حزب مشروطه ايران
 The Constitutionalist Party of Iran (CPI)
iraq Iran Turky Switzerland England Qatar Kuwait Sweden Norway Italy Canada Austrian France Holland Israel Denmark Belgium Germany United States of America
صفحه نخست چاپ برگشت
عید نوروز و اصفهان

March 13, 2010

شنبه 22 اسفند 2568

شاهین فاطمی Bookmark and Share شاهین فاطمی
 

زندگی سفری است که ما نه در شروع آن دخالتی داریم و نه در پایان آن. در واقع آن کس که ترتیب این سفر را داده، سفرآرا (Travel Agent) ، نه تنها نظر ما را نپرسیده بلکه حتی اطلاع کافی هم از مبدأ و مقصد این سفر در اختیارمان نگذاشته است. اما جالب این است که ما به این مسأله عادت کرده‌ایم و آن را به عنوان یک واقعیت زندگی پذیرفته‌ایم. تصور کنید اگر قرار بود کسی به شما بگوید، یا اصلاً به شما نگوید، و یکباره شما را سوار یک هواپیما کند، نگوید کجا می‌خواهید بروید و یکباره شما را رها کند و بگوید سفر تمام شد، حتماً اعتراض می‌کردید. اما خوب، در مورد واقعیت زندگی این اعتراض زیاد سودی ندارد و شاید شرط عقل است که آدم آن را قبول کند. با این همه در فاصله این از عدم به وجود آمدن و از وجود به عدم رفتن، در مسیر سفر بعضی خاطرات همیشه آدمی را همراهی می‌کند. خاطرات ایام کودکی و نوجوانی، زمانی که انسان در غفلت کامل به سر می‌برد و نه تنها برای هیچ‌کدام از سؤالهای زندگی جوابی ندارد بلکه حتی عقلش به آنجا نرسیده است که سؤال را مطرح بکند، خاطرات نسبتاً خوشی است. شاید به خاطر اینکه هنوز دغدغه‌های بیم و امید وارد زندگی ما نشده است.

برای من، شهر زادگاهم اصفهان پر از خاطره است، شهری که در آن ایام کودکی و نوجوانی را گذراندم آنقدر یاد مانده‌ها و خاطرات زیبا از این شهر تاریخی در لوح ضمیرم حک شده است که اکنون که سالهاست از نعمت بازگشت به موطن محروم هستم، آنچنان احساس غبن نمی‌کنم چون اندوخته‌ای دارم که کسی نمی‌تواند آن را از من باز ستاند. با این همه درد تبعید دردناک است، آنهم در قرن بیست و یکم، در قرن حقوق بشر، در قرنی که هر انسانی آزاد است که به هر کجا که می‌خواهد سفر کند و هرگاه که خواست به موطن خود باز گردد و هیچ‌کس حق دخالت در آزادی رفت و آمد انسانها را ندارد مگر به حکم قانون و آنهم قانونی که با اعلامیه جهانی حقوق بشر در تناقض نباشد. حکومتهای جبار در دنیا کم نبودند و کم نیستند و احتمالاً در آینده هم با همه امید و آرزو که ما به آینده داریم وجود خواهند داشت اما حدود این نوع حکومتها را طبیعت معین کرده است. مثلاً هیچ حکومتی نمی‌تواند شما را مجبور کند که گذشته‌تان را فراموش کنید و یا اینکه اعتقاداتتان را تغییر بدهید. حکومت‌ها هر چه هم سفاک و کینه‌جو باشند در حدود زندگانی فردی، مخصوصاً آنچه به مکنونات و ذهنیات مربوط است کمتر توانسته‌اند رسوخ بکنند. خاطرات، یکی از این موارد است. در واقع نه تنها خاطرات خوب گذشته را نمی‌تواند کسی از ما بگیرد بلکه با گذشت ایام، هر چه روزگار تلخ‌تر می‌شود، آن ایام شیرین بیشتر خودنمائی می‌کنند و در اذهان ما زنده‌تر می‌شوند.

خاطراتی را که من از اصفهان و عید نوروز دارم فکر می‌کنم باید به دو دوره تقسیم کنم. یکی دوره (Innocence) به قول خارجی‌ها یا «بی‌گناهی» اما نه به این معنا که معترف به گناهی باشم. در این مقاله آنچه منظور من می‌باشد معصومیت دوران بی‌گناهی، دورانی است که هنوز آدمی با واقعیتهای تلخ زندگی آشنا نشده و هنوز به طبیعت نزدیک‌تر است. گردش روزگار موجب نشده است که احساسات و تعصبات گوناگون چشم انسان را ببندد. من اسم آن دوره را در دفتر خاطرات ذهنی خود می‌گذارم قبل از دوران ملی شدن صنعت نفت در ایران. نهضت ملی شدن نفت از سال هزار سیصد و بیست و هفت و بیست و هشت تقریباً شروع شد و تا 29 اسفند سال هزار و سیصد و بیست و نه که قانون ملی شدن نفت از تصویب گذشت.

بخش دوم خاطراتی که من از آن دوران دارم بسیار با خاطرات قبل از آن دوره متفاوت است. احتمالاً این یک مسأله شخصی است برای اینکه خوب یا بد، قسمت من این بود که در یک خانوادۀ سیاسی متولد شوم و زندگی کنم. دورانی که من آن را دوران بی‌گناهی و عدم آلودگی به سیاست می‌نامم یعنی دوران کودکی و چه خاطرات زیبا و لذت‌بخش از آن دوران دارم. شهر زیبا و تاریخی اصفهان در ایام نوروز تغییر شکل می‌داد، شهر آماده می‌شد برای پذیرائی از مسافرانی که از اقصی نقاط ایران، به اصفهان می‌آمدند. پاره‌ای از اصفهان می‌گذشتند و به سمت شیراز می‌رفتند اما بسیاری در اصفهان ایام عید را میگذراندند به طوری که تمام مسافرخانه‌ها پر می‌شد.

فقط یک خاطره تلخ از آن دوران دارم و آن این که وقتی شش سال داشتم، شب عید با راننده و مادر بزرگ رفته بودیم تا بر طبق مرسوم لباسهای نو خود را از خیاط بگیریم. مادر بزرگ و راننده مرا با برادرم که یک سال کوچکتر از من بود تنها گذاشتند و به داخل خیاطخانه رفتند. برادرم غفلتاً از اتومبیل خارج شد و زیر یک اتوبوس رفت و جان باخت. آن سال، عید ما عزا شد و خاطره‌اش برای همه خانواده، مخصوصاً مادر داغدیده‌ام بسیار دردناک بود.غیر از این، هر چه من به آن دوران فکر می‌کنم همه‌اش شادی و خوشی و سرور بود. اصلاً مثل اینکه همۀ مردم شاد و خوشحال بودند. شهر از آن چیزی که امروز است بسیار کوچکتر بود. تقریباً همه همدیگر را می‌شناختند. اقلاً در محله‌ای که انسان زندگی می‌کرد همه کس و همه چیز آشنا بود، همه با هم مهربان بودند و به ویژه در ایام عید خیلی چیزها فرق می‌کرد.

افرادی که مثلاً ممکن بود به دلایل مختلف با هم قهر کرده باشند موقع عید از این فرصت استفاده می‌کردند و با هم دیدن می‌کردند. لباس نو پوشیدن، عیدی گرفتن، دیدنی عید رفتن و قبل از آن البته تعطیل شدن مدارس از چند روز مانده به عید... یادم می‌آید در سالهای دبیرستان، خیلی زودتر از آن که مدارس تعطیل شود به بهانه درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات به مدرسه نمی‌رفتیم و می‌رفتیم به بیشه‌های اطراف زاینده رود و با دوستان جمع می‌شدیم، حرف می‌زدیم، بازی می‌کردیم. بعضی اوقات ناظم مدرسه می‌آمد تا ببیند ما درس می‌خوانیم یا خیر و گاهی ما را مجبورمان می‌کردند به مدرسه برگردیم. البته این خاطرات سالهای دبیرستان است. چون در سالهای دبستان این مسأله وجود نداشت و نظم و ترتیب آنقدر سخت بود که فقط همان یک هفته و ده روز قبل از عید مدرسه تعطیل می‌شد و خوب، آنهایی که یک مقدار وضع مالی‌شان بهتر بود خانه تکانی می‌کردند، شیرینی شب عید می‌پختند. خلاصه برای بچه‌ها ایام عید خیلی خیلی دوست داشتنی بود. بزرگترها معمولاً مشغول کارهای خودشان بودند و بچه‌ها فرصت داشتند تا گردش کنند به این طرف و آن طرف بروند، با دوستان خود معاشرت کنند. فشار سرپرستها کمتر می‌شد و آزادی بچه‌ها بیشتر.

بعد از خاطرات چهارشنبه‌سوری، خود شب سال تحویل، اگر نصف شب نبود و آدم را مجبور به خوابیدن نمی‌کردند، خیلی جالب بود، سفرۀ هفت سین و آن سنت ایرانی دور سفره نشستن و نزدیکان فامیل با هم بودن چه لذتی داشت. و بعد البته صبح روز عید که دیگر محشر بود، همه به بچه‌ها عیدی می‌دادند و تازه بعد از اینکه توی خانه عیدی می‌گرفتی شروع می‌کردی رفتن به خانه بزرگان و افراد فامیل، دوستان و آشنایان. این پول و سکه عیدی خیلی جالب بود. حسن کار در این بود که نمی‌بایستی حسابش را به کسی پس بدهی و غیر از پول توجیبی بود. چند روزی بدینگونه ادامه می‌یافت یعنی با مهمانی رفتن و دید و بازدید بیشتر فامیل در شهر. به ترتیب سن و مقام بزرگترها، بچه‌ها باید به دیدنشان می‌رفتند و هر جا که می‌رفتی بساط شیرینی و چای و میوه و پذیرائی برقرار بود. خلاصه هفت روز اول به این ترتیب می‌گذشت و اما آنچه که خاطره حتی بسیار زیباتری در ذهن من گذاشته است سیزده نوروز و یا سیزده بدر بود که هر کسی در اصفهان در این روز باید به دامان طبیعت می‌رفت. اگر باغی داشتند می‌رفتند در آنجا، اگر نداشتند می‌رفتند مهمان دیگران می‌شدند و اگر هیچ‌کدام از اینها نبود روی سبزه‌ها که آن زمان با هوای ملایم اصفهان همه جا سبز می‌شود به دشت و بیابان می‌رفتند و از همه جالبتر آنها که اصفهان رفته‌اند و با پل خواجو آشنا هستند در تمام غرفه‌های پل مردم از صبح زود می‌رفتند و آنجا جا می‌گرفتند. قابلمه می‌بردند و در آنجا کباب و غذا درست می‌کردند. در آن سالها چون هنوز سد کوهرنگ بسته نشده بود در ایام عید اغلب سطح آب بسیار بالا می‌آمد و بعضی اوقات آب تا زیر آن غرفه‌ها می‌رسید.

در هر صورت اصفهان بسیار بسیار به زیبایی خود می‌افزود و در ایام نوروز بوی خوش شکوفه‌های بیدمشک، گیلاس و میوه‌های گوناگون شهر را فرا می‌گرفت. شهر فضائی عجیب و غریب پیدا می‌کرد. قسمت غربی رودخانه زاینده‌رود آن طرف پل خواجو و سی و سه پل تماماً باغ بود و بیشه تا می‌رسیدید به جلفا و از آن طرف دیگر می‌رفتید به سمت پل مارنو. این قسمت شهر تمام باغ بود و فضای سبز. بسیاری مراسم سیزده بدر را در این نقاط با موسیقی و رقص و شادی برگذار می‌کردند و کسی مزاحم آنها نمی‌شد. بطریهای عرق و سایر مشروبات را می‌دیدید در کنار وسائل موسیقی مانند گرامافون که هنوز با دست کوک می‌کردند. همه خوش بودند باهم و صمیمی. خوب، شاید گاهی یک نزاعی هم پیش می‌آمد به علت اینکه کسی دو پیاله بیشتر خورده بود اما بسیار کم چنین اتفاقاتی رخ می‌داد و کمتر هم مأمورین پلیس و انتظامی می‌دیدید. هنوز وحشی‌ها جرأت دین فروشی نداشتند!

خوب، اینها همه قبل از سیاسی شدن این حقیر بود. متأسفانه با سیاسی شدن همه چیز عوض شد. دوران عجیبی بود. در آن عنفوان جوانی، دوران هیجان و طغیان، تصورات و تعصبات که با جوانی می‌آید و مسأله ملی شدن نفت بسیار برای بر و بچه‌هائی مثل من مهم بود. با وجودی که عموی من مرحوم دکتر حسین فاطمی یک شخصیت سیاسی از سران جبهه ملی بود که در تهران زندگی می‌کرد و روزنامه باختر امروز را داشت، من و بقیه فامیل چندان سیاسی نبودیم، پدرم مالک و اهل کشاورزی بود و با رؤسای ادارات و ثروتمندان و کسبه و تجار اصفهان معاشرت می‌کرد. من خوب یادم می‌آید که علامت «نفت باید ملی شود» را به سینه می‌زدم و مخصوصاً می‌رفتم جلوی میهمانانمان که اغلب هم افرادی محافظه کار بودند. واضح بود که پدر و مادر با مهربانی تحمل می‌کردند ولی پیدا بود بسیار آزرده می‌شوند. نمی‌دانم چرا چون ناراحتشان می‌کردم بیشتر تحریک می‌شدم که به این تظاهر سیاسی ادامه دهم. شدیداً سیاسی شده بودم و تقریباً از آن روز به بعد زندگی عادی و طبیعی برای من از بین رفت. چیزی نگذشت که نفت ملی شد، دکتر مصدق نخست‌وزیر شد و دکتر حسین فاطمی معاون نخست‌وزیر و بعد وزیرخارجه. من بیشتر به تهران می‌رفتم و قبل از آن هم در سالهای پایان دبیرستان به علت اسم فامیل و علاقه به سیاست تقریباً جزو سران نهضت دانش‌آموزان شده بودم. در خیابانها میتینگ ترتیب داده نطق می‌کردیم و از این کارها. آن دوران خوش کودکی گذشته بود و همه چیز را با عینکهای سیاسی نگاه می‌کردیم و مردم را از این زاویه دید قضاوت می‌کردیم. عیدها می‌آمدند و می‌رفتند ولی دیگر هرگز آن لذت قبل را نداشت. چند سالی طول کشید و با کودتای 28 مرداد همه چیز عوض شد و من هم به دلایل سیاسی دانشگاه را رها کرده راهی ایالات متحده شدم و از آن به بعد دیگر نوروز برای من یک حسرتی بود. هر سال که نوروز پیش می‌آید. نمی‌دانم، شاید دیگر اصفهان را نبینم، اما خاطرات اصفهان و آن سالها برای من همیشه زنده خواهند ماند.

امروز اگر کسی به آن دوران نگاه کند شاید اصلاً با گذشت بیش از 50 سال همه چیز عوض شده است. شهر حتماً عوض شده، مردم عوض شده‌اند، جمعیت زیاد شده اما آنچه که جالب است و واقعاً کم‌‌نظیر است آن پایبندی ماست که در سالهای طفولیت و نوجوانی به سنتهای خودمان پیدا می‌کنیم. بعد از اینکه بخش اعظم زندگی را دور از وطن و ایران و نوروز گذرانده‌ام می‌بینم باز هم خاطرات عید و ایام نوروز این‌قدر برای همه ما اهمیت دارد. همانطور که در آغاز مقاله نوشتم زندگی سفری است که ما نه در آغاز و نه در زمان و شرایط انتهای آن نقشی نداریم اما در میان این مجهول این خود ما هستیم که زندگی خود را می‌سازیم. ارزشهای خود را تعیین می‌کنیم و به آنها پایبند می‌مانیم، با اهریمن می‌ستیزیم و به امید بازگشت با سرافرازی نه با سرافکندگی، روز شماری می‌کنیم.

---------------------------

نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟

---------------------------

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
معرفی فرهنگی
 
 
 
 
صفحه نخست   برگشت
به حزب مشروطه ایران خوش آمدید.
 
Welcome to The Constitutionalist Party of Iran (CPI)
Make irancpi.net you start page | Add irancpi.net in you favorites