تمام رجل سیاسی آن زمان و روحانیان آن زمان بلند می‌کند و دم از مخالفت می‌زند. ولی فقط زمانی که رضاشاه سر کار می‌آید ایران دوباره نو و زنده می‌شود. یکی از دلایل کامیابی که در فرهنگستان ایران بوجود می‌آید, بر خلاف تمام آن چیزهایی که گفته می‌شود، این بود که رضاشاه با تمام قدرت از آن پشتیبانی می‌کرد. بخاطر اینکه اهمیت فرهنگستان در این بود, بر بنیاد روحیه ناسیونالیستی آن دوران, توانست تکیه بی‌نهایت بر زبان عربی را در حوزه زبان علمی و فنی از میان بردارد. همه ما می‌دانیم که در دوران قاجار زمانی بود که زبان فارسی به لجن کشیده شده بود. زبان رسمی دربار قاجار زبان تُرکی بود که نامه‌هایشان را به زبان ترکی می‌نوشتند و از طرف دیگر زبان عمومی بین مردم زبانی بود که به صورت وحشتناک آمیخته به زبان عربی بود. رضاشاه این را نمی‌توانست بپذیرد و شاید یکی از دلایلی که با او مخالفت می‌کنند این بوده. چون رضاشاه ملی‌گرا بود. از همه این‌ها که بگذریم در زمان رضاشاه است که کارخانجات صنعتی شروع به احداث می‌کنند. در دوره رضاشاه تعداد کارخانجات صنعتی مدرن بدون اتکاء به تأسیسات صنعت نفت ده برابر شد. در سال 1925 کمتر از 20 کارخانه مُدرن در ایران آن زمان وجود داشت. یعنی اگر کارخانه‌ای 50 تا کارگر داشت کارخانه بزرگ محسوب می‌شد. ولی در سال 1941 شمار کارخانه‌های صنعتی به 346 رسیده بود. که 200 تا از این تعداد شامل کارخانه‌ها و کارگاه‌های کوچک می‌شد. اما 146 کارخانه جزو کارخانه‌های بزرگ محسوب می‌شدند. 37 کارخانه نساجی، 8 تصفیه خانه شکر، 11 کارخانه کبریت سازی، 2 کارخانه شیشه‌سازی جدید، یک کارخانه سیگار، و 5 مرکز چای خشک‌کنی بود. در این مدت شمار مزد بگیران دولتی از 1000 نفر به 50 هزار نفر رسیده بود. یعنی زمانی که رضاشاه سر کار می‌آید، جمعیت حقوق‌بگیر ایران که رسماً از دولت حقوق می‌گیرند به 50 هزار نفر می‌رسد. این یعنی ایجاد کار کردن. از طرفی، رضاشاه دیده بود که خارجی‌ها چگونه با مردم ایران رفتار می‌کنند خصوصاً با افسران ایرانی، با سربازان ایرانی، دیگر افسری را برای ارتش ایران از خارج وارد نکرد، بلکه دانشجویان افسری را به اروپا فرستاد و متأسفانه خیلی از آن دانشجویانی که رفتند و اروپا را دیدند برگشتند و نمک خوردند و نمکدان شکستند.

از همه این‌ها که بگذریم، البته یک چیزی را هم باید خدمت‌تان عرض کنم که خب طبیعتاً وقتی کسی به قدرت می‌رسد، این در تاریخ ثابت شده، شاید به دلیل اینکه در اوائل کار خیلی کارهای مهم انجام می‌دهد، فکر می‌کند که هر کاری را که انجام می‌دهد درست است. متأسفانه این یکی از نتایج بد حکومت پهلوی است. متأسفانه باید بگویم که رضاشاه هم از این امر مستثنی نیست. رضاشاه اگر چه بنیانگذار ایران نوین است، اگر چه می‌توان گفت زایش دوباره ایران و رهایی آن از چنگال قاجاریه مسبب‌اش رضاشاه بود، ولی خب رضاشاه هم نواقص خودش را داشت. در واقع یکی از مردان بزرگی که در این راه به رضاشاه کمک بسیار کرد تیمورتاش بود. با نگاه بلند و آینده‌نگر خود در خانه ملت که همان مجلس باشد، در استقرار اقتدار دولت ملی در سراسر کشور و ایجاد نظم و امنیت مملکت سخن می‌گفت و در خاموش کردن آتش نفاق تجزیه‌طلبان در هر موقعیتی فریاد می‌کشید. تیمورتاش شخصی بود تحصیل کرده در دانشگاه نظام روسیه تزاری البته قبل از بروی کار آمدن بلشویک‌ها، آگاه به مسائل روز سیاسی، عاشق ایران و می‌شود گفت که یکی از دلیرمردانی که باید همواره در تاریخ ایران از او یاد کرد که فدای سوءظن و بی‌اعتمادی از اواسط دوران حکومت رضاشاه شد.

با آمدن رضاشاه وضعیت زنان ایرانی که همه گونه در بند جهل و روسری گرفتار بودند دگرگون شد. و وارد کارزار سیاست و امور اجتماعی شدند. یعنی زنان فقط مجبور نبودند بچه شیر بدهند و در آشپزخانه کار کنند و یک روبنده قجری سرشان کنند و خودشان را در گونی حبس کنند که مبادا آفتاب گوشه چشمشان را ببیند. نه، زن ایرانی قبل از قاجار و حتی صفوی‌ها همیشه وارد کارزار بودند. اینرا تاریخ ایران نشان داده و ثابت کرده ولی متأسفانه در دوران جهل و سیاهی قاجاریه زن مجبور بود که در همان جهل و سیاهی باقی بماند. زنی که زن نبود، ضعیفه بود. والده آقا مصطفی بود، مادر بچه‌ها بود، عیال مربوطه بود. ولی با آمدن سردار سپه که هم‌شانه مردم به دنبال رتق و فتق امور جامعه می‌رفت و در واقع باید گفت کشف حجاب رضاشاه از زنان ایرانی، روز 8 مارسی است که اروپائیان برای زنان در نظر گرفته‌اند. روز جهانی زنان ایرانی زمانی شروع شد که دوش به دوش مردشان برای به ثمر رساندن جامعه ایرانی وارد مبارزه شدند.

مختاری- آقای کشوری، شما گفتید که انگلیس‌ها نقش نداشتند. می‌شود توضیح بدهید که این نقش نداشتن به چه صورت بوده؟ چون همه بر این نظرند که انگلیس‌ها نقش داشتند در این کودتایی که انجام شده.

کشوری- اگر توجه کرده باشید، در ابتدای صحبت‌هایم گفتم که کودتای سردار سپه (رضاشاه بعدی) به کمک انگلیس‌ها بود. بخاطر اینکه انگلیس‌ها می‌خواستند یک نیرویی در مقابل شوروی سوسیالیستی داشته باشند و یک ایران بهم ریخته و از هم پاشیده ایجاد چنین نیرویی امکان‌پذیر نبود. پس بنابراین باید یک کسی می‌آمد و این نیرو را جمع می‌کرد و یک نیروی مقتدر مرکزی بوجود می‌آورد. بله، کودتای رضاخان با کمک انگلیس‌ها بود ولی دست آخر رضاشاه جلوی انگلیس‌ها ایستاد و هم آن‌ها سبب شدند که ایشان ایران را ترک بکند.

فرهی- شما اگر خاطرات سید ضیاءالدین را بخوانید، او به صراحت و چندین بار اشاره می‌کند که: رضاشاه کوچکترین ارتباطی با انگلیس‌ها نداشت و هر چه بود، من بودم که انگلیس‌ها را متقاعد کردم.
البته شاید در آن زمان که انگلیسی‌ها مجبور شده بودند برخی از جاها را تخلیه بکنند، در وضعیتی بودند که بتوانند حکومت‌های محلی و مقتدر را اداره بکنند. به نظر من، با وجود اینکه استفاده زیادی از صحبت‌های آقای کشوری کردم چون تا قبل از انقلاب شناخت زیادی از رضاشاه نداشتم اما اکنون حالت تقدسی برای من پیدا کرده، می‌توانم بگویم که انگلیسی‌ها خیلی سعی هم کردند در بسیاری موارد جلویش را بگیرند و فقط از عمل ترور استفاده نکردند. واِلا اگر شما سفرنامه خوزستان را بخوانید می‌بینید، زمانی که ایشان نخست وزیر بودند و هنوز پادشاه نبودند، بارها تلاش می‌شود که او را از اقداماتی که می‌خواست بکند منصرف کنند که قضیه برعکس می‌شود. حتی در اصفهان انگلیسی‌ها به او اولتیماتوم می‌دهند که شیخ خزئل لقب سر دارد و فرماندار خوزستان است و تحت الحمایه ما، خیلی جواب قشنگی می‌دهد. می‌گوید اگر شما دفعه دیگر با این ادبیات با من صحبت کنید من کلیه مراودات و ارتباطاتم را با کلیه مأمورین انگلیسی قطع می‌کنم. من قصد داشتم فردا حرکت کنم، ولی الآن حرکت می‌کنم. و دستور به نیروهایش می‌دهد و آن‌ها حرکت می‌کنند. حالا اینکه عده‌ای معتقدند که انگلیسی‌ها رضاشاه را بر سر کار آوردند، متأسفانه می‌شود گفت که تئوری توطئه که خیلی نهادینه شده در میان ایرانی‌ها، آن موقع خیلی بیشتر بود ولی بعدها اسنادی منتشر شد درباره یک خانمی که هیچ سمتی هم نداشت، آن موقع تمام مطالب را برای رادیو لندن می‌نوشت بر علیه رضاشاه و حتی فروغی هم باورش شده بود و گفته بود که این پول‌هایی که رضاشاه برده به سوئیس به ما بگویید که آن‌ها را برگردانیم که مورد تمسخر قرار می‌گیرد.

کشوری- به تأیید گفته‌های آقای فرهی بگویم که فکر نکنید که خدای نکرده موافق دخالت دولت‌های بیگانه در امور داخلی ایران هستم، ولی اگر انگلیس‌ها در تمام دوران تاریخ خود یک کار خوب در ایران کرده‌اند، همین کمک کردن بود که لااقل از دست قاجاریه خلاص بشویم.

بابک قطبی- آقای کشوری، حالا که صحبت از سر کار آمدن رضاخان (رضاشاه بعدی) و دست داشتن انگلیسی‌ها است، سئوال من این است که اصولاً چرا انگلیسی‌ها یک چنین شخصی را انتخاب کردند؟

کشوری- ما می‌دانیم که وقتی انگلیسی‌ها می‌خواهند این کار را بکنند یا حداقل می‌خواستند بکنند، این‌ها در همه امور برای خودشان کارشناس داشتند. از جزئی‌ترین تا کلی‌ترین موارد کشوری. در ارتش، در سیاست، در کوچه و بازار. اگر اشتباه نکنم، یکی از کارداران سفارت انگلیس، آخوندها را مثال می‌زند. می‌گوید ما در کشور ایران دوستانی را داریم که به نفع ما خیلی عمل می‌کنند و باید هوای این‌ها را داشته باشیم. همانطور که خدمت تان عرض کردم جنگ دوم جهانی، وجود کشور سوسیالیستی در شمال ایران و نیاز انگلیس‌ها به منابع طبیعی ایران بخصوص نفت، دولت انگلیس در پی این بود که کشوری را بوجود بیاورد یا منطقه‌ای را بوجود بیاورد که از سوی جنوب و آب‌های گرم خلیج فارس خیالش راحت باشد. همه ما می‌دانیم که آلمان‌ها در نظر داشتند که از جنوب به روسیه حمله کنند که خب نشد. پس بنابر این، یک قدرت مرکزی قدرتمند در ایران نیاز خود انگلیسی‌ها هم بود. سید ضیاء نمی‌توانست این کار را بکند، اگر چه خیلی‌ها معتقدند که او مهره انگلیس‌ها بود، ولی سید ضیاء مرد این کار نبود. از قاجاریه کار ساخته نبود. قاجاریه فقط به فکر این بود که پول قرض کند و برود اروپا خوشگذرانی کند. احمدشاه، محمد علی شاه، ناصرالدین شاه .... تمام شاهان قاجار غیر از خوشگذرانی کار دیگری نداشتند. چرا یکی دو بودند که بحث‌شان جداست و وارد آن بحث نمی‌شویم. این یک نیاز بود. اولاً انگلیسی‌ها به فکر خودشان بودند به فکر ما. می‌خواستند نیاز خودشان را برطرف بکنند که خیالشان از جنوب کشور راحت باشد. پس باید مردی باشد که قدرتمند باشد. مردی باشد که صاحب نفوذ باشد. و تاریخ ثابت کرده که این مرد قدرتمند باید از ارتش بیرون بیاید. یعنی در واقع یک نظامی باید باشد. حالا اگر مسئله گاندی را در نظر بگیریم که جداست یا مسئله نلسون ماندلا را در نظر بگیریم که جداست، ولی در اکثر موارد یک فرد نظامی بیرون آمده. آگاهی به نظام داشته. رضاشاه یک قزاق بوده. از طرفی، همانطور که دوستان اشاره کردند، آدم پر هیبتی بوده و کاری را که می‌خواسته می‌کرده. یعنی در واقع می‌شود گفت که از آن طریق هم نیاز انگلیسی‌ها به نوعی برطرف می‌شود. حالا بعدها چه پیش می‌آید که انگلیس با رضاشاه درگیر می‌شود بحث دیگری است که در این مختصر نمی‌گنجد. ولی می‌شود گفت که این نیاز انگلیسی‌ها بوده که رضاشاه به نفع خود و به نفع ایران استفاده می‌کند. واِلا انگلیسی‌ها دلشان برای ما نسوخته. همه ما می‌دانیم که چگونه ما را غارت کردند. هنوز هم که هنوز است به فکر غارت هستند. رژیم فعلی ایران هم همه‌گونه به او خدمت می‌کند.

مختاری- من در جای خوانده‌ام، در واقع دولت انگلیس شاید بهتر بگوییم با بی‌عملی کاری نکرده. ظاهراً این چیزی را که می‌گویند دخالت انگلیس، خود دولت انگلیس در جریان کودتا نبوده بلکه، در واقع سفرا و مأموران سیاسی‌ای که در ایران داشتند بدون اینکه دولت انگلیس را در جریان این کار بگذارند، به گونه‌ای کمک می‌کنند مخصوصاً به سید ضیاء که این عمل را انجام بدهد. چون در توضیح دادن اینکه ایران دارد از هم پاشیده می‌شود شاید زیاد برای خود انگلیسی‌ها مهم نبوده. یا مثلاً حس نمی‌کردند که یک دولت بلشویک در روسیه آمده سر کار و در صدد است که خطرهایی را بوجود بیاورد. درست است که دولت روسیه عوض شده اما همچنان آرمان‌هایش مثل تزار است و می‌خواهد به آب‌های گرم خلیج فارس دست پیدا بکند. در نتیجه یک کارهای دیگری کرد و آن موضوع جمهوری آذربایجان بود که از این طریق خواست ایران را کوچک بکند و از شمال به هدفش برسد، ولی خب انگلیسی‌ها هم، همانطور که آقای کشوری گفتند، در واقع یک آدم قوی می‌خواستند چون حس کردند که اینطوری کمتر هزینه می‌کنند و فکر کردند مثل همیشه یک کسی که می‌آید سر کار بیشترین پاسخگویی را دارد و بیشترین اطاعت را از آنان دارد که اینطور نبود. مثلاً در همین جریان کودتا، ژنرال آیرون ساید می‌آید و فرماندهان نیروی قزاق را جمع می‌کند و می‌گوید که شما باید خلع سلاح بشوید. در آنجا هیچکس حرف نمی‌زند. رضاشاه می‌گوید, که به هیچ عنوان, ما از یک افسر انگلیسی دستور نمی‌گیریم. ما از شاه‌مان (احمد شاه) دستور می‌گیریم که سلاح‌مان را زمین بگذاریم و شاید یکی از موردهایی که رضاشاه جلوه می‌کند به عنوان یک مرد نظامی قدرتمند که می‌تواند ظاهراً کارهای بزرگی را به عهده بگیرد. اما آن برداشتی که سفرا یا کسانی در آن زمان در ایران بودند داشتند، این بود که رضاشاه به دلیل اینکه سواد ندارد، نمی‌تواند به آن صورت قدرت را در دست بگیرد و جلوی ما بایستد. ولی خب، خلافش ثابت می‌شود. به نوعی بی‌تفاوتی نسبت به ورود قزاق‌ها به تهران داشتند. وگرنه می‌توانستند جلویش بایستند. همانطور که آن موقع فرمانده قزاق می‌آید که مذاکره بکند اما هیچ جوابی نمی‌دهند حتی نخست وزیر و یکی از کارکنان سفارت انگلیس را در بیرون از شهر جایی مانند طویله نگه‌شان می‌دارند که با آن‌ها صحبت بکنند. که یک قسمت از مذاکره را سید ضیاء انجام می‌دهد و در تهران قسمتی از مذاکره را رضاشاه انجام می‌دهد بعد خودش وارد عمل می‌شود.

قوامی- موضوع مهمی که می‌خواهم در اینجا ایراد کنم این است که، کارهای رضاشاه به این سادگی و با چند جمله و چند کتاب و یا با صحبت‌های اینجا و آنجا نمی‌شود تعریف کرد. رضاشاه به حدی کارهای بزرگ و عظیم در ایران انجام داده که از حد می‌گذرد. آن مرد بزرگ در جاهایی فعالیت کرد، و کارهایی کرد که اکثراً کسانی که سن بالایی دارند و حدوداً 50-40 سال دارند یا از پدرانشان شنیده‌اند و یا در کتاب‌هایی که در آن زمان تقریباً کم و زیاد خوانده‌اند. مگر می‌شود با چند تا قلدر و گردن کلفت در شهرها، در دهات و سرگردنه‌ها جاهایی که مردم را لخت می‌کردند، در روستاها می‌ریختند و مردم را لخت می‌کردند و می‌رفتند، با دموکراسی رفتار کرد؟! باید قلدری می‌کرده. اگر غیر از این بود نمی‌توانست با آن گردن‌کشی‌ها مبارزه کند. اگر از غیر از این می‌بود، نمی‌توانست مملکت را حفظ کند. خدا را شکر، که یک چنین مردی روی کار آمد و مملکت را از دست اجانب نجات داد. چرچیل و روزولت و استالین به قصد تقسیم کشور آمده بودند. او باید با همه اینکه پدر مهربان و خوبی بود، در عین حال هم می‌بایست با قدرت و عظمت جلوی هر گردن‌کشی می‌ایستاد. این مرد بزرگ کشور را حفظ کرد و پایه‌گذار بانک سپه، راه آهن، تونل کندوان، پل ورسک و ... که همین الآن بخواهند پل ورسک را بسازند یا تونل کندوان را احداث بکنند، شاید با دستگاه‌های خیلی عظیم نتوانند این کار را بکنند. ولی قدرت و اراده رضاشاه بود که گفت ایران باید پیشرفت کند. خیلی چیزهایی که آقای کشوری گفتند مورد تأیید من هست و قبول دارم. و تازه این کوچکترین چیزهایی که از رضاشاه گفته شده. و به نظر من البته، اگر در این مورد ما سعی کنیم خاطرات و برنامه‌های رضاشاه را تمام این‌هایی که در گذشته انجام داده، یک به یک در فیس بوک دوستان قرار بدهند. هر چه از خاندان پهلوی، چه از زمان رضاشاه چه از زمان محمدرضا شاه بگوییم کم گفتیم. جوانان ما از این چیزها آگاهی ندارند. حتی زمانی که انقلاب شد. وقتی که آخوندی در ده‌کوره‌ها می‌خواهد قدرت را به دست بگیرد و همیشه تعدادی چاقوکش در اطرافش بودند و برایش چاقوکشی می‌کردند، وادارش می‌کردند که جلوی رضاشاه بایستد. رضاشاه مجبور بود با اینجور آدم‌ها مبارزه داشته باشد به هر طریقی. رضاشاه آدمی بود که وقتی در ترکیه بود و به دعوت آتاتورک به ترکیه رفته بود،آتاتورک گفته بود که من آمدم زبان انگلیسی را رواج بدهم، بیا تو هم این کار را بکن تا مملکت‌مان با اروپائی‌ها یکسان پیش برود. رضاشاه برگشت گفت من اگر الآن این کار را بکنم آنوقت فردا من جواب فردوسی، سعدی، حافظ، خیام چه بدهم؟ من هیچوقت این کار را نخواهم کرد. کاری که آن‌ها کردند من باید پیروی و دنبال کنم.

یزدان پرست- در مورد صحبت‌های ایشان می‌خواستم یک پیشنهادی کنم، کتابی هست به اسم «رضاشاه» که شاید دوستان آنرا خوانده باشند. کتابی است که خاطرات سلیمان بهبودی است. این کتاب یکی از معدود کتاب‌هایی است که در جمهوری اسلامی چاپ شده و از زیر دستشان در رفته. یک نوبت چاپ هم بیشتر ندادند. چاپ 1372. دوستان اگر بتوانند این کتاب را تهیه کنند و من این کتاب را از ایران سفارش دادم و جزو کتاب‌های نایاب است. گردآورنده آن غلامحسین میرزا صالح است.

فرهی- این کتاب را من دارم. همانطور که آقای یزدان پرست گفتند، این کتاب به خواسته محمدرضا شاه فقید توسط سلیمان بهبودی تهیه می‌شود. چون او شخص بسیار نزدیک به رضاشاه بود و در همه سفرها او را همراهی می‌کرد. در آغاز کتاب اینگونه نوشته شده که رضاشاه را میرپنج خطاب می‌کردند. و چون سلیمان بهبودی سواد داشته رضاشاه او را به کار می‌گیرد. پادشاه فقید از او می‌خواهد که خاطرات پدرش را بنویسد. او یک جلد را منتشر می‌کند که متأسفانه اکنون در دسترس نیست. موقعی که شاه این کتاب را می‌بیند عصبانی می‌شود و می‌گوید که تو پدر مرا خدا کردی. در واقع این کتاب به صورت گزارش روزانه نوشته شده و بسیار مستند است.

کشوری- آن چه که مسلم است، در تاریخ افراد و انسانی هایی هستند که باید دوباره و دوباره شناخته بشوند. بد یا خوبش، بحث دیگری است. حتی در آلمان تقریباً هر روز از هیتلر صحبت می‌شود. ناپلئون، استالین، گاندی و خیلی کسان دیگر. رضاشاه کبیر یکی از آن افراد است که باید دوباره شناخته بشود. من با سخنان تمامی شما موافقم که این مرد باید یک جاهایی دیکتاتور می‌بود. برای آن جامعه از هم گسیخته، آن جامعه عقب‌مانده و فلک‌زده خرافاتی یک دیکتاتور لازم بود. یعنی اگر رضاشاه می‌خواست با نرمی و لطافت و مانند دموکراسی غربی عمل بکند نه تنها به جایی نمی‌رسید بلکه آنچیزی هم که به اسم ایران باقی‌مانده بود از دست می‌رفت. پس ایران نیازمند یک دیکتاتور بود. و من اسم این دیکتاتور را دیکتاتور صالح می‌دانم. و برای من شخصاً اگر به معنی واقعی پیامبری وجود داشته باشد و برای ساختن بوجود آمده، همان رضاشاه است. وقتی که کارهای این مرد را می‌خوانیم، مردی که دبستان ندیده ولی دانشگاه می‌سازد، مردی که از پشت کوه آمده ولی راه آهن می‌سازد، مردی که از پشت کوه آمده ولی پل ورسک را می‌سازد که هنوز که هنوز است پابرجاست. این مرد قابل ستایش است. این مرد را باید من شخصاً می‌گویم باید عکسش را نه تنها در ایران در تمامی خانه‌ها و مدرسه‌ها باید باشد، بلکه در کنار زرتشت باید گذاشته باشد. چرا که کردار نیک داشت.

بابک قطبی- آقای کشوری عزیز، دقیقاً در همین قسمت صحبت شما برای من سئوالی پیش می‌آید. به این ترتیب می‌خواهم بگویم که ما یک مقدار بخواهیم منطقی‌تر و کمی خارج از احساسات بیشتر صحبت بکنیم و بررسی بکنیم. شما فرمودید، در نوشته‌ها هست و یا دوستان به آن اذعان دارند، که به هر حال به قول شما رضاشاه دیکتاتور صالح بود و به این ترتیب هم عمل کرده. خب ما در همان زمان هم داریم ترکیه را می‌بینیم. آتاتورک را داریم می‌بینیم. چرا ما نباید در آن موقع توقع دموکراسی داشته باشیم بعد از اینکه می‌بینیم – البته شرایط زمان هست، شرایط جغرافیایی هست ولی ترکیه هم در همان شرایط بود، در شرایط جنگ بودند ولی آن‌ها شخصی را مانند آتاتورک پیدا می‌کنند, به نظر من، جهشی بهتری داشتند نسبت به ایران ما. چرا افراد روشنگر و روشنفکری با رضاشاه به مصدر قدرت می‌رسند مورد تنفر رضاشاه قرار می‌گیرند مثل همان تیمورتاش که به آن اشاره کردید. اصولاً این سئوال‌ها باعث می‌شود که چرا اصلاً باید قدرت مطلقه‌ای وجود داشته باشد؟ رضاشاه تا آنجایی که ما می‌دانیم و تاریخ خواندیم و بررسی کردیم، ایشان اصلاً موافق جمهوری بوده. آخوندهای همان زمان به دست و پایش می‌افتند که مملکت شیعه پادشاه شیعه احتیاج دارد. چرا چنین شخصی که می‌خواسته جمهوری در مملکت برپا بکند و من فکر می‌کنم که دیدگاهش هم همان ترکیه همسایه بوده، باید یک دیکتاتور صالح بشود؟! رضاشاه وقتی که به قدرت می‌رسد، طبق گفته‌های شما فرزند خلف مشروطه، چرا همان مشروطه را ادامه نمی‌دهد؟ چرا به همان حد نمی‌گذارد که بله، شاه پادشاهی بکند و حکومت دست سیاستمداران و نخست وزیر و وزرایش باشد؟! دلیلش چیست؟ برای من کمی ثقیل است، با همه خدماتی که رضاشاه کرده و منکرش هیچکس نمی‌تواند باشد، ولی خب این‌ها را هم داریم در کنارش می‌بینیم. آیا بهتر نبود که در همان زمان شخصی که مشروطه را دیده، شخصی که به قول همه ما و همه کتاب‌ها، فقر و بدبختی و بیچارگی را در آن مملکت دیده، همان آن و همان لحظه شروع به پایه گذاری دموکراسی در مملکت می‌کرد؟! البته شرایط جنگ و جغرافیایی هم نقش بازی می‌کند ولی این‌ها سئوالاتی است که در مجموع این‌ها را در مقابل همدیگر قرار می‌دهد. خب پیشرفت مملکت در مقابل عدم پیشرفت سیاسی. پیشرفت راه و ساختمان و جاده و راه آهن و ... همه این‌ها جای خودش، اما در کنارش به زندان افتادن بسیاری از روشنفکران آن موقع.

کشوری- ببینید، ما نمی‌توانیم ترکیه آن زمان را با ایران آن زمان مقایسه کنیم. اگر اشتباه نکنم، آتاتورک از طرف مادری، مادر بزرگش آلمانی است. آتاتورک دنیای دموکراسی غرب را دیده بود. آتاتورک در یک کشوری غربی تحصیل کرده بود. ولی آیا واقعاً آتاتورک یک دمکرات بود؟ نه. آتاتورک زمانی که هنوز مصطفی کمال پاشا بود وقتی می‌آید سر میز مذاکره، اولین کاری که می‌کند اسلحه کمری‌اش را در می‌آورد و می‌گذارد روی میز. این چیزی است که در تاریخ ثبت شده. می‌گوید حالا هر کس که دوست دارد می‌تواند با من صحبت بکند. بحثی نیست که آتاتورک و مصطفی کمال پاشا همه چیز را برای ترکیه می‌خواستند. و ایشان هم با دیکتاتوری شروع کرد. آتاتورک اولین کاری می‌کند این است که جلوی مسلمان‌ها را می‌گیرد که نروند به کشور عربستان برای حج. می‌گوید هر پولی دارید اینجا خرج کنید. آیا جلوی آزادی مذهبی مردم را گرفتن یک نوع دیکتاتوری نیست؟ چرا هست. ولی چرا رضاشاه اینجوری می‌شود. ما به معنی واقعی نمی‌توانیم ترکیه را با ایران مقایسه کنیم. آقای امیرحسینی یک جمله بسیار زیبایی دارد در همین نشریه تلاش، می‌گوید که: آتاتورک یک ساختمان دو اشکوبه‌ای را به ارث برده بود که در طبقه بالای آن فقط سقفش ریخته. و ایشان باید فقط سقفش را بسازد. ولی رضاشاه ساختمان مخروبه‌ای را به ارث برده که از بنیان ویران شده و سوخته و باید از نو بسازد. چیزی که مسلم است، وجود رضاشاه در آن زمان و علت دیکتاتوری همین است که می‌بیند حتی از همه طرف به او حمله می‌شود. یعنی در واقع می‌بیند که دارند چپاول می‌کنند. مذهبی‌ها از یک طرف، درباری‌ها از یک طرف و ... این است که، درست است من خودم هم قبول دارم که یک جاهایی که آن شخص اول مملکت، آن پادشاه باید دمکرات هم باشد. ولی آیا در آن زمان می‌توانست دمکرات باشد؟ رضاشاه از جمهوریت صحبت کرد. رضاشاه می‌خواست جمهوری بکند، ولی آیا جمهوری به درد آن زمان ایران می‌خورد؟ کشوری که 2500 سال پادشاهی داشته، کشوری که همه افراد مملکت چشمشان فقط به یک نفر بوده، می‌توانست یک جمهوری را مثلاً از نوع فرانسه‌اش را ایجاد بکند؟ یا سوئیس؟ کدامش؟ مسلماً نمی‌توانسته باشد. پس بنابر این، من خودم شخصاً فکر می‌کنم که با در نظر گرفتن اوضاع و احوال آن زمان، نمی‌توانسته رضاشاه کار دیگری بکند. خب، طبیعتاً این میان وقتی قدرتی دست یک نفر می‌افتد سوءظن‌هایی در اطرافش برایش پیش می‌آید و خب کار به جاهایی می‌رسد که امثال تیمورتاش‌ها به زندان می‌‌افتند و نارضایی‌هایی بوجود می‌آید. ولی در درجه اول باید شرایط آن زمان را در نظر گرفت و افرادی که در آن زمان مشغول فعالیت هستند. ما خودمان می‌دانیم احزاب سیاسی‌ای که در آن زمان وجود داشتند، هیچکدام‌شان خواهان استقلال کامل ایران نبودند و رضاشاه چاره‌ای غیر از این نمی‌توانسته داشته باشد.

فرهی- آقای کشوری خیلی خوب این قسمت را توضیح دادند و من می‌خواهم یک موضوعی را اضافه بکنم که آتاتورک با رضاشاه قابل مقایسه نبود و ایران هم با ترکیه. باز بر می‌گردم به این که ما در ایران سه نفر را به نام‌های سردار محمدخان نارویی و شیخ خزئل و اسماعیل آقا سیمتقو را به عنوان اشرار می‌شناسیم ولی من جایی خواندم که عموی پدر من شاید خودش 20 نفر آدم داشت که از همدان تا کرمانشاه و تا خرم آباد و تا مرز عراق را به ستوه آورده بود. حالا بعضی از اعضای خانواده من به او افتخار هم می‌کرد ولی من چندشم می‌شد از تعریف‌هایی که می‌کردند. زمانی که رضاشاه به قدرت می‌رسد به یکی از افسرهای جوان دستور می‌دهد و شبانه این شخص را می‌گیرند و در راه او را می‌کشند. راجع به دیکتاتوری، من معتقد هستم که او مقتدر بود و جواب اینگونه اشرار هم این بوده. دیکتاتور آتاتورک بود. آتاتورک خیلی آدم‌های بی‌گناه را کشت. آتاتورک هر که عمامه سرش بود گرفت کشت. رضاشاه این کار را نکرد. رضاشاه دو نفر سرشناس را کشت که یکی سردار اسعد بود و دیگری تیمورتاش. سردار اسعد داستانش خیلی مشخص است. در جلسه هیئت دولت می‌گوید که هیچ ایرانی‌ای حق ندارد با یک طرف خارجی قرارداد داشته باشد به غیر از دولت و ایل بختیاری یک پول‌هایی می‌گرفتند برای حفاظت از لوله‌های نفت و در آنجا می‌گوید که این هم باید به دولت واگذار بشود و سردار اسعد مخالفت می‌کند و پس از مجادلات بین او رضاشاه بازداشت می‌شود. ولی آتاتورک اصلاً در اروپا و در آلبانی به دنیا آمده بود. و سال‌های زیادی در آنجا خدمت کرده بود. ولی رضاشاه با 4 یا 5 نفر شروع کرد. کسی را نداشت. یعنی ایران آدم دیگری را نداشت که بتواند کار بکند. حتی یکی از روشنفکران خوب ما مخبرالسلطنه هدایت که 6 سال نخست وزیر رضاشاه بود، توجه داشته باشید آن آدم آنقدر مرتجع بوده که روزی که کشف حجاب می‌کنند یکی از کلفت‌ها خانه‌اش را می‌برد به آن مجلس. یعنی آدم‌های طراز اول مملکت همین چند نفر بودند. و باز در آن جنگ معروف که آتاتورک در مقابل انگلیسی‌ها ایستاد، آنجا اگر شما بخوانید می‌بینید که رضاشاه به یکی از آن خلبانان ترک که خیلی رشادت به خرج می‌دهد و بعدها خیلی ترقی می‌کند، وقتی زندگی این خلبان را می‌خوانید می‌بینید که او تحت تأثیر فرانسوی‌ها بوده و می‌رسید به جایی که وقتی او در آن زمان در فرانسه دانشجو بوده این‌ها کنفدراسیون دانشجویان داشتند. نه مثل کنفدراسیون دانشجوئی ما که فعالیت‌هایشان علیه رژیم بود. آن‌ها کنفدراسیون‌شان در واقع به نفع رژیم بود. درست بر عکس ما. یعنی خدمت به مملکت و ملت. او در این حد آدم داشت. ولی رضاشاه کسی را نداشته.
بعد هم اینجا اخلاق مطرح می‌شود. آن فساد اخلاقی‌ای که آتاتورک داشت حتی اگر رضاشاه نصفش را داشت، ما مردم ایران، همین بلایی را که در سال 57 به سر خودمان آوردیم، همان موقع می‌آوردیم. مثلاً هیچ پنهان نیست که آتاتورک هر جا می‌رفته یک پسربچه همراهش بوده که در واقع به او تجاوز می‌کرده و یا اولین و آخرین سفری که رضاشاه به ترکیه داشته، شب یک خانمی را می‌فرستند به اتاقش که رضاشاه می‌پرسد این چیست، می‌گویند آتاتورک او را برای شما فرستاده که رضاشاه او را بر می‌گرداند. یعنی از لحاظ خصوصیات اخلاقی هم هیچگونه شباهتی به هم نداشتند.

پاشایی- چند موضوع مطرح شد، در رابطه با ترکیه. فراموش نکنیم که ترکیه در آن زمان یک پای ابرقدرت جهانی بود. و در جنگ جهانی اول هنگام امپراتوری عثمانی یک پای جنگ جهانی بود و وقتی آتاتورک در ترکیه روی کار می‌آید همراه با یک طبقه تکنوکرات و یک حزب سیاسی (حزب ترکیه جوان) به قدرت می‌رسد. رضاشاه در ایران به تنهایی که خود و قزاق‌هایش بودند، نه در سیاست نقشی داشته، نه با سیاست آشنایی داشته و از میان مردان سیاسی‌ای که می‌شناخته سید ضیاء بوده و اگر بعضی از روشنفکران ایران را که آگاه بودند دور خودش جمع کرد بعداً جمع کرد. ولی آتاتورک به همراه یک حزب سیاسی به قدرت می‌رسد. یک پایه‌های ساختار دولتی در ترکیه وجود داشته. ولی رضاشاه تنها بود و خود به تنهایی کار می‌کرد.
در ارتباط با روابط با انگلیس‌ها، آیرون ساید در کتاب خاطراتش می‌نویسد که: وقتی ما می‌خواستیم در شمال ایران در برابر روس‌ها عقب‌نشینی کنیم وحشت از این داشتیم که از پشت نیروهای روسی ما را بزنند. من با یک افسر جوانی برخورد کردم که مردی با اراده بنظر می‌آید و او به ما قول داد که از سوی روس‌ها ما را مورد حمله قرار نخواهد داد و ما می‌توانیم با اطمینان به قزاق نیروهای‌مان را از شمال بیرون بکشیم بدون اینکه مورد حمله قزاق‌ها و روس‌ها قرار بگیریم.
من معتقدم رضاشاه کارهایی را کرد که در ایران غیر قابل انجام بود. یعنی معجزه کرد. حالا، شاه فقید کارهایی را کرد که قابل انجام بود چون رضاشاه زیرساخت‌هایش را درست کرده بود. ولی رضاشاه همه چیز را از پایه و اساس در ایران بنیان گذاشت. مسئله استقامت و اراده راسخ‌اش در برابر انگلیس‌ها بعد از اینکه به قدرت رسید، درست است که بعد از آن به تهران آمد و با کمک سید ضیاء آمد و انگلیس‌ها راه را برای او باز گذاشته بودند، در حالیکه می‌توانستند جلویش را بگیرند، ولی روزی که به قدرت رسید، تمام اعمال و حرکاتش نشان داد که هیچ کجا جلوی خارجی کوتاه نیامد. در کتاب‌ها هست، وقتی که به تهران می‌رسد، همه دوله‌ها و شاهزاده‌ها را که به دولت بدهکار بودند دستور می‌دهد که توقیف کنند می‌گوید همه این‌ها بیایند، هر که به دولت بدهکار است بدهکاری‌اش را به دولت بدهد و برود. وقتی قنسول انگلیس می‌آید می‌گوید که شما فرمانفرمائیان را توقیف کرده‌اید و باید او را آزاد کنید، رضاشاه می‌گوید این‌ها مالیات بدهکارند باید پرداخت کنند. می‌گوید شما فراموش نکنید که فرمانفرمائیان نشان و حمایل ملکه انگلیس را دارد. همین توقیف آن‌ها توهین است به ملکه. می‌گوید من که نمی‌توانم، به ملکه بگویید این نشان‌ها را از او پس بگیرد. این‌ها تا مالیات‌شان را ندهند نمی‌توانند بروند. یعنی، تازه هفته اولی است که در تهران آمده و این‌ها را توقیف کرده. حالا، مسائل بعدی، در مورد نفت است، در مورد رفتن به خوزستان است و ... یکی از کتاب‌های جالبی که دارد، در مورد سفرنامه خوزستان و مازندران است که آقای همایون هم بر آن یک مقدمه‌ای نوشته و این کتاب انسان را متوجه فضای آن زمان می‌کند که آن زمان چگونه بوده و الآن نشستن و در مورد آن زمان صحبت کردن که چرا آن زمان دموکراسی نبود، خب خیلی راحت است. ولی من فکر نمی‌کنم رضاشاه آمده بود با مأموریت ایجاد دموکراسی در ایران. من فکر نمی‌کنم رضاشاه در آن زمان فکر می‌کرده که باید بیاید و در ایران دموکراسی برقرار بکند. او آمده بود که ایران را یکپارچه بکند؛ او آمده بود که ایران را از آن منجلاب بیرون بکشد و از آن بُن‌بستی که در آن گیر کرده بود در بیاورد؛ او آمده بود که بتواند اول ایران را سر پا نگه دارد تا بعد برای آن یک کار دیگری بکند. و می‌خوانیم که در سال‌های اول رسیدن به قدرت چه از زمان سردار سپهی و چه از زمان نخست وزیری‌اش، تمام همّ و غمش معطوف به این کار بود و به هیچ مسئله دیگری فکر نمی‌کرد. بعداً ساختن زیرساخت‌های لازم. درست است ما از مشروطیت صحبت می‌کنیم، ولی مشروطیت یک فکر بود و هیچ نوع حرکت زیرساختی نداشت. رضاشاه به عقیده من زیرساخت‌های حرکت‌های بعدی مشروطیت را آماده کرد. از دولت، از ادارات، از دولت – ملت و ...

فرهی- با آقای دکتر عباس میلانی که صحبت می‌کردم، صحبت از یک سری مدارک بود که گفتند که این مدارک را از آرشیو اسناد انگلیس در اختیار من و سایر محققین قرار داده‌اند و راجع به یک سندی صحبت کردند که متعلق به 70 سال پیش بود که می‌گفت این را به من نمی‌دادند. که بالاخره توانستم راضی‌شان کنم که این مدرک را به من نشان بدهند. ماجرا از این قرار بود که در اواخر نخست وزیری (رضاشاه بعدی) به شهربانی و وزارت کشور می‌گوید که سفارت‌های خارجی‌ای که در ایران هستند، ظاهراً بیشترشان نیروی محافظت از خودشان داشتند. مثلاً انگلیس‌ها یک عده هندی داشتند که فقط در سفارت‌ها نبودند، در خیابان راه می‌رفتند و گشت می‌زدند، اسکورت می‌کردند بچه‌ها و خانواده‌های انگلیس‌ها را و خود سفرا را. و رضاشاه می‌گوید که ما دولت ساختیم و سازمان‌هایی که در تمام کشورها وجود دارد ما هم داریم، به سمیعی وزیر امور خارجه می‌گوید که شما به تمام این سفارتخانه‌های خارجی بگویید که از فردا یک نفر از این گاردهایشان نباید بیاید توی خیابان. توی محوطه سفارت می‌توانند باشند ولی با لباس و اسلحه اگر بیایند بازداشت خواهند شد. همه ظاهراً قبول می‌کنند بجز انگلیس‌ها که این نامه را بر می‌گردانند و سفیر وقت انگلیس می‌رود با وزیر امور خارجه صحبت می‌کند که ما نمی‌توانیم چنین کاری بکنیم. سمیعی می‌گوید که این را ما نمی‌توانیم به رضاشاه بگوییم، ما بنشینیم یک فکری بکنیم که به گونه‌ای به عرضش برسانیم. دوباره نامه‌ای تحریر می‌شود خیلی محترمانه از طرف سفارت انگلیس و این سند در رابطه با این بوده و به وسیله وزیر خارجه این را به عرض رضاشاه می‌رسانند. رضاشاه زیر آن نامه می‌نویسد که از فردا هر کدام از این گاردها در خیابان دیده شدند، همانجا اعدامش بکنند. و به دلیل همین کلمه اعدام، این سند را در اختیار آقای میلانی نگذاشته بودند.

بهمن زاهدی- با سپاس از آقای کشوری که این مطلب را باز کردند. من خودم با سوم اسفند یک رابطه عاطفی دارم. چون سوم اسفند روز تولد من است و از بچگی کنجکاو بوده‌ام که در این سوم اسفند چه اتفاقی افتاده. به نظر من، رضاشاه دیکتاتور نبود. یک انسان مقتدر بود. دیکتاتور یک واژه جدیدی است. در سال 1299 کدام کشور را می‌توانید به من نشان بدهید که دموکراسی و آزادی داشته؟ اصلاً می‌دانستند دمکراسی یعنی چه؟ یا لیبرال دموکراسی یعنی چه؟  در آن زمان شخصی با 99 قزاق از قزوین به تهران می‌آید و پایتخت یک کشوری را تصرف می‌کند. شما می‌دانید که آن کشور در حال فروپاشی بوده و یک افسر با 99 سرباز که اسلحه‌های هیچکدام هم مساوی هم نبوده، می‌آید و یک سلسله‌ای را بر می‌دارد. من به این شخص نمی‌گویم کودتاچی. نمی‌گویم دیکتاتور. می‌گویم ایران دوست، وطن‌پرست و آزادی‌خواه. این چیزهایی است که می‌توانیم راجع به رضاشاه صحبت بکنیم. کسانی که می‌گویند رضاشاه دیکتاتور بوده بیایند به من بگویند که 100 سال پیش، موقعیت ایران به چه صورت بوده. من صحبت دیگری نمی‌توانم بکنم، بغیر از اینکه رضاشاه را کودتاچی و دیکتاتور نمی‌شناسم. ایران‌دوست، وطن‌پرست، آزادیخواه و کسی که می‌دانسته می‌خواهد
و چکار بکند. این مهمترین چیز است. دیگران که آمدند سر کار نمی‌دانستند برای چه آمده‌اند. مشکل اساسی ما در این بود.

بابک قطبی- به نظر شما آقای کشوری، ضربه‌ای که خاندان پهلوی در سال 57 خوردند، بیشتر از طرف خاندان قاجار بود به خاطر سوابق تاریخی یا بیشتر از طرف روحانیت بود؟

کشوری- قبل از اینکه به سئوال شما پاسخ بدهم باید بگویم که هر فردی را در درجه اول در محیط و اطراف خودش، در جامعه خودش و آنجایی که زندگی می‌کند باید بررسی کرد و شناخت و روی آن تجزیه و تحلیل کرد. ما نمی‌توانیم آتاتورک بیاورم داخل ایران راجع به آن صحبت کنیم یا برعکس، رضاشاه ببریم داخل ترکیه و راجع به آن صحبت کنیم. ما نمی‌توانیم ناپلئون را ببریم آلمان و راجع به او صحبت بکنیم یا برعکس هیتلر را ببریم در فرانسه و راجع به آن صحبت بکنیم. این مستلزم در درجه اول، شناخت وضعیت جغرافیایی آن زمان و آن شخص و محیط و اطراف‌اش است. رضاشاه اگر بخواهیم بشناسیم، در درجه اول باید ایران آن زمان را کامل بشناسیم، از چه موجودیتی تشکیل شده، در چه موقعیت جغرافیایی است، و چه کار کردند و چه کار بعد از آن خواهند کرد. آن وقت می‌شود راجع به آن صحبت کرد و تجزیه تحلیل کرد و دلش خیلی چیزهای دیگر را بیرون آورد.
یک مطلب دیگری را که می‌خواستم بگویم این است که، ما راجع به دموکراسی صحبت کردیم، فراموش نکنیم که اندیشه راه دمکرات از عملکرد رضاشاه می‌آید بیرون. اگر اجازه بدهید، مطلبی از خانم الاهه بقراط برایتان بخوانیم. ایشان می‌گوید که: اگر چپ نتوانست از دل آرمان‌های آزاديخواهانه و عدالت‌جويانه خود که سال‌ها بر آن پرپر زد و سوخت، هنوز يک انديشه دمکرات و چپ بزاياند، انديشه راست دمکرات در ايران اما از عمق آرزوهای بزرگ «رضاشاه» توانست آرمانهای آزادی و عدالت را از انحصار چپ به در آورد و به پشتوانه دانش و عمل‌کرد خود، آن را سرلوحه احزاب راست دمکرات قرار دهد.
پس بنابراین می‌شود از طریق یک دیکتاتوری صالح به یک اندیشه درست دموکرات یا اصولاً دموکراسی رسید. بعد مسئله دوم که شما از ضربه صحبت کردید، من فکر می‌کنم که یکی از اشتباهات بزرگی که مرحوم محمدرضا شاه انجام داد، این بود که بر خلاف پدرش دست روحانیت را در کشور باز گذاشت. هر چه رضاشاه بزرگ روحانیت را از سیاست بیرون کرد و دور کرد، برعکس محمدرضا شاه این کار را نکرد و اجازه داد که روحانیت وارد دستگاه‌های سیاست هم بشوند. البته به نظر من، دقیقاً نمی‌دانم، شاید از یکی از دلایلی بود که از این طریق ضربه خورد. یعنی از عمل‌کرد خودش، به خودش برگشت. دیدیم از زمانی که خمینی، یکدفعه خمینی شد، چقدر آخوند در دستگاه حکومتی وجود داشتند. این‌ها از کجا آمدند یکدفعه؟ پس بنابراین راهشان باز بود که آمدند.

فرهی- این سئوال مرکز ذهن من شده سال‌های سال. ولی به اعتقاد من این انقلاب محصول خیلی چیزها هست. مهمترین آن به نظر من، محصول پنجاه سال سیاه‌نمایی چپ و مذهبی‌ها در مورد رژیم پهلوی است. این هژمونی که حزب توده داشت در قشر درس خوانده‌ها و سیاه‌نمایی‌هایی که می‌کردند و هر چیز خوب را وارونه جلوه می‌دادند. حتی با حق رأی دادن به زنان هم این‌ها مخالفت می‌کردند. یعنی پنجاه سال فکر مردم را تحت تأثیر خود قرار دادند. و دیگر اینکه در اوایل ناآرامی‌ها، اشتباه‌های وحشتناکی که خود پادشاه کرد. مثلاً شریف امامی که روی کار آمد روزنامه کیهان که به سطح بین‌المللی رسیده بود، از دست صاحب آن در آورد و داد دست رحمان هاتفی نفر سوم متخصصین حزب توده که او هم زیر دست آقای مصباح زاده بزرگ شده بود و کار روزنامه‌نگاری هم خیلی خوب بلد بود، این روزنامه را داد دست حزب توده و اطلاعات را هم صاحب داشت، آن را هم از آن‌ها گرفت و داد دست آقای حاج سید جوادی. یعنی همین باند آقای مهدی بازرگان و دار و دسته خمینی. و بعد اضافه بکنم، این اعتقاد شدید و مریض گونه‌ای که ما ایرانی‌ها به تئوری توطئه داریم. دیگر اینکه می‌دانیم که پادشاه بیمار بود و داروهایی را مصرف می‌کرد که به قول خود آقای دکتر عباس میلانی مصرف این داروها بنا بر تحقیقاتی که شده، انسان را از تصمیم‌گیری باز می‌دارند. به قول آقای همایون که در یکی از مصاحبه‌هایش هم گفته بود که پادشاه اصلاً لازم نبود که کاری بکند فقط نشان می‌داد که هست و ایستاده و هیبتی که داشت کافی بود و کار را انجام می‌داد.
باز اضافه کنم، سندی آقای میلانی به آن اشاره می‌کند که خود انگلیسی‌ها در همان موقع در ارزیابی‌هاشان می‌گویند که ما برای سه تا چهار سال منافع‌مان را در ایران از دست خواهیم داد ولی بعد این جبهه ملی‌ها و تکنوکرات‌ها می‌آیند سر کار و منافع ما دوباره بر می‌گردد. برای آمار عرض کنم، که شش صد هزار نفر در آن موقع مستقیم یا غیر مستقیم یا در داخل ایران و یا در کمپانی‌هایی که برای ایران کار می‌کردند، این‌ها از ایران حقوق می‌گرفتند.

کشوری- آنچه که مسلم است، رضاشاه را باید دوباره شناخت.

بابک قطبی- نتیجه صحبت امروز این است که باید گفت رضاشاه پدر ایران نوین بوده و هست به هر حال امید به اینکه مملکت ما روزی از این ورطه نجات پیدا بکند شاید رضا شاه دیگری احتیاج است!

با سپاس از اقای کشوری