قتلگاه سعیدی سیرجانی: «منزل آرام و مجلل در شمال شهر تهران»

  • پرینت
.



شواهد همه حاکی از آن است که سعیدی سیرجانی در زیر پنجه تیز ولی‌فقیه، جان به جان‌آفرین تسلیم کرده است. با این وجود، حکومت مقدس اسلامی، در حالی که از آستینش قطره‌قطره خون می‌چکید، علت مرگ او را «عارضه قلبی» اعلام نمود. این‌یک تهمت از سر مخالفت با رژیم آیت‌الله‌ها نیست. درست است، شاهدی وجود ندارد که با چشمان خود پاره‌پاره شدن سعیدی سیرجانی را در زیر چنگال فقیه مشاهده کرده باشد. نتیجه جز این چیزی دیگری نیست اگر به قرائن رجوع شود. چراکه در عدالت‌خانه رژیم ولایت، شاهدی، وکیلی و یا وصی‌ای وجود ندارد، به‌ویژه اگر جرم جنایی و یا حقوقی نباشد، یعنی که جرم اگر «سیاسی» و مجرم دانا و بینا، آزاده و رها یافته، باشد. مجرم سیاسی، ناگهان نیست و ناپدید می‌شود، خفته و خاموش. او محکوم است قبل از ورودش به عدالت‌خانه اسلامی. از محکوم دیگر بچشم نخورد، نشانی یا رد پایی. سعیدی سیرجانی را 9 ماه به بند کشید فقیه، حتی زمانی که خون در رگ‌هایش از جریان بازایستاد، چشم کسی به پیکر بی‌جان او نیفتاد. فقیه او را به اسارت درآورد، خون او را آشامید و سپس او را به خاک سپرد. آنگاه عدالت اسلامی در تاریخ بشر درخشیدن برگرفت.

بر سعیدی سیرجانی در دست «بازجوی عزیز» چه گذشته است کمتر کسی چیزی می‌داند. تنها شاهدی که وجود دارد خود متهم به جرم و جنایت است. تنها اوست که می‌تواند به جرم و جنایت خود شهادت دهد. در رژیم فقاهتی مجرم به گناه خود "اعتراف" می‌کند و درنتیجه هر نیازی برای جمع‌آوری اسناد و مدارک و شهود زنده برای اثبات جرم را از میان‌بر می‌دارد. در جریان اخذ اعتراف است که متهم هم شاهد خویش می‌شود و بر گناه خود شهادت می‌دهد و هم شاهد بازجو و دستگاه بازجویی و انصاف و عدالت بازجو، بخشش و بزرگواری، مهربانی و خوش‌خلقی او را مورد تائید و تصدیق قرار می‌دهد؛ به عبارت دیگر، در بارگاه عدالت و انصاف اسلام، نقش شاهد را محکوم بازی می‌کند. بر محکومیت خود شهادت می‌دهد و خود را شیطان و تبهکار معرفی می‌کند و روال بازجویی را بسی بسیار نرم و مسرت‌بخش نموده و بازجو را فرشته‌ای مقدس و مهربان که متهم را توبه داده و به‌سوی "راه مستقیم،" "راه رستگاری" هدایت کرده است. پس سپاس از بازجو یک امر طبیعی و ضروریست، همچنان که سعیدی سیرجانی در نامه به بازجوی خود، با افزودن "عزیز" قدر بازجو را بجا آورد، در حالی که حکایت دیگری هم نقل کند، به طنز و به رمز، حکایت پرپر زدن پرنده‌ای نحیف در چنگال پرقدرت عقابی بس بسیار بلندپرواز.

آنچه از سعیدی سیرجانی، از دوران اسارتش در چنگال رژم ولایت بجای مانده است، یک "اعتراف‌نامه" است و چند "مصاحبه." اولی نامه است به "بازجوی عزیز" که در آن سعیدی سیرجانی به گناهان و جرائم خود اعتراف و از کردار و پندار خود اظهار پشیمانی می‌کند. یکی از مصاحبه‌هایی که با او انجام‌شده است برخلاف تصور عمومی نه در زندان و یا شکنجه‌گاه بلکه بقول ارگان تف لیس رژیم آیت‌الله‌ها، روزنامه جمهوری اسلامی، "در منزل مجلل و آرام در شهر تهران" انجام‌گرفته است- یکی از همان منزل‌ها که اخیراً لو رفت، چنانکه گویی سعیدی سیرجانی به میهمانی ولی‌فقیه بود. از بخت بد پای سعیدی سیرجانی حتی به زندان اوین هم نرسید.

این اعتراف‌نامه و مصاحبه خود یکی از صدها قرائن دیگر است که شهادت دهد بر دسته‌ای آلوده ولی‌فقیه به خون سعیدی سیرجانی؛ که سندی ست معتبر و تاریخی بر جنایت و خیانت رژیم آیت‌الله به رهبری ولایت. در آن شکی نیست که تاریخ به محکومیت فقاهت شهادت می‌دهد، اما نه به‌واسطه آنچه سعیدی سیرجانی در این اعتراف‌نامه و مصاحبه ایراد کرده است بلکه به‌عکس به‌واسطه آنچه نگفته و به زبان نیاورده است. حقیقت در آن چیزی است که سعیدی سیرجانی نمی‌گوید. چراکه آنچه می‌گوید غیرقابل‌باور است. به‌عنوان مثال کیست که نداند عبارت "بازجوی عزیز" یک گزاره باورنکردنی ست. سیرجانی با این عبارت درواقع خصلت نیک دژخیم خود را می‌ستاید.

سعیدی سیرجانی بجای آنکه از درد و رنج اسارت و تحقیر و توهین بنالد، چنان سخن میراند گویی که بهشت را با چشمان خویش مشاهده نموده است، گویی که اخذ اعتراف به‌وسیله بازجو نه‌تنها با خشونت و شکنجه و تحقیر درنیامیخته بوده است بلکه با "مهمان‌نوازی‌ها" و "پذیرایی‌های دلسوزانه" بازجوی عزیز توأم بوده است. سعیدی سیرجانی شهادت می‌دهد که رفتار و گفتار و بازجوی عزیز آن‌قدر انسانی و الهی و از سر تقوا بوده است که او را از ملاقات با نزدیک‌ترین فرد خانواده بی‌نیاز ساخته است. افراد ثانی و وکیل و وصی که دیگر جای خوددارند.

به این دلیل، یعنی به دلیل ایراد سخنان غیرقابل‌باور، نامه سعیدی سیرجانی به بازجوی عزیز پس از انتشار در مطبوعات به‌زودی از یک اعتراف‌نامه به یک کیفرخواست علیه رژیم فقاهتی تبدیل می‌شود. نامه به بازجوی عزیز چهره خشونت‌بار رژیم را لخت و عریان می‌سازد. به‌منظور پوشاندن چهره کریه بازجوی عزیز و تصحیح اشتباهات خود، رژیم مجدداً دست به یک صحنه‌آرائی دیگر میزند؛ اما این بار رژیم قلم را از دست سعیدی سیرجانی خارج می‌نماید به آن امید که اعتراف شفاهی و زنده وی شک و تردیدی در اصالت و حقیقی بودن اعترافات او بجای نگذارد. بدین لحاظ، بازجوی عزیز، خبرنگار روزنامه جمهور اسلامی، ارگان نظام را برای مصاحبه با او به شکنجه‌گاه سعیدی سیرجانی، به "منزل مجلل و آرام شمال شهر تهران" گسیل می‌دارد.

اما کیست که مصاحبه سعیدی سیرجانی را با روزنامه جمهوری اسلامی بخواند و نفهمد که آنچه می‌خواند نه یک مصاحبه بلکه بخشی ست از محاکمه در دادگاه مقدس اسلامی، دادگاهی که در آن حقیقت آشکار است: مجرم قبل از ورودش به دادگاه شناسایی و محکوم‌شده است. تاکنون یک بی‌گناه از دروازه‌های دادگاه‌های نظام، قدم به بیرون ننهاده است. چه دلیلی دارد که باور کنیم سعیدی سیرجانی یک‌بار دیگر نسیم آزادی را احساس می‌کرد و به خانواده بازمی‌گشت و فرهنگ وطن را بازسازی می‌نمود. در حکومت اسلامی، دادگاه در جستجوی حقیقت نیست که گناه چیست و گناهکار کیست- چون خود را مالک انحصاری حقیقت می‌داند- بلکه در پی افشای شیطان و شیطان زده است و شناسایی منحرف و خدا ناشناس. در این دادگاه است که سعیدی سیرجانی محاکمه و محکوم می‌شود. به همین دلیل متن مصاحبه نه در زمان حیاط سعیدی سیرجانی بلکه درزمانی چاپ می‌شود که او تحت شکنجه در آن منزل آرام رخت از این جهان بربسته و رضایت و خشنودی، خداوند یکتا و یگانه، الله، حاصل آمده است.

مسئول روزنامه جمهوری اسلامی در مطلب «اشاره» که به‌عنوان مقدمه‌ای بر مصاحبه با سعیدی سیرجانی نگاشته است، خود صریحاً اعلام می‌کند که مصاحبه را با سعیدی سیرجانی بدان دلیل به راه انداخته‌اند که سوءظن‌هایی که درنتیجه انتشار نامه به "بازجوی عزیز" به وجود آمده است برطرف سازد. وی مطلب اشاره را چنین می‌گشاید:

"بازداشت علی‌اکبر سعیدی سیرجانی در اسفندماه سال گذشته، گمانه‌زنی‌هایی را در جمع مدعیان هواداری از او در داخل و خارج از کشور برانگیخت که درمجموع چیزی بیش از همان گمانه‌زنی نبود. هنگامی‌که نوشته‌های پس از بازداشت او، در مطبوعات داخلی بچاپ رسید و او از طریق این نوشته‌ها به گناهان خود اعتراف کرد، بازهم همسرایان، همان گمانه‌زنی‌ها را تکرار کردند."

نویسنده مطلب اشاره، ضمن متهم ساختن روشنفکران به "برج عاج نشینی"، "زندگی در عالم تخیل" و "عدم درک واقعیت،" اظهار می‌دارد که این بار نمی‌توان اعترافات سعیدی سیرجانی را باور نکرد. چراکه بنا بر گزارش وی، مصاحبه در شرایطی "آزاد" و محیطی مرفه و گرم و یا بقول مصاحبه‌کننده "منزل مجلل و آرام" بسر می‌برد. البته مهم نیست که سعیدی سیرجانی بازداشت‌شده است و در بازداشتگاه بسر میرد. آیا می‌شود در منزلی مجلل و آرام، کسی رنج بکشد و مورد اذیت و آزار و تحقیر و توهین قرار گیرد؟ زندگی در این منزل مجلل را زندان، شکنجه‌گاه و اسارتگاه خواندن می‌تواند چیزی جز گمانه‌زنی‌های روشنفکران برج عاج نشین باشد؟ این چیزی نیست مگر فریبکاری مضاعف دین و قدرت.

چرا سعیدی سیرجانی را در این "منزل..." بازداشت نموده، بچه منظور و تحت چه شرایطی؟ در ذهن مصاحبه‌کننده اصلاً سؤال بر نیانگیزد، چون او، خود یکی از اعضای تفتیش کنندگان و یا از نزدیکان بازجوی عزیز بوده است. او از همه‌چیز بااطلاع بود و هدفی نداشت مگر اینکه به روشنفکران برج عاج نشین داخل و خارج نشان دهد که سعیدی سیرجانی "این بار" در آسایش و رفاه و به زبان خویش در کمال "آزادی" سخن می‌گوید تا شاید از "گمانه‌زنی" و تهمت و افترا به رژیم مقدس ولایت دست‌بردارند. تا بدانند که سعیدی سیرجانی، تحت درد و رنج شکنجه، در چنگال بازجوی عزیز وادار به اعتراف نشده است؛ بنابراین، وقتی‌که سعیدی سیرجانی به انحراف و گمراهی اعتراف می‌کند و اعلام توبه‌کاری نموده و سخنان خود را با ورد "استغفرالله ربی و اتوب الیه" آغاز می‌کند، روشنفکران بهتر است که باور کنند که سعیدی سیرجانی از درون منقلب گشته است و همچون او دست از لجاجت با رژیم ولایت برداشته و سر تسلیم و تعظیم فروآورند؛ که اعترافات او در این مصاحبه دیگر حرفه‌ای غیرقابل‌باور در نامه "بازجوی عزیز" نیست. دیگر جایی برای متهم ساختن حکومت اسلامی به خون‌خواری و درندگی و جنایت و خیانت به ملت وجود ندارد. چراکه این بار سعیدی سیرجانی، به زبان خود ضمن یک گفتار "آزادانه" به گناهان خود اعتراف می‌کند و شرح حرم و جنایت و نیز تحول خو را از خدا ناشناس، شیطان و لجوج به فرد توبه‌کار و نادم شناسایی می‌کند.

"این بار سعیدی سیرجانی در بازداشتگاه خود که خانه‌ای در شمال تهران است، در گفتگویی آزاد به پرسش‌هایی پاسخ می‌گوید که به همه آن گمانه‌زنی‌ها خاتمه می‌دهد. او در این گفتگو، زندگی به‌اصطلاح روشنفکری خود را کالبدشکافی می‌کند و به‌روشنی نشان می‌دهد که مدعیان روشنفکری در کشور ما چگونه با مردم و آرمانه‌ای آن‌ها بیگانه هستند."

ناخواسته حقیقت بر سر زبان مسئول ارگان رژیم آیت‌الله‌ها، روزنامه جمهوری اسلامی جاری می‌شود. صریحاً جرم سعیدی سیرجانی را نه اعترافات او مبنی بر وطن‌فروشی و جاسوسی و قاچاق و مصرف تریاک و الکل و لواط، بلکه "بیگانگی با آرمانه‌ای مردم ایران" اعلام می‌کند، اتهامی که بر تمام روشنفکران دگراندیش وارد است. آری بیگانگی با آرمانه‌ای مردم ایران که مظهر آن ولی‌فقیه است، جرمی ست نابخشودنی و سزاوار خشونت، بی‌رحمی، انتقام ستانی و سرانجام مرگ. برخی بر آنند که درنتیجه زیاده‌روی در آزار و شکنجه وضعیت سعیدی سیرجانی در همان منزل آرام و مجلل با تزریق آمپول هوا او رهسپار دیار نیستی می‌کنند. بعضی دیگر میگویند با شیافی ساخته از پتاسیم ازبهر رفع یبوست ناشی از غذایی که به او خورانده بوده‌اند، قلب او را از طپیدن بازمی‌دارند. چه پذیرایی بی‌بدیلی از سر عطوفت و مهربانی، چنانکه سعیدی سیرجانی باید خود را مغبون رژیم ولایت بداند که او را همچون میهمانی عزیز در مهمانسرایی اشرافی و یا در آن "منزل مجلل و آرام در شمال شهر تهران" به اسارت درآورده و سرانجام جان را از او ستانده‌اند آن‌هم به جرم گناه کبیره، گناهی غیرقابل بخشایش: کفر گرایی و یا بیگانگی با آرمانه‌ای مردم که خداوند خامنه‌ای جلوه آن است.

مسئول روزنامه جمهوری اسلامی مانند یک جنایتکار حرفه‌ای که بر طبق نقشه و برنامه به‌پیش می‌رود و در مرحله نهایی سعی می‌کند جنایت خود را روپوشانی نموده و رد گم نماید، شاهدی بر گفتار خود نیز می‌آورد. تصاویری از سعیدی سیرجانی همراه مصاحبه چاپ می‌کند که قصد و نیت پاک بازجوی عزیز و رفتار نیک و پسندیده دژخیمان ولایت‌فقیه را به نمایش بگذارد. تصاویری که سعیدی سیرجانی را سرحال و شاد و خندان، در عین رفاه و سلامتی نشان می‌دهند. آن زبان لال باد که از زجر و شکنجه سعیدی سیرجانی سخنی بگوید.

اما جنایتی چنین زشت و شنیع را نمی‌توان با بزک و صحنه‌آرائی با لفاظی و چند تصویر خندان‌رو پوشانی نمود. مثلی است جاری که از روباه پرسیدند که شاهد بیگناهیت کیست، گفت دم این‌جانب. روزنامه جمهوری اسلامی دست‌نشانده دین و قدرت است نمی‌تواند سند معتبر و بی‌طرفانه بر بی‌گناهی رژیم ارائه دهد. نمی‌تواند مدافع نقد و نفی رژیم دین باشد. مصاحبه‌کننده در پی آزادی و تبرئه متهم نیست بلکه در پی محکوم ساختن اوست. روزنامه جمهوری اسلامی در خودفروشی و خیانت به حرفه و شرف حرفه‌ای تا آن درجه به‌پیش می‌رود که در قتل اندیشمند و منتقدی نادر در تاریخ ایران به‌عنوان گمراه و منحرف و خدا ناشناس شرکت می‌جوید.

اگر خلیفه یزید امام حسین را در صحرای کربلا در میدان جنگ به قتل رساند، ولی‌فقیه که تبارش به امامان ازجمله امام حسین می‌رسد، سعیدی سیرجانی را بی‌دفاع در خفا، هنگامی‌که زندگان همه خفته‌اند، آخرین قطره خون او را میاشامد. شاید اگر امام حسین هم بر یزید پیروز می‌شد به‌منظور اینکه با ظلم به ستیز ادامه دهد و "زیر بار زور نرود" هم ظلم می‌کرد و هم زور می‌گفت.