1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صد سال اخیر در ایران ( 2 )

.



دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران ( لیبرال دمکرات ) نشست 146

علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صد سال اخیر در ایران ( 2 )

مجتبی غروی : عده‌ای این انتظار را داشتند که با انقلاب مشروطیت وضع معیشت و امنیت آن‌ها بهتر بشود؛ وقتی این اتفاق نیفتاد، از مشروطیت بریدند. آقای مشیری در سخنانی مطرح می‌کند که با آمدن رضاشاه دستاوردهای انقلاب مشروطیت از بین رفت؛ اما به نظر من در سال ۱۲۹۹ زمانی که رضاشاه آمد دیگر چیزی از انقلاب مشروطه باقی نمانده بود. در سال‌های بعد از انقلاب مشروطه به دلایلی هم نیروهای عثمانی، هم روس و هم انگلیس در ایران بودند و به دلیل جنگ بین این قدرت‌ها او حکومت‌نظامی، مطبوعاتی به معنای واقعی وجود نداشت. هر روزنامه‌ای که می‌خواست چیزی بنویسد، می‌توانست به تریج قبای یکی از آن کشورها بربخورد و آن روزنامه بسته شود. وقتی از دستاوردهای از بین رفته توسط رضاشاه صحبت می‌کنند، باید پرسید این دستاوردها چه بوده؟
اما آنچه واقعیت است، زمانی که رضاشاه آمد، در نقاط مختلف در کشور، حداقل ۱۷ شخص ادعای جدا سری و حکومت داشتند؛ مثل خیابانی و میرزا کوچک خان. خیلی‌ها نا معروف‌تر بوده و کمتر مورد شناخت و طرفداری بودند. زمانی که رضاشاه آمد، کشور درگیر چنین وضعیتی بوده. یکی از مهم‌ترین کارهای انجام‌شده توسط رضاشاه، به وجود آوردن ارتش به‌منظور مقابله با این ناامنی‌ها است.
عده‌ای می‌گویند این ارتش بااین‌همه هزینه مالی، چطور در جنگ جهانی دوم به‌راحتی از هم پاشید؟ جواب این است که هر ارتشی برای هدف خاصی به وجود می‌آید. مثلاً ارتش ایران در زمان محمدرضاشاه بسیار قوی بود ولی لزوماً این ارتش برای مقابله با ارتش شوروی به وجود نیامده بود؛ چون ارتش شوروی مسلح به سلاح اتمی بود. ارتش رضاشاه به این منظور به وجود آمده بود که در کشوری که یک‌سوی آن بختیاری و یک‌طرف آن ایل قشقایی دست به اغتشاش زده بود، ایل و ایل بازی را تمام کند ایلات را سکنا بدهد و امنیتی را در مملکت به وجود آورده و راهزن‌ها را سرکوب کند. خیلی از خواسته‌های رضاشاه قبلاً در مشروطه آمده بود. به‌هرروی، در دوران رضاشاه این تفکر عوض می‌شود و به‌اصطلاح ایران متمرکز شکل گرفت.
در زمان رضاشاه شناسنامه درست می‌شود اما بیشتر فامیل‌هایی که ایرانی‌ها انتخاب می‌کنند فامیل‌هایی است که به‌گونه‌ای نسب آن‌ها را به شهر و ایل و استانشان می‌رساند؛ کرمانشاهی، تهرانی، قشقایی، بختیاری. این نوع نام خانوادگی را شما در اروپا نمی‌بینید زیرا در ایران به‌مانند اروپا به‌آرامی و درگذر زمان یک ملت به وجود نیامد. بسیاری این صحبت را می‌کنند که رضاشاه در زمان پادشاهی فردی دیکتاتور بود -در کشورهای غربی دگرگونی فرهنگی، گسترش صنعت و توسعه اقتصادی عوامل به وجود آورنده دموکراسی بود- من به یکی از این دوستان این‌چنین گفتم که شما اگر رضاشاه در انگلستان به پادشاهی می‌رسید، نهادهای موجود نمی‌گذاشت رضاشاه آن پادشاهی باشد که در ایران بود. اگر پادشاه انگلستان را هم به ایران می‌آوردید، آن پادشاه نمی‌توانست پادشاهی باشد که در انگلستان بود. مجبور بود برای اداره مملکت، به‌شخصه در کارها دخالت کند زیرا ایران آن زمان فاقد نهادهای کنترل‌کننده بود. این نهادها؛ جامعه مدنی هستند که حکومت را کنترل می‌کنند. افرادی مثل نیما یوشیج، صادق هدایت و پورداوود، همه محصول دوران رضاشاه هستند. دورانی که ناسیونالیسم هم در اروپا و هم در ایران رشد کرد. بیشتر این افراد از سمبل‌های ناسیونالیستی در آثارشان بهره جستند و یک حالت ضد عرب و ضد اسلام را در نوشته‌هایشان می‌توان یافت. شما فرض بفرمایید؛ کلنل علی‌نقی وزیری هنرستان موسیقی را درست می‌کند، رادیو و تئاتر به ایران می‌آید. اولین تئاترهای ایران در زمان رضاشاه به وجود آمد، برای نخستین بار زنان به روی صحنه می‌آیند؛ تا قبل از آن در نمایش‌های تعزیه مردها نقش زنان را بازی می‌کردند. بعدها برای اولین بار زنان ارمنی به روی صحنه می‌آیند. اینکه در زمان حزب توده یک‌مرتبه این‌همه روزنامه باز می‌شود، این‌همه نویسنده و شاعر داریم، بسیاری از این نویسنده‌ها و شاعرها در دوران رضاشاه با ادبیات آشنا می‌شوند. درست است که ادبیات سیاسی به آن معنی تبلیغ نمی‌شده، ولی ادبیات (حتی به معنی مدرن) داستان‌نویسی و رمان رشد می‌کند و همزمان با خود فرهنگ مخصوص به خود را نیز می‌آورد. یک نکته‌ای که باید باز در این رابطه گفت؛ حکومت رضاشاه اولین حکومت در ایران بود که پس از قرن‌ها، از طریق مجلس به وجود آمد یعنی نمایندگان مجلس، سلطنت سلسله قاجار را پایان و رضاشاه را به پادشاهی برگزیدند. یک نفر از قاجار به دلیل وابسته بودن به حکومت قبلی اعدام نشد. نه‌تنها اعدام نشد و مورد تعقیب قرار نگرفت، بلکه احمدشاه نیز تا آخر عمرش از دولت مستمری دریافت می‌کرد. همه قاجارها حتی در دولت محمدرضاشاه نیز مشغول به کار بودند. این اتفاقی بود که در حکومت‌های قبلی سابقه نداشت. مقایسه می‌بایست شرایطی داشته باشد؛ یا باید ایران زمان رضاشاه را با دیگر کشورهای دنیا بسنجید (هم‌دوره) یا با گذشته آن رژیم بسنجید، مثلاً دوران پهلوی را با دوران قاجار، یا دوران پهلوی را با بعد از انقلاب بسنجید، مثلاً بگویید جمهوری اسلامی این‌گونه است و دوران پهلوی آن‌گونه بود یا اینکه ایران دوران پهلوی را با کشورهای اطرافش بسنجید. شما نمی‌توانید به‌صورت انتزاعی یک‌حالتی را در نظر بگیرید بگویید بهترین حالت این است که من در ذهنم دارم. شما نمی‌توانید ایران را با سوئیس ۲۰۱۴ بسنجید. این‌ها که قابل‌مقایسه نیستند. طبیعی است در دوران پهلوی نهادهای سیاسی رشد کرد اما به نظر من، نمی‌توانست آن جامعه به‌طرف دموکراسی برود. البته کمی به‌سوی دموکراسی رفت؛ گسترش اقتصادی به وجود آمد، دانشگاه به وجود آمد، این‌ها از پیش‌شرط‌های دموکراسی است ولی هنوز برای آن جامعه زود بود. من گویم الآن هم هنوز زود است. به نظر من هنوز هم ما به آن آمادگی نرسیده‌ایم. اگر همین‌الان هم جمهوری اسلامی سرنگون شود، من فکر نمی‌کنم جامعه آمادگی دموکراسی را دارا باشد.

بابک قطبی : سپاس از آقای غروی و به قول ایشان ایران در دوران پهلوی، اصلاً و ابداً قابل قیاس با سوئیس ۲۰۱۴ نیست. بااین‌حال شاهد هستیم که در زمان رضاشاه بزرگ؛ مویی از سر خاندان قاجار کم نشد و اگر هم از ایران رفتند، خودشان رفتند و اصلاً موضوع به خاندان پهلوی ربطی نداشت.

قوامی : آقای غروی، تیمورتاش به چه گروهی وابسته بود و منش او به کدام طرف نزدیک بود؟ آیا دست‌نشانده انگلیس بود یا به چپ تمایل داشت؟

مختاری : آقای غروی، در زمان رضاشاه غیر از نفت، چرخ اقتصادی ایران در جنبه‌های دیگر هم پیشرفت داشت یا خیر؟ بیشترین تمرکز اقتصادی رضاشاه بر روی چه بود؟ این توسعه اقتصادی بیشتر در شهرهای بزرگ به وقوع پیوست یا در روستاها؟

مجتبی غروی : در رابطه با تیمورتاش، کتابی هست از آقای محمدباقر عاقلی به نام "روزشمار". در آن کتاب نوشته‌شده است که: پدر تیمورتاش که از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود، او را در کودکی برای تحصیل به مدرسه نظام در روسیه می‌فرستد و تیمورتاش پس از اتمام تحصیلات به ایران بازمی‌گردد. در جریان مشروطه، تیمورتاش به هواخواهی از مشروطه می‌پردازد اما با به وجود آمدن قضیه نفت به سوئیس می‌رود و با چندین وکیل به رایزنی می‌پردازد. تا ادعای ایران از انگلیس را در دادگاه‌های بین‌المللی مطرح سازد. انگلیس شروع به تعریف از تیمورتاش نمود و گفت: ایشان خیلی آدم قابلی است و بسیاری از کارهایی که رضاشاه کرده با نظر ایشان بوده و رضاشاه باوجوداینکه سن و سالی ندارد چون در دوران جوانی سختی زیاد کشیده و مریض است - رضاشاه مالاریا داشت- خیلی پیرتر از سن واقعی خود و شخص تیمورتاش نشان می‌دهد و ممکن است به‌زودی بمیرد و معلوم نیست که این محمدرضا-ی جوان بتواند باوجود تیمورتاش به سلطنت برسد. به‌گونه‌ای با تعریف زیاد از تیمورتاش، قصد داشتند رضاشاه را علیه او بشورند و شک و تردیدی را در ذهن رضاشاه ایجاد کردند؛ اما درعین‌حال نوع رابطه تیمورتاش با روس‌ها در پرده شک و ابهام است. آنچه در کتاب باقر عاقلی نوشته‌شده « وقتی‌که تیمورتاش در بازگشت به ایران در میانه راه به مسکو می‌رود، به‌مانند یک رهبر حکومتی از او استقبال می‌شود و برایش فرش قرمز پهن می‌کنند. آن موقع سفیر ایران در روسیه شخص ادیبی بود به نام پاکروان که به چندین زبان تسلط داشت و بعدها رئیس ساواک و در جمهوری اسلامی کشته می‌شود. پاکروان جزو بر کشیدگان تیمورتاش بود. وروشیلُف فرمانده نیروهای نظامی شوروی بوده در دیدارش با تیمورتاش در سفارت ایران در روسیه، بابیان اینکه شما تحصیلات نظامی‌تان را در روسیه انجام داده‌اید و خیلی از افسران هم‌قطار شما جزو ژنرال‌های ارتش روسیه هستند، خواهش می‌کنیم که در مهمانی که برای افسران ترتیب داده‌شده است شما نیز شرکت کنید. در این گفتگو از پاکروان دعوتی به عمل نمی‌آید و پاکروان هم در آن ضیافت افسران حضور نداشته. تیمورتاش که آدمی شب‌زنده‌دار بود، به آن مهمانی می‌رود و گزارشی از آن ضیافت را به رضاشاه نمی‌دهد، پاکروان این موضوع را با رضاشاه در میان می‌گذارد. موقعی که تیمورتاش به ایران بازمی‌گردد، رضاشاه با او صحبت و سؤال می‌کند که وروشیلُف را دیدی، نیروهایشان چطور بود؟ تیمورتاش -حالا به هر دلیلی- فقط به آن ملاقات اداری اشاره می‌کند و اسمی از ملاقات بعدی نمی‌آورد و این رضاشاه را بیشتر به شک می‌اندازد. به‌هرحال ابتدا او را در خانه خودش زندانی می‌کند و بعد دستور زندانی شدنش را می‌دهد. شخصی به نام کارا خان از طرف استالین به‌منظور وساطت نزد رضاشاه می‌آید. رضاشاه قبل از اینکه کارا خان را به حضور بپذیرد- برای اینکه نمی‌خواسته در مقابل آن حرف استالین جواب منفی بدهد- دستور کشتن تیمورتاش را می‌دهد. ترجیح می‌دهد که تیمورتاش را از سر راهش بردارد؛ اما اینکه واقعاً چگونه بوده، مسلماً این است که تیمورتاش انگلیسی نبوده. حتی صحبت از کیفی است که اسناد وابستگی تیمورتاش به شوروی را نشان می‌دهد ولی واقعیت این است که خیلی هم کسی روی آن تکیه نکرده. در همین حدّش قطعی است.
در رابطه با مورد دومی که فرمودید، رضاشاه دنبال صنعت بود. در کتابی به نام "ایران بین دو انقلاب" این‌گونه نوشته‌شده است «وقتی‌که رضاشاه آمد ایران تنها ۵ کارگاه داشت که بیشتر از ۵۰ تا کارگر در آن کار می‌کردند. عمدتاً هم قالیبافی بوده. زمانی که رضاشاه در سال ۱۳۲۰ از ایران رفت، ما بیش از ۳۴۶ کارگاه یا کارخانه داشتیم که بالای ۱۰۰ نفر در هریک از آن کار می‌کردند». رضاشاه کارخانه ذوب‌آهن را سفارش می‌دهد که با کشتی درراه ایران بوده. با شروع جنگ، انگلیسی‌ها کشتی را متوقف می‌کنند و آن کشتی را به هندوستان برده و کارخانه را در آنجا نصب می‌کنند. یک کارخانه هواپیماسازی هم داشتیم که در اطراف ساوه بود که از آلمان خریداری‌شده بود. آن را هم روس‌ها با ورود به ایران جمع کردند. ولی بیشتر کارخانه‌های ما درزمینهٔ نساجی بود.

بابک قطبی : روشن شدن موضوعی برای من جالب خواهد بود، چرا روحانیون با جمهوری‌ای که در نظر رضاشاه بود، مخالفت کردند؟ در همین رابطه، جناب غروی، نقش سید ضیاء به‌عنوان اولین نخست‌وزیر چه بود که یک آخوند به اسم سید ضیاء پیدا می‌شود و رضاشاه را در آن زمان همراهی می‌کند؟

مجتبی غروی : اصولاً آخوندها جمهوری را یک پدیده غربی می‌دانستند و مخالفت می‌کردند ولی علت واقعی‌اش را؛ شاید تصور نمی‌کردند که رضاشاه پس‌ازآن به دنبال سلطنت برود. عمده این مخالفت را هم مدرس انجام می‌دهد. در رابطه با سید ضیاء؛ وی قبل از این داستان در شیراز یک نشریه‌ای داشت به نام "رعد". سید ضیاء به‌عنوان فردی طرفدار انگلیس شناخته‌شده بود. در آن زمان که آیرون ساید به دنبال یک فردی با توانایی‌های نظامی می‌گشت تا بتواند جای خالی انگلیس را پُر کند، از طریق یکی از افسران – چون انگلیس به خاطر قرارداد ۱۹۱۹ هرچند هنوز امضاء نشده بود ولی عملاً هزینه‌اش را می‌پرداختند، اختیاراتی در ارتش ایران داشتند- در جریان قرار می‌گیرد که تنها واحد مرتب نظامی در تهران، واحد قزاق است تحت فرمان فردی به نام رضا که سربازانش ازنظر سرووضع و غذا نسبت به دیگران مرتب‌ترند. آیرون ساید با رضاخان دیدار می‌کند. در حقیقت این سید ضیاء از طریق نورمن دنبال این قضیه را گرفت که بگذارید من کودتا بکنم و شرایط قرارداد ۱۹۱۹ را برای شما ایجاد کنم. در حقیقت آشنایی سید ضیاء با رضاخان به خاطر طرحی بود که ازیک‌طرف نورمن و از طرف دیگر آیرون ساید داشتند. سید ضیاء به نزد احمدشاه می‌رود -احمدشاه در آن زمان به افراد لقب اعطاء می‌کرد- به احمدشاه می‌گوید که به من لقب دیکتاتور بده. احمدشاه مخالفت می‌کند و می‌گوید من به کسی لقب دیکتاتور نمی‌دهم. به‌هرحال به رضاشاه لقب سردار سپه داده می‌شود. منظورم این است که او خیالات جاه‌طلبانه‌ای داشت اما در حقیقت بیشتر از ۳ ماه نتوانست حکومت کند. در مصاحبه‌ای که با او شده، گفته بود من انگلیسی نبودم ولی من تصورم این بود که دشمنی با انگلیس کشور را به انهدام می‌کشاند؛ یعنی خودش معتقد بود که باید با انگلیس دوستی داشت.

قوامی : سؤال نخست من این است که میرزا کوچک خان با حمایت روسیه قصد ایجاد گیلان سوسیالیستی را داشت. تیمورتاش نیز یکی از افسران عالی‌رتبه‌ای بود که با روس‌ها روابط گرمی داشت، از طریقی هم مدرس که می‌گویند با روس‌ها نزدیکی داشته، آیا رابطه‌ای بین میرزا کوچک خان و تیمورتاش وجود داشته؟ سؤال دوم، نقش قوام‌السلطنه در مذاکرات نفتی با روسیه چه بوده است؟

مختاری : آقای غروی، در مورد نهادهای جامعه مدنی در زمان رضاشاه صحبت کردید، می‌خواستم بدانم روند و نقش مجلس شورای ملی از آغاز پادشاهی رضاشاه تا زمانی که استعفا می‌دهند، چگونه بوده؟ آیا این ترقی‌خواهی که در کابینه رضاشاه وجود داشت، مجلس هم به این موضوع کمک می‌کند؟

مجتبی غروی : میرزا کوچک خان، از جوانی‌اش عضو حزبی بود به نام اتحاد اسلام. طرفدار چپ هم نبود ولی به دنبال انقلاب مشروطیت جزو کسانی بود که خواستار به وجود آمدن حکومتی بودند تا جلوی ناامنی‌ها گرفته شود. این را هم بگویم که مهم‌ترین مشخصه میرزا کوچک خان، ضد انگلیسی بودن وی بود. به‌طور مشخص نمی‌شود یک رابطه‌ای را بین تیمورتاش و میرزا کوچک خان قرارداد. میرزا کوچک خان پس از تضعیف، مقداری به چپ‌ها نزدیک می‌شود. در همین فاصله (انقلاب بورژوا دموکراتیک) هم سربازهای انگلیس از ایران رفتند و هم سربازهای روس، میرزا کوچک خان ماند و ترس از قوای دولتی. این‌که در داستان‌ها می‌گویند رضاشاه دستور داد سر میرزا کوچک خان را بریدند حقیقت ندارد. خالو قربان که کمونیست بود، سر میرزا کوچک خان را برید و پیش رضاشاه برد. می‌گویند رضاشاه به سر نگاه نکرد. خواست رضاشاه این بود که او را ببخشد، پس می‌گوید او عضو ارتش کنید. خالو قربان با درجه گروهبانی به استخدام ارتش درمی‌آید، در حدود یک ماه و نیم بعدش موقعی که ارتش برای جنگ با سمیتقو به کردستان سرباز اعزام می‌کند، ایشان کشته می‌شود. مدرس را تا آنجایی که من می‌دانم هم با شیخ خزعل رابطه داشت و افشا شدن این رابطه با شیخ خزئل به‌شدت به حیثیت او لطمه زد. زمانی که رضاشاه به خوزستان رفت، مدرس با شیخ خزئل برای کشتن رضاشاه نقشه کشید. رضاشاه برای خنثی کردن این نقشه، سردار اسعد را با خودش برد. به‌طور مشخص بین مدرس و شیخ خزئل رابطه بود ولی تیمورتاش با این‌ها رابطه‌ای ندارد. تیمورتاش واقعاً صادقانه به رضاشاه کمک و خدمت کرد و طرفدار مدرنیسم هم بود.
در رابطه با مجلس شورای ملی، از سال ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۹ در طول ده سال ما ۳۶ کابینه عوض می‌کنیم. در سال ۲۰ تا ۳۲ بیست‌ودو بار نخست‌وزیر عوض می‌شود. اگر حساب کنیم؛ دو تا از این نخست‌وزیر ها-از نظر مدت‌زمان نخست‌وزیری- مصدق و قوام، یکی مسئله نفت، یکی مسئله آذربایجان، بیش از دو سال حکومت می‌کنند بیست‌تا کابینه می‌ماند برای ۸ سال. علتش این بوده که مجلس به افرادی رأی اعتماد می‌داده که برآورده‌کننده خواست‌های نمایندگان مجلس باشد. وقتی این خواست‌ها برآورده نمی‌شد، آن عده نکته‌ای را پیدا می‌کردند که وجود هم داشت- توی یک کشوری که عقب‌افتاده است نقاط اشکال زیاد است- و نخست‌وزیر را استیضاح می‌کردند. در اینجا تنها صحبت از دیکتاتوری فرد نیست. دیکتاتوری عمومی داریم، دیکتاتوری مجلس داریم، دیکتاتوری قوه مجریه هم داریم. این‌یک دیکتاتوری قوه مقننه است. در رابطه با دوران رضاشاه، دوره پنجم و ششم مجلس تشکیل شد و هیچ مسئله‌ای هم نبود، ولی مخالفت‌ها وجود داشت. ولی از دوره هفتم رضاشاه دیگر به یک انتخابات آزاد تن نداد و نگذاشت که مجلس تشکیل شود. به همان دلیل عدم اعتقاد به مجلس؛ که این مجلس جلوی کار را می‌گیرد. حالا اینکه واقعاً می‌توانست در یکجایی کمک بکند یا نمی‌توانست کمک بکند، به نظر من بین سال‌های ۲۰ تا ۳۲ مشخص است. در این سال‌ها کشور دچار خلأ قدرت است. مجلس منتخبی از افراد موردنظر رضاشاه بود. رضاشاه به مجلس می‌گفت طویله. به نظر من مجلس در سال‌های ۲۰ تا ۳۰ حتی یک طرح اقتصادی نیز نمی‌تواند ارائه دهد. مثلاً یکی از کسانی که خیلی به دنبال مجلس بوده و همیشه از حقوق قانونی‌اش دفاع می‌کرده دکتر مصدق بوده است. ولی خود دکتر مصدق، مجلس هفدهم را که انتخابات آن در دوره نخست‌وزیری ایشان بود، نصفه‌کاره انجام داد. هشتادنفری انتخاب شدند و جلوی بقیه‌اش را گرفت. همان مجلس نصفه‌کاره را هم نتوانست تحمل بکند و منحل کرد.

بابک قطبی : ما راجع به شخصی صحبت می‌کنیم که در حقیقت از رضا میرپنج، رضا قلدر تا رسید به سردار سپه و بعد هم شاه ایران شد. این انسان توانست از سال ۱۲۹۹ با به دست گرفتن قدرت تا زمانی که مجبور به ترک ایران می‌شود، حدود ۱۹ سال یک مملکت را از خرابه‌ای به سطحی از تجدد و توسعه اقتصادی و فرهنگی برساند که در آن منطقه شاید بتوان با ترکیه مقایسه کرد، نظیر این فرد در تاریخ وجود ندارد. علت اینکه رضاشاه نتوانست با روشنفکران آن زمان هم‌گرایی کند، آیا داشتن این تفکر بود که هر چه او می‌گوید درست است، یا مجلسی که طویله به آن می‌گفت و نمایندگانی عده‌ای بیکاره بودند؟ سؤال بعدی من در مورد نقش دکتر مصدق است. دکتر مصدق در کابینه‌ای که رضاخان سردار سپه بود، وزیر مالیه می‌شود. تا جایی که تاریخ نشان می‌دهد، مصدق از طرفداران ایشان بوده ولی بعد از مخالفان سرسخت رضاشاه می‌شود. چرا، علت آن چست؟ آقای غروی عزیز، عده‌ای می‌گویند که انقلاب ۵۷ انتقام قاجارها از حکومت پهلوی بود. آیا این درست است یا خیر؟

مجتبی غروی : من یک نکته‌ای را که آقای قوامی گفته بودند به آن جواب ندادم و آن‌هم مسئله قوام‌السلطنه بود. حقیقت این است که قوام‌السلطنه دل درگرو قاجار داشت. دشمنی قوام بیشتر بر سر این بود که می‌خواست قدرت را از خانواده پهلوی بگیرد و دوباره به قاجار بازگرداند. حالا برگردیم به آن صحبت‌هایی که شد؛ یعنی روشنفکران و رضاشاه و آیا روشنفکران حرفی برای گفتن داشتند یا نه! به نظر من بله. اتفاقاً خیلی از کارهایی که رضاشاه کرد به مدد دخالت همین روشنفکران بود. این‌چنین نبود که رضاشاه خودش تمام این ایده‌ها به مغزش برسد. این روشنفکران تلاش در جهت رشد کشور داشتند؛ اما اشکال کار در این است که وقتی در یک مکان به نام مجلس جمع می‌شوند، آن مجلس نمی‌تواند آن کار را انجام بدهد. مثلاً دکتر مصدق؛ مخالفت خود را با راه‌آهن مطرح می‌کند. مشخص هم هست که طرح راه‌آهن شمال به جنوب، طرح مشروطه خواهان بوده، او می‌گوید اصلاً راه‌آهن نکشید اگر هم مجبور شدیم بکشیم از شرق به غرب باشد؛ یعنی در حقیقت در امتداد جاده ابریشم و از ترکیه به پاکستان. درحالی‌که جاده ابریشم دیگر کارایی نداشته. آن تفکری که مشروطه خواهان را به کشیدن راه‌آهن از شمال به جنوب وا‌می‌دارد، پیش‌بینی‌شان بوده که به‌اصطلاح مبادلات آینده عمدتاً از طریق دریا و کشتی‌ها خواهد بود نه از طریق راه‌های زمینی. به همین دلیل هم ترجیح می‌دادند که راه‌آهن را از شمال به جنوب بکشند؛ اما اینکه چرا دکتر مصدق مخالفت می‌کند با رضاشاه، دکتر مصدق از زاویه مشروطه با رضاشاه مخالفت می‌کند و می‌گوید که این رضاشاه آدم مثبتی است، در صورت پادشاهی قرار است در هیچ اموری دخالت نکند، ما می‌خواهیم شخصیتی را که توانایی دارد در پستی بگذاریم که کاری نتواند انجام دهد؟ اگر قرار است که پادشاه شود و همه کار دستش باشد، پس مشروطه برای چه بوده؟ ما انقلاب کردیم برای اینکه پادشاه دیگر در امور دخالت نکند؛ اما در رابطه با انقلاب ۵۷ که فرمودید، من معتقدم که رضاشاه اتفاقاً اینجا را اشتباه کرد که حمایت خودش را از روشنفکران پس گرفته و به نیروهای نظامی‌اش تکیه کرد. شهربانی می‌خواستند رابطه مردم را با رضاشاه به هم بزنند و موفق هم می‌شوند. در این زمینه متأسفانه این‌یک اشکال بزرگ است و به همین دلیل هم وقتی‌که رضاشاه از ایران می‌رود در ابتدا افسوس زیادی بر‌نمی‌انگیزد، هرچند موقعی که پیکر رضاشاه را به ایران برمی‌گردانند، بسیاری در این سال‌های پرآشوب قدر او را بیشتر فهمیدند. اینکه می‌گویید آیا انقلاب ۵۷ انتقام قاجار بود، نه. مگر قاجار صاحب قدرت شدند؟ انقلاب ۵۷ در حقیقت، واقعیتش این است که هیچ انگیزه خاصی از جانب روشنفکران نداشت. خیلی‌ها هستند که می‌گویند ما به خاطر دموکراسی مبارزه کردیم. اگر واقعاً به خاطر دموکراسی مبارزه کرده بودند، می‌بایست رژیمی را که می‌آوردند از رژیم شاه دموکرات تر بود. آزادی‌های بیشتری می‌داد. اگر به خاطر سکولاریسم مبارزه کرده بودند، نباید یک آخوند مثل خمینی را انتخاب می‌کردند. واقعیتش این است که نمی‌دانیم اصلاً برای چه انقلاب کردیم! خواست ما از آن انقلاب چه بود! تنها چیزی را که می‌خواستیم این بود که فقط شاه برود.
در اروپا اصولاً مسئله دموکراسی از آزادی شروع شد. منظور تنها آزادی سیاسی نیست، آزادی اجتماعی نیز هست. مردم برای آزادی اجتماعی مبارزه کردند؛ یعنی انسان آزاد است و یک حقوق طبیعی دارد و بعد برای اینکه حقوق طبیعی و آزادی را یک‌شکل حکومتی به آن بدهند دموکراسی را انتخاب کردند. دموکراسی در حقیقت عبارت بود از اینکه دولت حافظ حقوق طبیعی جامعه است و باید این حقوق را حفظ نماید و بنابراین دولت، دولت خدمتگزار است برخلاف ایران که دولت، دولت هدایتگر است. می‌خواهد جامعه را به قول خودش به بهشت ببرد. در این‌گونه دولت، انسان از ارزشی دارا نیست. در زمان پادشاهان پهلوی این آزادی‌ها در اثر مبارزه به دست نیامد، آزادی‌ها را به مردم دادند. این آزادی‌ها در بالاترین سطحش بود. باحجاب بیایید بیرون، بی‌حجاب بیایید بیرون، چه بخورید، چه بنوشید، چه بپوشید، باکی رابطه برقرار بکنید، همه این‌ها آزاد بود. ولی هیچ‌وقت هم تبلیغ نشد. جامعه برای به دست آوردن این‌ها مبارزه نکرده بود. می‌گویند در زمان پادشاهان پهلوی دیکتاتوری بوده، کاملاً درست است. مجلس کارش را درست انجام نمی‌داده، درست است. نمایشی بوده، درست است. ولی چرا ما در دوران محمدرضاشاه از ایران خارج نمی‌شدیم؟ فقط دانشجویان به خارج می‌آمدند. چرا الان ایرانی‌ها به دنبال مکانی برای فرار هستند؟ در شبکه‌های ماهواره‌ای، این‌همه تبلیغات برای کسب اقامت می‌شود. چرا این‌گونه است؟ برای اینکه آن آزادی‌های اجتماعی نیست. حتی برای پولدارها هم نیست؛ یعنی ما متوجه اهمیت آزادی‌های اجتماعی نبودیم. این آزادی‌های اجتماعی در اروپا در اثر یک مبارزه به دست آمد؛ اما در دوران پهلوی، به ما از بالا داده شد و متأسفانه تبلیغی هم نشد که این آزادی‌های اجتماعی اهمیت و ارزش دارد.

قوامی : چرا روسیه به میرزا کوچک خان برای تشکیل جمهوری سوسیالیستی کمک نکرد و اگر کمک کردند از چه طریقی بوده؟ دوم اینکه، می‌فرمودید در سال ۳۰ تا ۳۲ که روسیه و انگلیس و آمریکا قصد داشتند تا ایران رابین خودشان تقسیم کنند ولی نتوانستند کاری انجام دهند، آیا آن زمان ارتشی‌ها کار را در دست گرفتند، یا مسائل نفتی باعث سرنگونی مصدق شد؟

کشوری : ما اگر بخواهیم دوران رضاشاه و نقش روشنفکران را در نظر بگیریم و چرا رضاشاه به دیکتاتوری روی آورد، کشوری که از طرف جنوب در انحصار کشور دیگری بود و نقش روشنفکرانی که هشت سال ۲۰ تا کابینه عوض می‌کنند، چیز دیگری نمی‌ماند به‌غیراز اینکه شخص اول مملکت، چه رئیس‌جمهور چه پادشاه، امور کار را به دست خودش بگیرد. من خودم به‌شخصه، اینجا به رضاشاه این حق را می‌دهم که به‌نوعی دیکتاتوری را پیش رو بگیرد. در همین کشورهای اروپایی که مهد دموکراسی است مثل آلمان و فرانسه شما می‌بینید که حرف آخر را یا صدراعظم می‌زند یا رئیس‌جمهور. آنجایی که تمام نمایندگان مجلس به نتیجه‌ای نمی‌رسند درواقع کلمه قدرت را صدراعظم یا رئیس‌جمهور بکار می‌برد.
در مورد مصدق، آنجایی که لازم می‌شود به نفع خودش، مجلس را منحل می‌کند و در میدان بهارستان اعلام می‌کند که آنجایی که مردم هستند، آنجا مجلس است؛ یعنی مهم‌ترین اصل دموکراسی را -همان نماینده‌هایی که به‌وسیله مردم انتخاب‌شده بودند- آقای مصدق ندیده می‌گیرد و کنار می‌زند. پس اینجا آقای مصدق نمی‌توانسته دمکرات باشد. به‌نوعی دیکتاتور. انقلاب ۵۷, من هم ‌فکر نمی‌کنم که نتیجه انتقام قاجارها بوده باشد. چون چیزی از قاجارها باقی نمانده بوده. جالب اینجاست که تمام نویسندگان ایرانی که در این رابطه مطلب نوشته‌اند، آن زمان کسانی که انقلاب مشروطه را شروع می‌کنند شخصی مثل فضل‌الله نوری را بالای دار می‌فرستند، چند سال بعد، فرزندان همان روشنفکران، می‌آیند شخصی مثل خمینی را عَلَم می‌کنند که یک هم‌چین آشوبی را در مملکت بپا می‌کند. آن چیزی که مسلم است این است که فقط باید یک‌گوشه‌ای را در نظر گرفت که انقلاب ۵۷ را می‌شود به‌نوعی بازمان قاجاریه منطبق دانست؛ به خاطر اینکه آخوندها دوران یا عصر بی‌خبری قاجاریه را می‌خواستند، همه باید بی‌سواد باشند و فقط آخوند است که می‌تواند آن‌هم در حد حوزه قرآنی سواد داشته باشد و بقیه دنباله‌رو او باشند. آخوندهای ۵۷ همین را می‌خواستند و می‌بینیم که همین الآن هم دارند این تفکر را اشاعه می‌دهند.

مجتبی غروی : من فکر می‌کنم علتش این بود که میرزا کوچک رفت به‌طرف سوسیالیست‌ها. البته فکر می‌کرد که توی کمونیست‌ها یک مقدار عدالت اجتماعی هست ولی درعین‌حال مسئله قدرت بود.
در رابطه با حزب توده، حزب توده به چند دلیل در ایران تقویت شد. در آن مرحله نگاه مردم در ایران به انقلاب ۱۹۱۷ نگاه منفی‌ای نبود. دومین مسئله این بود که بعد از بحران اقتصادی ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ در آمریکا و اروپا، یادمان نرود که سال‌های شکوفایی اقتصاد ایران همزمان با شکوفای اقتصادی در اروپا نبود و آمریکا و اروپا درگیر رکود اقتصادی بود. ایران در آن شرایط رکود توانست رشد کند و این خودش خیلی مهم است. به‌هرحال در این مسئله یکی خود این بحران بود که خیلی‌ها می‌گفتند سرمایه‌داری به آخرش رسیده و توانایی‌اش را ازدست‌داده. رشد فاشیسم و نازیسم هم کمک کرد که بخش جوان جامعه اروپایی به این مسئله برسند که دوران سرمایه‌داری تمام‌شده و الآن دوران سوسیالیست است؛ و بالاخره شکست آلمان‌ها بود در جنگ با روسیه در استالینگراد. به‌هرحال وجود نیروهای شوروی و تبعید رضاشاه و به وجود آمدن خلأ قدرت، کمکی مضاعف بود. در کنار همه این‌ها، با آمدن سربازان روسی و انگلیسی و قحطی؛ خیلی‌ها زمین‌هایشان را به خاطر ترس از نیروهای خارجی رها کردند؛ میزان تولید محصولات کشاورزی پایین آمد؛ احتکار صورت می‌گرفت؛ بی‌نظمی اجتماعی اتفاق افتاد؛ دزدی به وجود می‌آمد، در چنین شرایطی که عدالت اجتماعی کم است، فقر زیاد است، افکار سوسیالیستی یک زمینه‌ای دارند برای اینکه گسترش پیدا بکنند. حزب توده از تجربیات کشورهای به‌اصطلاح چپی استفاده کرد، کارهایی تبلیغاتی انجام داد و توانست نیرو جذب کند.
اما در رابطه با دکتر مصدق. هرکسی که معتقد باشد شخصاً فراتر از قانون است، دمکرات نیست. دکتر مصدق چنین اعتقادی داشت. دکتر مصدق در کتاب خود می‌گوید «در حقیقت قانون اساسی برای مملکت است، نه مملکت برای قانون اساسی». می‌گوید «شُرب شراب در شرع اسلام حرام است ولی اگر طبیبی آن را برای سلامت مریض تجویز بکند حلال می‌شود». خودش را در حکم طبیبی می‌بیند که می‌تواند قانون اساسی را بنا بر تفسیری شخصی اجتهاد کند و تغییرش بدهد. ولی سؤال اساسی این است که منشأ این اجتهاد چیست؟ اگر در فرد باشد، آن فرد دیکتاتور است. می‌خواهد اسمش شاه باشد یا نخست‌وزیر یا آخوندی باشد به نام خامنه‌ای. فرد باید مطابق قانون رفتار بکند، نمی‌تواند قانون را به نفع خودش تفسیر کند.
در رابطه با توده‌ای‌ها و افسران توده‌ای؛ اگر در کودتای ۲۸ مرداد می‌توانستند نقشی داشته باشند و قدرت را به دست بگیرند، دیگر مسلماً نه مصدق، این مصدق بود و نه حزب توده، حزب توده بود. اصولاً در زمان جنگ سرد، ما هیچ کشوری را نمی‌بینیم که به غرب یا به شرق متکی نباشد، بخصوص مثل ایران که همسایه‌اش شوروی است. اگر آن اتفاق افتاده بود و حزب توده قدرت را به دست گرفته بود، مطمئن باشید که مانند افغانستان، چپ خواستار این می‌شد که روسیه وارد ایران شود.
در جلسات آینده، از رابطه نزدیک دکتر مصدق با فدائیان اسلام صحبت خواهم کرد. به اعتقاد من ۲۸ مرداد بهترین اتفاقی بود که برای ایران افتاد. در صورت روی کار ماندن مصدق، خیلی زودتر از این‌ها جمهوری اسلامی بر سر کار می‌آمد یا اینکه به یکی از مناطق تحت نفوذ شوروی تبدیل‌شده بودیم. این بهترین اتفاقی بود که برای ما افتاد. آن حرکتی که انجام شد بهترین اتفاقی بود که برای ما افتاد.

بابک قطبی : جناب غروی، بسیار از شما سپاسگزاریم.

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…