آنجا که آزادی نیست...!

  • پرینت
.



آنجا که آزادی نیست، نه راستی است و نه درستی، نه صداقت است و نه شرافت، هرچه هست، ظاهری ست و تزئینی، ریا است و فریبکاری. آنجا که آزادی نیست بیگانگی انسان با خود و همنوعش به اوج خود می‌رسد. روابط اجتماعی بسی بسیار پیچیده و غامض می‌شود، بجای آنکه ساده و شفاف گردد؛ یعنی که اعتماد و اطمینان بین افراد و بین جماعت و نهادی‌های حاکم بر جامعه تضعیف می‌گردد، بدبینی و سوءظن، همبستگی اجتماعی و درد مشترک را دشوار و متزلزل می‌سازد. تشریک‌مساعی بندرت به وقوع می‌پیوندد و خودپرستی افسارگسیخته بسیار پررنگ می‌گردد. تنش و عصبیت جای همکاری و همدردی را می‌گیرد.

در چنین شرایطی چگونه می‌توان به چیزی و یا کسی اعتماد نمایی؟ همه‌چیز اعتبار خود را از دست می‌دهد، وقتی‌که نتوانی به آزادی بپرسی و بجویی و یا بگویی آنچه می‌خواهی بیان کنی، باید سخن‌گویی ازآنچه حقیقت ندارد نه ازآنچه که در ضمیر خود مکتوم داری. در هرکجا که آزادی نیست، چیزی نیست مگر حقارت و خواری. چراکه باید بنمایی آنچه نیستی؛ یعنی که دورویی و دروغ‌گویی می‌شوند یک رفتار و گفتار نهادین و برعکس، حقیقت می‌شود چیزی ناگفتنی، چیزی که آن را نباید بیان کنی. چون هزینه‌ای بس بسیار سنگین دارد بیان حقیقت، پس حرفی را به زبان میرانی که می‌خواهی بیان کنی. برحسب عادت، حقیقت را تحریف می‌کنیم؛ فکر می‌کنیم که حقیقت را گفته‌ایم.

در بهترین شرایطی حقیقت را نصفه و نیمه و بریده، بریده بیان می‌کنیم. یا به آن پیچش می‌دهیم، از بیان و یا اشاره بران طفره می‌رویم. پس هرچه گندیده است، گندیده‌تر می‌شود چون پنهان شود تابویش به مشام کسی نرسد. روی خود از حقیقت به‌سوی دیگر برگردانیم، چنانکه گویی نابینا بوده‌ایم و از شنوایی محروم و هرگز چیزی به گوشمان نرسیده است. این خصیصه‌ها که به ذات درآمده‌اند، خصیصه‌هایی هستند اشتراکی که در گفتار و رفتارمان بازتاب می‌یابد، سبب ترس و بزدلی و زبونی می‌شود به‌ویژه در افرادی که در رده‌ها و مراتب ساختار قدرت و ثروت و اقتدار و اعتبار قرار دارند و نیز در آنان که در جستجوی حقیقت هستند، روشنفکران و نخبگان و فرهیختگان و متخصصان و کارشناسان و خبرگان.

هر جا که آزادی نیست، توانایی‌ها و ظرفیت‌های «نه گویی» و «نه اندیشی»، نیرویی منفی که انسان را از حیوان متمایز می‌سازد، نمی‌تواند بروید. چه اگر بروید آنچه بر اساس فریب و ریاکاری، آنچه برساخته شده است بر بنیاد تسلیم و اطاعت، ترس و وحشت و قهر و خشونت، فرو خواهد ریخت. بنیان موهومات و خرافات ویران می‌گردد. پس چه تعجب اگر آن کنش و یا فعلی که با نه آغاز می‌گردد بی‌رحمانه سرکوب گردد. چراکه فقط با نه گفتن، توانایی‌ای که خلص انسانی‌ست، می‌توان حقیقت را از پس ابرهای تیره، بیرون کشید.

چنین توانایی را در چند هم‌وطن می‌توان یافت که دهان بگشایند و بگویند «نه» به‌نظام مقدس ولایت، دشمن آشتی‌ناپذیر آزادی، نه بگوید به خشونت و بی‌رحمی و انتقام ستانی، ارزش‌های اساسی اسلامی روایت است که صدام حسین، زبان گوینده «نه» را در انظار عموم با گاز انبر بیرون می‌کشید و آن را از ته می‌برید. ولایت به بریدن زبان راضی نیست، «نه» گویان را به اسارت می‌کشاند به زندان و به زیر شکنجه، به زیر مشت و لگد بازجوی مؤمن، اگر جان بدر برند، به جرم «محاربه» با الله بدار مجازات آویخته می‌شوند. نظام ولایت «نه» گویان را قصابی می‌کند. به مسلسل می‌بندد. آنان را در نیمه‌های شب، در کوچه‌های خلوت، می‌ربایند و جسدشان را به همان کوچه‌پس‌کوچه‌ها در تاریکی‌های شب؛ و یا از گورستان‌های گمنام ازجمله خاوران سر درمی‌آورند. سرکوب غریزه نه گویی را باید سبب اصلی بزدلی و زبونی شمرد. مهم نیست که در چه مقام و جایگاهی قرار داری، نه بگویی خسارت ببار آوری، دوری از آن از محاسبات عقلانی برخیزد، محاسباتی که نتیجه‌اش به انفعال می‌انجامد. این نگارنده پینه‌های مرکز پیشانی مقامات فوقانی قدرت، ازجمله دانشمندان علوم هسته‌ای را نشان گریز از این خصیصه ذاتی انسانی، نه گویی و نه اندیشی، می‌بیند، نشانی از دورویی و فریب و ریاکاری. تاکنون شنیده نشده است که یک دانشمند هسته‌ای به برنامه غنی‌سازی هسته‌ای بهر قیمتی نه بگوید، اگر چنین ندایی برخاسته است، تردید مدار، قبل از آنکه به گوش آدمیزادی برسد خاموش گردیده است.

در دوران استبداد شاهی دهان نه گویان را می‌بستند به آن دلیل که فریب قدرت را آشکار می‌ساختند امروز نه گویان را به سیخ شکنجه می‌کند به آن علت که ریاکاری دین و قدرت را افشا می‌نمایند.

به بیان دیگری، هرکجا که آزادی نیست انسان به حیوان تبدیل می‌شود. به چریدن و سواری دادن خو می‌گیرد. دهانش را نگشاید مگر به بع بع کنان. محروم می‌شود از ابتدایی‌ترین حق‌وحقوق انسانی، خوار و حقیر می‌شود، نمی‌تواند برگزیند که چه بپوشد و چه بنوشد و چه بشنود و چه ببیند. به زندان افکنده می‌شود مورد شکنجه و تجاوز قرار می‌گیرد، اما نمی‌تواند دهان خود را بگشاید و ناله کند. بچه کسی؟ به بازجو؟

سعیدی سیرجانی ستاره درخشان دوران تاریکی، دوران جنگ و قتل‌عام جوانان انقلابی در زندان‌های کشور، به‌عنوان اولین قربانی قتل‌های زنجیره‌ای، در نامه‌ای که به بازجوی خود نوشته بود او را «بازجوی عزیز» خوانده بود. کمتر کسی هست که سعیدی سیرجانی را بشناسند و نداند که در دست دژخیم بزرگ رژیم دین، رئیس تف لیسان بیت رهبری، حسین شریعتمداری، بر او چه گذشته است. شکنجه‌گر سنگدل را بازجوی عزیز خواندن، بیانگر آن حقیقتی ست که نمی‌تواند به زبان رانده شود. چراکه زبان او را به اسارت کشیده بودند؛ که چاره‌ای نداشته است مگر بیان حقیقت به شکل وارونه‌اش.

آری، آنجا که آزادی نیست، آنچه از دین و قدرت به گوش می‌رسد باید وارونه ساخت تا به حقیقت دست‌یافت. مثل بیانات اخیر، هاشمی در سال‌مرگ امام خمینی مبنی بر عاری بودن برنامه‌های وی از هرگونه خشونتی؛ که امام خمینی نیز همچون پیامبر اسلام که رسالت خود و یا دعوت به تسلیم و اطاعت را با مهر و محبت، آغاز نموده بود، امام خمینی نیز امامت خود را بر عطوفت و مهربانی بنیان نهاد، نه با شمشیرزنی و گردن زنی، نه با اعدام و خونریزی.

احتمالاً کهولت سن به آقای رفسنجانی اجازه نمی‌دهد که به خاطر آورد که در آغازین لحظات امامت خمینی، اعدام سران رژیم گذشته بر بام نشیمنگاه امام به اجرا درمی‌آمد. بی‌تردید صدای گلوله‌هایی که قلب محکومین به مرگ را منفجر می‌ساخت به گوش امام و رفسنجانی هم که در کنار امام حضور داشت می‌رسیده است. اگر احساس آرامش نمی‌کردند، جلوی ارتکاب به جنایت را می‌گرفتند. آری امام خمینی جنایتکاری بود که چاقو بر گلوی معترضی نگذاشت، اما حکم اعدام هزاران هزار جوان را امضا نمود. کیست که بتواند بگوید رفسنجانی از کذب سخن میراند و یا حقیقت؟

مضاف بر این ویدیوی سخنان امام که هرگز پخش نشده بود و به مناسبت توجیه کشتار و سرکوب جنبش اعتراضی 88 ناگهان از زیرزمین به بیرون جهید، امام را در حال بیان سخنانی می‌بینیم که وحشت‌آفرین است. امام خمینی افسوس می‌خورد که انقلابی عمل‌نکرده است. چرا همچون انقلاب‌های دیگر از آغاز دروپیکر کشور را نبسته است و تمام آنهائیکه تمکین نمی‌کردند و دست به اغتشاش و اعتراض می‌زنند، به خاک و خون کشیده بودیم، این‌گونه هرروز نباید به سوگ پاسداران خود بنشینم. امام خمینی در ادامه روضه خود خاطرنشان می‌سازد که رسول‌الله خود در یک روز گردن 700 نفر یهودی را که از تمکین خودداری کرده بودند، زده است و باید از پیامبر اسلام میاموخت چگونه سریع، قاطعانه و انقلابی عمل می‌کرد. گویا حتی ویدیوی سخنرانی امام کافی نیست که نشان دهد که رفسنجانی از حقیقت نیست که سخن می‌گوید.

بنابراین، هرکجا که آزادی نیست، سرکوب و سختگیری هم هست به‌ویژه اگر محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها مضاعف گردیده و حرام و حلال‌ها و بایدونبایدهای دین را نیز باید تحمل کرد. در دوران شاهی محدودیت‌ها بیشتر در عرصه سیاست و نقد قدرت وضع می‌گردید. ولی امروز بسیاری از کنش‌هایی سرکوب می‌گردید که از نیازها و غرایز طبیعی انسان برمی‌خیزند که نهایتاً جامعه را به جامعه بیماران روانی تبدیل می‌کند. بنا بر گزارش‌ها رسمی بیش از 12 میلیون مریض روانی در کشور وجود دارد که محروم از هرگونه معالجه‌اند که کارشناسان جامعه‌شناختی و روان‌شناختی اجتماعی متفقاً بر آن باورند که ناشی از رخت بربستن «شادی» و «طرب» از زندگی و غالب شدن هراس و اضطراب بر احساسات و عواطف مردم. بر افسردگی ناشی از سرکوب غرایز طبیعی انسانی باید. افسردگی گسترده ناشی از بیکاری و فقر و عقب‌ماندگی و توسعه بی‌سابقه فحشا و اعتیاد را نیز افزود؛ که خود یکی از دلایل بروز رفتارهای عصبی و ناامید وارونه می‌گردید.

آری، دین با طرب و شادی سروکار ندارد، به‌ویژه اگر بر مسند قدرت بنشیند. چراکه آنجا که آزادی نیست، گریه و سوکواری، غم و قصه خوردن آن دنیا مطرح است و نه زندگی در این جهان؛ اما دین بر آن تصور است که با برکشیدن شمشیر، شریعت غالب گردد و رفتار مردم را مهار نموده و به‌سوی رستگاری هدایت می‌کند. خیالی خام و کودکانه، چنانکه گویی می‌توان غرایز طبیعی انسانی را برای شادی و طرب، برای لذت بردن از زندگی و احساس سعادت و نیاز اختلاط جنسیت‌ها را سرکوب و نابود ساخت. چه این غرایز راه خود را در زیرزمین می‌یابند. در زیرزمین است که فرهنگی شروع برشد می‌کند در ستیز و نفی، فرهنگ دینی و یا فرهنگ نا آزادی. پس باید که روی برگیری از تمام بی‌عدالتی‌ها و ظلم و ستمگری‌ها، از جنایت و جنگ و خونریزی گرفته تا برپاداشتن دار مجازات درملأعام، به‌طور روزانه. آنجا که آزادی نیست باید که به زیرزمین فروروی تا بتوانی انسانیت خود را تجربه کنی وگرنه چاره‌ای نیست مگر آنکه به نا آزادی‌ها و بندگی‌ات تن دردهی بر روی زمین.