1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: شنبه 27 می 2017. برابر با شنبه, 06 خرداد 1396

فراخوانی به دگرگون کردن فرهنگ و سياست

.



پيشگفتار "صدسال کشاکش با تجدد" انتشارات تلاش

کتاب حاضر از گرداوری و بازنويسی پاره‌ای نوشته‌های یازده‌ساله گذشته (تقریباً همه در "نيمروز") فراهم آمده است (نوشته‌ای نيست که در نگاهی ديگر، از بازنويسی بگريزد؛ و "سخن آخر" زمان دارد.) دنباله انديشه‌های بیست‌وچندساله گذشته و گسترده‌ترين نگاهی است که ديدگان من می‌توانسته بر موقعيت يا وضعيت ايران بيندازد. پاسخی است، پاسخ‌هایی است به پرسش‌های هميشگی من: گرفتاری ما کجاست؟ چرا نتوانسته‌ايم از توانایی‌ها و فرصت‌های خود بهره گيريم؟ از آن بد‌تر چگونه توانسته‌ايم آن فرصت‌ها را به زيان خود درآوريم؟ اين دل‌مشغولی به پرسش‌های کليدی در موقعيت ما و پاسخ‌هایی که ناگزير درپی می‌آمد، پی چاره‌جویی‌ها ناقص می‌ماند و با طبيعت کسی که خودبه‌خود خويشتن را به‌جای ديگران می‌گذارد نيز سازگار نمی‌بود. اکنون چاره‌جویی‌ها در برابر است تا به کجا برسد.

درگيری روزانه باسیاست‌های تبعيدی و رويداد‌های ايران به نوشته‌های اين دوره من رنگ تند روز می‌داد که در بازنويسی و بازاندیشی آن‌ها کمرنگ‌تر شده است. در همان حال بستگی به گير‌و‌دار‌های روزانه، تيزی و تندی ويژه‌ای به انديشه‌ها و نوشته‌ها می‌داد که در اوضاع‌واحوال ما اجتناب‌ناپذیر است. ما مشکل کوتاه‌مدت و درازمدت نداريم. کوتاه‌مدت ما همان درازمدت ماست. سياستگری روزانه از نگرش استراتژيک، بلکه فلسفی، جدا نیست. همه باهم می‌آيند و به هم‌بسته‌اند. در ميدان عمل اين به هم‌بسته بودن مسائل نمی‌بایست ما را به معمای مرغ و تخم‌مرغ بيندازد؛ ولی در انديشه نمی‌توانيم از يکی به ديگری نرسيم و نپردازيم.

ارتگا یی گاست می‌گفت همه‌چیز تاريخ است. تاريخ يعنی تجربه ثبت‌شده؛ و با برهم نهادن تجربه‌هاست که انسان از ته چاه جمکران بر زبر ماه تابان می‌رسد. برای شناخت اکنون و ساختن آينده می‌بايد نگرش تاريخی داشت؛ تاريخ را هر چه "درست"‌تر به معنی عينی‌تر و آزاد‌تر از پیش‌داوری‌های عاطفی و سودجويانه ديد. نگرش تاريخی، نقطه مقابل زيستن و یخ زدن در رويداد‌های گذشته است زيرا يک معنی ديگر تاريخ، چنانکه هگل از تأمل در جهان‌بينی زرتشتی دريافت، پويایی است. انسان را نمی‌توان باز ایستاند. جهان انسانی به‌سوی آينده‌ای می‌رود و چون انسان آفريننده است آن آينده از گذشته بهتر خواهد بود ــ سرانجام بهتر خواهد بود. پنجاه‌هزار سالی چنين بوده است.

پشت سر هر خوش‌بینی فلسفی همين نگرش تاريخی قرار دارد. اراده انسانی، کارکرد روان و ذهن او، و "از پيشی" priory a است؛ بستگی به کاميابی در برطرف کردن موانع و يافتن چاره‌ها و گشودن رازها ندارد. "کوشيدن نیازمند اطمينان از نتيجه نيست." اين را يکی از کامياب‌ترين فرماندهان نظامی و رهبران سياسی سده هفدهم، ويليام اورانژ، به ما آموخت (سرکرده يک تبار-حزب هلندی که با پادشاهی مشترک او و همسرش ملکه بريتانيا، نخستين پادشاهی مشروطه، بر پایه قانون اساسی، پا گرفت.) بقيه‌اش را، اگر لازم داشته باشيم، از سخن آنتونيو گرامشی (يک کمونيست ايتاليایی که در زندان موسولينی جان سپرد) می‌توانيم بگيريم: "بدبينی شناخت، مانع خوش‌بینی اراده نمی‌شود." روزگار تيره است، می‌دانيم. ولی چيزی هم به نام اراده انسانی هست. چيز ديگری هم در اين معادله ــ شناخت در برابر اراده ــ هست، و آن درآوردن شناخت و اراده از حالت رویارویی و گذاشتن‌شان در خدمت يکديگر است: اراده‌ای که با شناخت همراه باشد. نه شناخت را می‌بايد گذاشت که به سستی اراده بينجامد و نه اراده را می‌بايست بجای شناخت گذاشت. اراده بی شناخت، مصيبت زا ست؛ شناخت، بی‌اراده ناتوانی است.

بررسی تاريخی صدساله گذشته که نيمه اول اين کتاب را گرفت "بدبينی شناخت" را می‌توانست به نوميدی بکشاند: شکست، پيش و پس از هر پيروزی، و به همان بزرگی، و اين بار آخری حتی بزرگ‌تر؛ نابسندگی عمومی؛ پابرجایی پندار‌ها و خرافه‌ها از هرگونه. ولی اين صدساله تنها ميدان نبردی است که داريم. می‌بايست از اين ميدان پيروز بدر آییم؛ به تعبيری اين صدساله را شکست بدهيم و بر آن چيره شويم. کوشش ساليان دراز من که دوران پس از انقلاب مشروطه را درست و بی پیش‌داوری ــ تا آنجا که برای ناظر دست‌اندرکار، امکان دارد ــ ببينم، در همين تاريخ مالامال از بدبينی و در ژرفای شب سنگينی که بر ميهن ما افتاده است، آنچه را که برای "خوش‌بینی اراده" کم داشته‌ام به من داد و اميدوارم با بدبين‌ترين خوانندگان نيز همان را بکند.

آن صدسال بر بستر سده‌ها و هزاره‌های پيش از خود قرار داشت و اين نگاه جوینده‌ی آموختنی‌ها و دورانداختنی‌های تاريخ ــ دومی به‌مراتب بيشتر ــ بر آن دوره‌ها نيز افتاد. چنان نگرشی در پرتو آشنایی هرچند محدود، با جهان بی‌پایان تمدن غربی و تاريخ جهانی، مرا متقاعد کرد که می‌بايست از گذشته خود، پاره‌های بزرگی از آن، بکنيم و به پاره‌های بزرگی از آن، بيشتر بپيونديم ــ يک نگرش گزينشی به تجربه و فرهنگ ملی برای آنکه بار ديگر خود را در متن تاريخ بنشانيم (در عرصه فرهنگ تنها جایی که نگرش گزينشی جايز نيست تاريخ است که به نزدیک‌بینی و کژ راهه می‌انجامد.) اگر در اين فرايند به نتیجه‌گیری‌هایی رسيده‌ام عموماً خلاف سياست و گاه به نظر، رویایی، از اينجاست که در نگاه گسترده تاريخی، يک دوره، هر چه باشد، تنها يک دوره است و می‌تواند به بهتر و بد‌تر بينجامد. من اين اتهامات را می‌پذيرم که نه به حساسيت‌های کسان پرداخته‌ام و نه فاصله‌ای که ميان چاره‌جویی‌هايم با واقعیت‌هایی که در جامعه ايرانی هست. حساسيت‌ها در بررسی تاريخی جایی ندارند، و رویایی‌ترین طرح‌ها ممکن است تنها بی‌هنگام (پيش از موقع) باشند.

فراخواندن ايرانی به اينکه نگرش خود را به سياست اصلاح کند و دگرگونی‌های بنيادی در فرهنگ خود راه دهد خطاب به معتادان هروئين و زائران امامزاده و سینه‌زنان حسينيه نيست، و همه‌اش هم بر امروز ايران تکيه نمی‌کند. من بی‌هیچ پوزش و فروتنی، سرامدگرا elitist هستم. اميد من به سرامدان اجتماعی و فرهنگی ايران است و به توانایی‌های بالقوه اين نخستين "ملت تاريخی جهان" که همواره شگفتی‌هایی در آستين خود داشته است. اينجا خوش‌بینی شناخت نيز به ياری می‌آيد. ايران جزيره دورافتاده‌ای در پايان جهان نيست. ما بخشی از انسانيت جوشان پوينده‌ایم، بخشی از جهان امروز، که به هيچ تدبيری در جهان قرون‌وسطایی فولکلور شيعی جا نخواهيم افتاد. مسئله ما بسيار جدی است، يک واپس‌ماندگی فرهنگی از بد‌ترين نمونه‌های آن است. در هند بيش از ما ارباب معجزه دارند ولی خرافات در هند مأموریت سياسی و ادعای حکومتی بر خود نمی‌شناسد و هندوئيسم از شیعی گری نيز غیرمتمرکزتر است.

روشنفکران و طبقه متوسط ايران می‌بايست شهامت آن را بيابند که به نهتوی (اصطلاح م.اميد) فرهنگ چيره هزارساله، به ژرفای غارهایی (از غار افلاطون و غار اصحاب کهف و غار تاريخی نزديک‌تر ۱۴۰۰ سال پيش) که جهان تنگ نازيبای ما در آن گرفتار است، بروند و به قلب مسئله بزنند. مردم ما می‌بايد دريابند که با منطق زيارت و نذرونیاز و کتاب دعا و شهادت و انتظار ظهور؛ با شيوه تفکر سرسری و سطحی، و گذاشتن امداد غيبی بجای اراده آگاهانه؛ با زيستن در تناقض و باور به امور بيرون از قلمرو شعور و دانش و اخلاق، روزگارشان همين است؛ تا زمانی (بيست سی سالی بيشتر در اين سده) که نفت هم ديگر لقمه نان را به سفره‌هايشان نياورد. نیمه‌راه رفتن‌ها و رويکرد‌های شرمگين صدساله کشاکش، به اين زمانه واژگون انجاميده است. در اين صدمين سال، دگرگونی رويکرد نخستين درسی است که می‌توانيم بگيريم.

جنبش مشروطيت و جای مرکزی آن در باززایی جامعه ايرانی که از ديرباز ذهن مرا به خود گرفته است؛ و ضرورت دنبال کردن طرح (پروژه) مشروطه‌خواهی، تا به کشورهای پیشرفته‌ی آرزوی مشروطه خواهان برسيم، درون‌مایه اصلی اين کتاب است که انتشار آن را در صدمين سالروز انقلاب بهنگام ‌تر می‌سازد. طرح نوسازندگی (مدرنیزاسیون) و نو گری (تجدد) جامعه و فرهنگ و حکومت ايران که صدسالی پيش مشروطه خواهان در دست گرفتند رويدادی با ابعاد جهانی بود ــ نخستين جنبش تجددطلبانه مردمی، در فضای خواب‌آلود کشور‌های مستعمره و نيمه مستعمره و "جهان سوم" نام‌گذاری بعدی. ولی از فريدون آدميت و معدودی ديگر که بگذريم، اين نگاه به جنبش مشروطه در صدسال گذشته از گفتمان تاريخی و سياسی غايب بوده است.

پيامدهای انقلاب مشروطه و تأثیرات آن بر دهه‌های بعدی از اين هم بيشتر ناديده گرفته‌شده است. آرمان مدرن کردن ايران با شکست انقلاب مشروطه نمرد و تا انقلاب اسلامی، و حتی درجاهایی در همين دوران نيز، الهام‌بخش نسل‌ها گرديد و بخش مهمی از انرژی ملی ما در آن صرف شد. کسانی می‌توانند مشروطيت را به ستارخان و باقرخان، و ديگرانی به اميرکبير و مصدق فرو کاهند. ولی نگاه درست‌تر به تاريخ، قدر يک دوران هفتاد هشتادساله بازسازی پردست‌انداز و نابسنده کشور درهم‌شکسته و از هم به دررفته ما و با ربط بودن آن تجربه را به دوره پيش از آن و به امروز و فردای ايران آشکار می‌سازد. ما بسيار زيان کرديم که در شناختن رويه (جنبه)‌های گوناگون جنبش مشروطه که نوگرایی را به جامعه ايرانی داد کوتاه آمديم.

من کوشيده‌ام بزرگ‌ترين کاستی تاریخ‌نگاری هم روزگار ايران، را در بخش عمده آن، جبران کنم. درنيافتن و، بيش از آن، انکار اهميتی که هفت دهه پيش از جمهوری اسلامی در تاريخ ايران دارد هر بررسی درباره فرهنگ و سياست ايران را بی‌پایه می‌گرداند زيرا از توسعه و مدرنيته که مسئله اصلی ماست غافل می‌شود. نظرگاه perspective درست تاريخی صدسال گذشته ما، برتر از مسائل روز، داستان پيچيده درآويختن ما با مدرنيته است. برکشيدن جامعه ايرانی از پایین‌ترین پله‌های انسانيت به پايگاه شايسته تاريخ ما و تحقق بخشيدن به ظرفيت بالای اين ملت، بستگی به اين دارد که از پشت منشور توسعه و تجدد به موقعيت خود بنگريم، نه مهر و کين سياسی و ايدئولوژيک. کاريکاتوری که از تاريخ صدسال گذشته ايران ساخته‌اند و رسانه‌ها را برداشته است سياست ما را نيز کاريکاتوری گردانيده است.

نظر ما به پادشاهان پهلوی هر چه باشد، آن دوران از بسياری سويه (جهت)ها دنباله جنبش تجدد ايران و برآورنده آرزو‌های برنيامدنی آن بود. ما مصالح فراوانی برای بازسازی پس از رژيم اسلامی نداريم و از هيچ تکه آن، حتی سهمی که همين دوران درجاهایی داشته است و عبرت‌هایی که از آن گرفته‌ايم، نمی‌توانيم چشم بپوشيم. توسعه و تجدد، ديگر دستمايه سیاست‌بازی نيست؛ مسئله مرگ وزندگی همه ماست.

* * *

باآنکه می‌خواستم در اين نوشته‌ها آنچه را که از گفته‌های ديگران آورده‌ام به منابع آن‌ها ارجاع دهم، در طول سال‌ها بيشتر منابع را گم‌کرده‌ام. از خوانندگان پوزش می‌خواهم که نخواهند توانست گفتاورد را با اصل آن مقابله کنند ولی اين اطمينان هست که گفتار، بی‌دست خوردگی آورده شده است. معادل‌های اروپایی واژه‌های "فنی‌تر" و عموماً تازه ساخته، يکی دو مورد در خود متن و همه در واژه‌نامه پايان کتاب آمده است.

نوشتن و چاپ اين کتاب سراسر مرهون خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر و "تلاش" آن‌هاست. همکاری منظم با آن نشريه که دفتر بررسی‌های تازه و غیرمتعارف جامعه‌شناسی ايران گرديده است، انگيزه اصلی بازنويسی اندیشه‌هایی شد که در طول سال‌ها اندک‌اندک بر کاغذ آمده بودند و اکنون به‌صورت کتاب، باز به همت آن دوستان، که بسيار بلند‌تر از امکانات آن‌هاست، انتشار می‌يابد ــ يک نمونه ديگر خوش‌بینی اراده در اين برهوت رها کردگی و رهاشدگی.

پيشکش کردن "صدسال کشاکش با تجدد" به ياد حسن تقی زاده و علی‌اکبر داور، دو پيشتاز و قربانی برجسته اين کشاکش، و از سرمشق‌های زندگی‌ام، کمترين گزاردن قدر ده‌ها و صدها پيشگامانی است که نمی‌بایست گذاشت در ميهن حق‌ناشناس به فراموشی سپرده شوند.

داریوش همایون

ژنو، مه ۲۰۰۶

کتابهای دکتر داريوش همايون