1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: شنبه 29 آوریل 2017. برابر با شنبه, 09 ارديبهشت 1396

زمانی برای يادآوری، زمانی برای بازنگری

.



انقلاب اسلامی و فرهنگ سياسی جامعه ايرانی به‌طورکلی، در شهريور ۱۳٦۷/1988 با لحظه حقيقت خود روبرو شد. هزاران جوان انقلابی پرشور، اعضای سازمان‌هایی در خون تعميد يافته، در سرداب‌های کشتارگاه‌هایی که زندان آن‌ها بود دسته‌دسته از دم شمشير انقلابی که در راهش از جان خود مايه گذاشته بودند گذشتند. پس از دور اول اعدام‌های سراسری دست‌اندرکاران رژيم پادشاهی، از کارمند تا نخست‌وزیر و از پاسبان تا ارتشبد و بازرگان و صاحب صنعت و بهایی و يهودی و سنی؛ و پس از ترورهایی که بخش مهمی از رهبری انقلاب را قربانی کرد؛ پس از نخستين نبرد قدرت پيروزمندان انقلاب که با اعدام صد‌ها تن از بازندگان نبرد پايان يافت و سيلاب خونی که در جنگ «مقدس» و دوران هشت‌ساله «نعمت الهی» خمينی هر خانواده‌ای را سوگوار گذاشت، منطق انقلاب تا پايان خون‌بار خود رفت. فداکار‌ترين انقلابيان، قربانيان اصلی خون‌خواری انقلابی شدند که برای ريختن خون صدها هزار تن تدارک شده بود و مرگ را به گفته بزرگ‌ترین شاعر انقلابی سرودی کرده بود. دو سوی اردوی مرگ در نبردی نابرابر، انقلابی را که با سوزاندن نزديک پانصد تن تماشاگران سينما رکس آبادان آغاز شد به مرحله ناگزيرش رساندند. داس مرگ پس از شکست‌خوردگان بر صف انبوه‌تر پيروزمندان گذشت. نوک‌تیز سرنيزه جنبش مسلحانه انقلابی، به چرخ‌گوشت هولناک اسلام سياسی خورد و درصحنه‌هایی که «شب کاردهای دراز» نازی‌ها را از جلوه انداخت به پاک‌سازی‌های استالينی نزديک شد.

اين فرهنگ سياسی که در آن شب‌های فراموش‌نکردنی در برهنه‌ترين صورتی معنی واقعی خود را يافت، چنانکه در جای ديگری نوشته‌ام، با ورود ايران به عصر تجدد شکل گرفت. خشونتی که تاريخ ايران را پوشانيده است با برآمدن آفتاب مدرنيته در بالاپوش ترور و خشونت تا پايان، به‌عنوان ابزار سياست و مؤلفه اصلی برنامه‌های سياسی ظاهر گرديد. مشروطه خواهان صدراعظم مخالف خود را ترور کردند و روحانی مشروعه خواه را به دار آويختند (رویدادهایی که هيچ مايه سربلندی آن انقلاب که از آن گذشته يکی از پاکيزه‌ترين انقلاب‌های سده بيستم بود نيست)؛ و رضاشاه راه خود را به قدرت ازجمله با دست زدن به ترور مخالفان (برجسته‌ترینشان عشقی) هموار کرد و در اوج اقتدار که هيچ خطر جدی تهديدش نمی‌کرد از تیمورتاش گرفته تا ارانی (دو تن از برجسته‌ترين ايرانيان سده گذشته) را در زندان کشت. کشته شدن زندانيان چه به‌عنوان بيماری و چه اقدام به گريز (چنانکه در پادشاهی محمدرضا شاه و ماجرای شرم‌آور کشتن بيژن جزنی و هشت تن از هم‌رزمانش پيش آمد) امری پذيرفته بود. حتی اعدام‌های سراسری و بی‌چون‌وچرای شهريور ۱۳٦۷ آن‌چنان بازتابی در مردم نيافت. جامعه ايرانی بافرهنگ کربلایی‌اش بيش از بسياری جامعه‌های ديگر می‌توانست خونريزی و کشتار را بپذيرد. هنگامی‌که بزرگ‌ترین رهبر ملی و آزاديخواه ايران در مجلس بر سر نخست‌وزیر فرياد می‌زد که خودم تو را خواهم کشت هیچ‌کس به هم برنیامد. هنوز هم هیچ‌کس از آن رويداد که در حکومت‌های پارلمانی بی‌مانند است تکان نمی‌خورد.

کشتار شهريور ٦۷/88 واپسين مرحله زورآزمائی دونیروی سياسی بود که اگرچه مأموریتشان تفاوت داشت ــ جامعه بی طبقه توحيدی در برابر جامعه بی طبقه توحيدی-سوسياليستی ــ در خصلت انقلابی خود تفاوتی باهم نداشتند. اين واقعيت را در فتوای خمينی به نابود کردن متحدان پيشين خود که منافقين می‌نامد بهتر می‌توان دريافت. او می‌نويسد «رحم بر محاربين، ساده‌انديشی است ... اميدوارم باخشم و کينه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضايت خداوند متعال را جلب نمايند.» اگر مجاهدين دست بالا‌تر را يافته بودند! تصورش هم‌پشت هر ايرانی را می‌تواند به لرزه اندازد.

«خشم و کينه انقلابی» در گوش آن هزاران تنی که پياپی پشت به ديوار اعدام ايستادند طنين آشناتری داشت تا پاسدارانی که زندانيان هنوز جان بدر برده، تيرهای خلاصشان را می‌شمردند. خمينی واژگان چپ انقلابی را در خدمت ارتجاع مذهبی گذاشته بود و چپ انقلابی بهای خونين بر تن کردن فرصت‌طلبانه ردای اسلام را می‌پرداخت. فاجعه شهريور آن سال، همچنان که فاجعه‌های انسانی ديگر انقلاب «شکوهمند» بر خانواده‌های داغدار، بر تاريخ ايران و (اميدوارم) بر وجدان جامعه سنگينی خواهد کرد ولی رويدادی بود با پيشينه دراز در تاريخ سياسی ايران و شرکت فعال و آگاهانه همدستان فاجعه و مسلم گرفته شدن از سوی هيئت سياسی polity. هردو سوی خط تيرباران در فضائی که سياست‌ها و روحيه گروه‌های فرمانروا به ساختنش کمک می‌کرد برای آن لحظه سال‌ها کوشيده و بسيجيده بودند. خشم و کين انقلابی يکی بر ديگری پيشی جسته بود.

برگذشته افسوس خوردن بيهوده است و چرخ تاريخ را نمی‌توان برگرداند. گذشته بيش از همه به کار درس گرفتن می‌آيد؛ و هر چه درد بزرگ‌تر، درس بزرگ‌تر. شهريور ٦۷/88 بزرگ‌ترین کشتار تاريخ خونين ايران نبود. ولی هيچ رويداد ديگری به آن اندازه پوچی absurdity خشونت را نشان نداده است: هنگامی‌که نمازگزاران پرستشگاه خشونت به کشتار هم پرداختند. همه انقلاب‌ها فرزندان (و پدران) خود را خورده‌اند، ولی «خدايان تشنه» انقلاب اسلامی از همه درگذشتند. نالازم‌ترين انقلاب تاريخ، برای پيروزمندانش، نيمی از آن‌ها، تلخ‌ترين نيز شد. آن‌همه «روان‌های گسسته به تيغ» چگونه بيهوده خود و کشوری را تباه کرده بودند؟

بر آن کشتگان هزار هزار، همه از جوانان برومند ميهن، می‌بايد افسوس خورد. آن‌ها بافرهنگ و سياستی سالم‌تر می‌توانستند بجای پیام‌آوران و قربانيان خشونت در خدمت پيکار توسعه و نو سازندگی ايران درآيند؛ می‌توانستند بجای سازندگی از راه ويرانگری سراسری و سرنهادن بر آستان خداوندان تشنه خون و قدرت، به زنان و مردانی بپيوندند که چاره را در ساختن و بازهم ساختن می‌دانستند؛ می‌توانستند امروز بجای خاک شدن در گورستان ناشناخته‌ای که دژخيمان حزب‌اللهی از خانواده‌های سوگوار هميشگی دريغ داشته‌اند، کوشندگان جنبش آزادی و ترقی جامعه ايرانی باشند و آينده‌ای را که به‌گونه‌ای اشتباه ناپذير در انتظار ملتی پوينده و بااستعداد بود نزديک‌تر گردانند.

* * *

شهريور ٦۷/88 می‌توانست در بازندگان به يک ارزيابی ريشه‌ای از همه فرايافت concept مبارزه سياسی بينجامد. ولی مانند تقریباًهمه بازندگان بهمن ۵۷/79 که فرصت ارزيابی را از دست دادند و هنوز می‌بايد بسیاری‌شان را تکان داد که چنان انقلابی روی‌داده است، بزرگ‌ترین بازندگان فوران خشم و کين انقلابی دمی هم به انديشه چنان ارزيابی نيفتادند. مجاهدين خلق، در نام‌های گوناگونی که چون صورتک بر خود می‌گذارند، از آن فاجعه باخشم و کينه‌ای ژرف‌تر بدر آمدند. درسی که آن‌ها گرفتند درس خون‌آشامی بيشتر بود ــ بايد بيشتر و زود‌تر کشت و اگر سلاح در دست نبود زبان را حربه کشتار گردانيد و خشونت را در گفتار و انديشه ریشه‌دار کرد و آدم‌ها را به ماشين‌های «شهادت» درآورد؛ بايد کشت و هر که را می‌توان به کشتن داد و به خودسوزی کشاند. ديگران، بيشتری، هنوز از مرحله عزاداری بيرون نيامده‌اند؛ ولی اگر نيک بنگريم ۱۶ شهريور نه کمتر از خود ۲۲ بهمن می‌تواند به يک بازاندیشی ژرف در فرهنگ سياسی ايران بينجامد.

چهار دهه پيش روشنفکران و جوانان ايران درصدها هزارانشان، دست در دست حکومتی که يا می‌ترساند يا می‌خريد و در‌های دگرگشت (تحول) آرام را می‌بست، سياست را از معنی و کارکرد اصلی آن جدا کردند و بدان معنائی دادند که در انقلاب «شکوهمند» که نه مهم‌ترين ویژگی‌اش ماه پيروزی آن بود و نه مصادره شد، تحقق يافت؛ اما خشم و کين که روح چيره انقلاب بود درست خلاف طبيعت سياست است که برای همزيستی مردمان است؛ برای انداختن خشم و کينه و دشمنی در مسیرهایی است که به زندگی ياری دهد و تا آنجا که بتوان از ويرانی و خونريزی جلوگيری کند. هدف سياست نابود کردن، اگرچه به بهانه ساختن، نيست. نابود کردن و کشتن را از واقعيت بشری جدا نمی‌توان کرد ولی بسيار تفاوت دارد که بدان به‌عنوان ضرورت و چاره آخر بنگرند يا اصل و هدف. آن جوانان و روشنفکران حق داشتند که هر نظری، بد‌ترين نظرها را، به وضع موجود ايران زمان خود داشته باشند. آنجا که به خطا رفتند نشاندن خشم و کين انقلابی بجای عمل سياسی بود. آن‌ها تنها گروه انسانی در تاريخ نبودند که سياست را رمانتيک کردند؛ ولی انصاف بايد داد که هيچ گروه رمانتيک شورشی چنين شعر نازيبای الکنی نسروده است.

من می‌دانم که این‌گونه يادآوری گذشته‌ها، بسياری را در دو سوی طيف سياسی خوش نمی‌آيد؛ ولی تا با حقيقت تاريخ خود روبرو نیاییم بر آن چيره نخواهيم شد و آن را پشت سر نخواهيم گذاشت. گذشته را از پشت منشور بهره‌برداری سياسی ديدن، به معنی امتداد دادن آن است. به اين معنی است که امروز و فردا وظیفه‌دار ساختن گذشته‌اند. بن‌بست سياسی و انديشگی بخش بزرگی از طبقه سياسی ايران از همين روست؛ نمی‌تواند درست به خود بنگرد و واقعيت خود را بپذيرد؛ اما تا دير نشده است می‌بايد از توانائی خودمان در نگريستن به آیینه نيرو بگيريم. آنگاه ساختن آينده را نيز خواهيم توانست.

امروز ته‌مانده‌های خشم و کين در ته‌مانده‌های نسلی که اگر هنر کند تنها می‌تواند بدهی خود را به تاريخ ايران بپردازد، هنوز در چنبر بحث‌هایی هستند که ادامه جنگ مرگ وزندگی با وسایل ديگر است. مرگ، هم‌اکنون سياستشان را در کام کشيده است و خود خبر ندارند؛ وزندگی در جوانه‌های فراوان انديشه‌ها و روحيه‌های نو، آنان را هر چه بيشتر به کناره‌ها می‌راند. مرده ريگ بهمن‌ها و شهريورها برای نسلی می‌ماند که اگر نجنبد جز آن دستاوردی نخواهد داشت. پس از این‌همه خون‌ها که بر اين زمين عزادار ريخته شده است ياد آن شب‌های هولناک پيروزی نهائی نيهيليسم انقلابی، همه ما را می‌بايد به انديشه فردایی بيندازد که خون و خشونت از فرهنگ و سياست ما رخت بربندد، آسمان سرخ تيره ما که هیچ‌چیز در زير آن تازه نيست رنگی ديگر بگيرد. برای آن‌هایی که با چنان درس‌هایی در پشت سر هنوز زهر نفرت و کين خواهی می‌پاشند شانزدهم شهريورها فرصتی است که دمی به خود بيايند. آيا مشکل ما در جابجا کردن دژخيمان و قربانيان است؟ آيا اختلافات ما می‌بايد با نابودی يک و احتمالاً هردو طرف فيصله يابد؟ راه ديگری برای مبارزه سياسی، نبرد بر سر قدرت و پيش انداختن خود و برنامه سياسی خود نيست؟

زمان آن رسيده است که همه نيروهای سياسی به پيام ریشه‌کنی خشونت از فرهنگ و سياست بيمار ايران بپيوندند. دفتر اعدام و خونخواهی و انتقام را می‌بايد بست. لغو مجازات اعدام، پايان دادن به مقوله جرم سياسی و اقليت به معنی تبعيض حقوقی و اعلام اينکه پس از برکناری جمهوری اسلامی، اجرای عدالت از عنصر انتقام‌جویی عاری خواهد بود نخستين گام‌ها برای رهایی مردم ايران از فرهنگ خونريزی و خشونت است که از عرصه حکومت تا خانواده را می‌بايد در برگیرد. شانزدهم شهريور روز بيداری ما بر بيهودگی خون‌بار همه انديشه‌های مطلق گرايانه و حقمدار است. کسانی را که گلويشان از عربده‌های انتقام‌جویی خسته نمی‌شود بايد واگذاشت که همچنان بر فاصله خود با ملتی که از جهان مرده‌ی مرگ پرور آنان بيرون می‌آيد بيفزايند.

کتابهای دکتر داريوش همايون