|
«... بسيار عزيزم،
قول داده بودم نامهای مفصل برايت بنويسم. اما پيشامدهای اخير چنين فرصتی به من نداد. نمی دانم در آنجا چه می کنی، اما میدانم که اخبار اينجا را به هر طريقی باشد دنبال میکنی. من در اينجا چندان حال و حوصلهای ندارم، دليلش را میبينی يا میشنوی. پس تنبل نيستم، اما نامه نمیتوانم بنويسم، حتی برای عزيزی مثل تو. خوب سعی میکنم. میدانی کسانی که از اينجا میروند، انگار پشت مرا خالی میکنند. البته، تو استثناء بودی و من راضيم که آنجايی. با اينهمه با همـه آنها سرسنگين میشوم، انگار ديگر به من ربطی ندارند. درست مثل جنگجويی که بايد با تتمـه دوستانش بجنگد. با همه آنهايی که زندهاند. جنگ اينجاست، و آنجا تنها کاری که میتوانند بکنند کمک به همين جبهـه ماست. میبينی که دارم با اصطلاحات رايج اينجا حرف میزنم.
از ديگر شهرها ییخبر نيستم، حسابی شلوغ است. نق نق های امثال ماها بیثمر است، وقتی شبانه برسرت میريزند و بعد نشان میدهند که تا به دندان مسلح هستند، بايستی از همه چيزت بگذری تا به آن تغيير، تغيير ذره ذره برای برابری و آزادی برسی. خوب، در اين وانفسا من، ما چه کار میتوانيم بکنيم تا اين مردم ديوانه نشوند، تا باز پی ببرند که انسانند و انسان به فرهنگ انسانی است، نه به تزوير و دروغ و ريا و مال و ثروت.
معلوم هم نيست که از چه کسی بايستی بترسيم؛ نيروى انتظامى، سپاه، بسيح، يگان ويژه و يا لباس شخصى ها و چه و چهها. اما اين بار به يمن تاريخ اين مرز و بوم مجبوريم که باور کنيم اينها از همين آب و خاک هستند، از جنس خود ما. انقلاب پنجاه و هفت را که خوب به خاطر داری. وقتی که ديگر دستمان به جايی بند نبود، قساوت ارتش را که به سوی مردم آتش گشودند به نيروهای خارجی و اسرائيلی نسبت داديم. حالا هم اين مردم نجيب باور ندارند که اينها فلسطينی و عرب و غيره و ذالک نيستند. اينها اگر پسرخاله و پسرعمو و پسر دائی من و تو نباشند دست کم پسر يا مرد همسايه بغلی هستند و يا حداکثر مال دو کوچه آنطرفتتر. و اگر برای حفظ مال و مقام و ثروت باد آوردهاشان و يا وحشت از دست دادن قدرت به زدن و کشتن اين جوانان دست به خون درنغلتانند، حتما به يمن ايمان شستوشو شده و چندرغاز دستمزد روزانه توسط فلان حاجی دست به چماق و اسلحه برداشتهاند.
به خاطر داری که در سفر قبل به ساخت انبوه تکايا و مساجد و حسينهها در خيابانهای شهر اشاره کردی، حالا پی میبريم که اينها خيلی باهوشتر از اين عمل میکردهاند و با پيشبينی چنين روزی اين همه سرمايهگذاری کرده بودند. اينها دارند از همين اماکن برای سازماندهی و سرکوب استفاده میکنند. سرکوب جواانان، زنان و مردان همين مرز و بوم، آنهم به خاطر اعتراض به حقوق پايمال شدهاشان.
اما بیحيايی اينها ديگر حد و مرز ندارد. حالا ديگر کارشان به جايی رسيده که همه جا اين نيروها در کمین جوانانی هستند که در اعتراضات اخیر زخمی و مجروح شدهاند. به خانه و کاشانه مردم تجاوز میکنند. شيشههای منازل و ماشينها را میشکنند. شب و نيمه شب به ناگاه سرمیرسند و اين جوانان را از بیمارستانها جمع کرده و به مکانی نامعلوم انتقال میدهد. خيلی اسفناک است و وضعيت اندوهباری شده. بايد بيايی و دل بسوزانی که انبوه خانواده زندانيان دستگير شده چنان سردرگريبان از اين ستاد به آن ستاد میروند و يا مقابل دادگاه انقلاب منتظر خبری از عزيزانشان هستتند که نگو. تعداد جوانان دستگيرشده آنقدر زياد است که دادگاه انقلاب هر دم يک ليست جديد اعلام میکند. مادران و پدران هم با وثيقهای در دست همچنان گيج در مقابل درهای بسته منتظر میمانند.
با اين همه اينجا زندگی ادامه دارد. بعد از هر يورشی آدم میرود و خط سيرش را میبيند. بايد میبودی و اين مردم را میديدی، آنوقت اينها نزديک بيست و چهار ميليون رای به حساب خودشان ريختند. وقاحت حد ندارد. آنها دارند خر خودشان را میرانند و فساد و رشوه و کثافت رُيختشان را عوض کرده است.
نگران ما نباش، میگذرانيم. هر جا که باشی، اينجايی. اين شهر غوغاست. همـه شهر يکپارچه هيجان. کار حسابی را همين مردم عادی میکنند. اين مردم مدنیترين شيوه ی مبارزه را برای ابراز مخالفت با حکومت اسلامی انتخاب کردهاند. چرا حکومت اسلامی؟ چونکه هم و غم اين رژيم تبديل اين جمهوری به حکومت و آنهم از نوع ولايیاش است. شرکت اين مردم هم در انتخابات رياست جمهوری در به هم زدن اين معادله سياسی بود. يعنی کم هزينه ترين شيوه ی مبارزه. شايد به همين خاطر است که هنوز اين اعتراض همهگير نشده، ترس، ترس و وحشت از خشونت و سرکوب. اين ملت از گرانی، تورم، بيکاری، سرکوب، سانسور، سرافکندی جهانی و مسائل و مشکلاتی از اين دست جان به لب رسيده و به دنبال کم هزينه ترين و مدنی ترين شيوه های مبارزه است. اين مردم حاضر به خروش انقلابی و تهاجم نيستند و به دنبال راه حل های ديگری است.
اما در اين ميانه از يک طرف با شدت گرفتن خشونت و تهديدها و تهمت زدن های رسانه های دولتی و از طرف ديگر با مسدود شدن هر گونه کانال های ارتباطی مردم با کانديداهای مخالف و بی خبر ماندن آنها از تصميمات برنامه ريزانِ و حرکت های اعتراضی، روز به روز تعدادشان کمتر شده است. مردم خيلی محتاط شدهاند و مدام توصيه میکنند که فرزندانشان بی گدار به آب نزنند و از شرکت در اجتماعات و راه پيمايی ها خودداری کنند.
اما بيا و ببين که در اين ميانه دوباره اين مردم با دست خالی چه میکنند. صدای الله و اکبر بر بام خانهها سقف اين شهر را به لرزه درمیآورد. مردم بالای پشت بام میروند و الله اکبر میگويند، چون برای آنها الله اکبر کم هزينهترين راه مبارزه است. و وقتی که نيروهای سرکوبکر به خانهها هجوم برد و در و پنجرهها و اتومبيلها را خرد کرد، مردم بر دهان خود چسب زدند و در راه پيمايی های سکوت شرکت کردند.
نمیدانم ديگر از چه بگويم. از باندبازیها و رانتخوارهای ميلياردر، از ساخت و ساز کاخها روی تپهها با استفاده از هليکوپتر، از فردوگاههای خصوصی که زير گوش مردم ما و به اصطلاح دور از چشم وزارت بازرگانی و اداره ماليات در آن جنس وارد میکنند، از بنادر تحت کنترل سپاه و واردات اجناس، از آستان قدسرضوی و ثروتهای بادآورده بدون ماليات، از مناطق آزاد برای چپاول ثروت ملی، از تقسيم بيتالمال بين دوستانشان، از دستگيرهای هنرمندان و سياستمداران و تئوريسينهای اصلاحطلب و ... از زندان اوين و انبوه زندانيان که از سرنوشت آنها بیاطاعيم. از اقرارهای به زور شکنجه که يادآور برنامههای تلويزيونی هويت در دهه شصت است. از چه و از که بگويم؟
بنويسم که به ما تهمت غافلان داخلی، عاملان خارجی يا عاملان دشمن میزنند و من ديگر از تکرار اين جمله بعد از گذشت سی سال از انقلاب بدنم کهير میزند. آيا کسی هست که اين چيزها را باور کند؟
نوشته بودی که شمع روشن کردهايد و به ياد ما هستيد. ما اینجا حتی نمی توانیم در خیابان یک شمع روشن کنیم. من پشت پنجره شمع روشن می کنم. چی بگويم برات؟ هی سعی می کنم بخشهای روشن ماجرا را هم ببینم اما نمیشود.. نمی خواهم یا نمی توانم به زندگی عادی برگردم. انگار اگر کارهای همیشگی را بکنم یعنی پذیرش اینکه اینها مستقر شدهاند و دیگر تمام شده است و من نمی خواهم. همه در حالت تعلیقند، سرخوردگی و افسردگی و هراس. فقط همین کار از من بر میآید که بنشینم و کپی پیست کنم و بفرستم. مثل روح سرگردانیم. فقط خبر می خوانیم و می بینیم. من در این مدت دو روز فقط سر کار رفتهام. حوصله ندارم و مضطرب می شوم از خبرا دور بمانم. نمی دانم چه میشود کرد. امیدهامان را زیر چکمه هاشان له کردند. اشتباه می کردیم امید داشتیم؟ اما اگر رای نداده بودیم، این همه آدم، این روزهای شگفت انگیز را هم نمی دیدیم. راهپیمایی های میلیونی زیبا. رشد سیاسی مردم. کشفهاشان درباره قدرتشان. و چهره واقعی اینها که همه بزکهاش دیگر پاک شده و عریان عریان جلومان ایستادند، با لباسهای رنگ وارنگ، سلاحهای رنگ وارنگ، رفتارهای رنگ وارنگ. بگذریم. دارم سعی می کنم عادت نکنم به این وضع.
خوب، هنوز سراغ ما نيامدهاند. اگر مانديم که دادمان را از روزگار میگيريم، اگر نه که حواله شان به تاريخ. فکر نکن حالم بد است، هيچوقت اينطور زنده و سرحال نبودهام، برای اينکه ما داريم به ضرب اين سرکوب به عصر جديد وارد میشويم، میفهميم که با اين آقابالاسرها نمیشود زنده و سربلند ماند. برای همين آدمها را میبينی که بهتزدهاند و نمیدانند که چه خواهد شد. اينها اگر برخيزند، اگر بفهمند حل است. مقصودم قيام و اين حرفهای ابلهانه نيست. ذهن اينها اگر تکان بخورد، ديگر میشود اينجا زيست. اگر در همين قدری بودن و گيجی بمانند حسابمان پاک است. تو مواظب خودت باشد، و اصلا دلت برای ما نزند، که بالاخره چيزی در اين ميانه خواهد ماند که ارزشها خواهد داشت.
همین دیگر، آمدن هم ندارد. »
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|