باز خوانی یک نگاه
گزافه نیست که بگوییم در هر زمان که شمارش معکوس پایان جمهوری اسلامی به صدا در می آید، دو طیف به موازات هم سراسیمه، بی تاب و بی طاقت به میدان می آیند و فضای صمیمی ایران باوران و وطندوستان را که قبل از هر موضوعی به ایران بدون جمهوری اسلامی در تمامیت ارضی اش می اندیشند، با مواضع و عملکرد ضد ایرانی و ایران، غبار می پاشانند و سبب ساز تفرقه در درون نیروهای مخالف می شوند.
یکی از این دو طیف پنهان نمی کند که مبارزه می کنند تا همین جمهوری اسلامی در قدرت بماند. زیرا غائله ی سال 57 و تمامی ِ جنایات ِ همین جمهوری اسلامی را در سر بریدن پایوران نظام پادشاهی و همکاری و لو دادن به اصطلاح خودشان ضد انقلابیون سالهای 60 تا 64 را از افتخارات خود می دانند و این دوره ی سیاه ِ پر از خون و جنون را جزء برگهای زرین کارنامه ی سراسر نگین خود می شمارند.
آن دومی فقط در برکه و یا برکه ها مانده تا در یک خلاء قدرت در ایران پس از جمهوری اسلامی، دورشان را دیوار بکشند و گوشه ای از تن ایران را جراحی کنند.
برای این مقصود شوم پنهان نمی کنند که حاظرند حتی پای بیگانه را بر نیا خاکمان باز کنند و پرچم مستقل ( بخوان بیگانگی ) بر بام هایشان بر افرازند.
نا گفته پیدا است هم اولی و هم این آخری هر چند در عمل دو موضع جداگانه دارند امادر یک نقطه به هم می رسند و آن ابقای و نجات جمهوری اسلامی از سقوط است.
با این مقدمه، دوباره خوانی ِ مطلب زیر، خالی از لطف نیست.
ملت سازان چه می گویند؟
دکتراحمد پناهنده
این روزها که مارش به زیر کشیده شدن جمهوری اسلامی در تمامیتش، به صدا در آمده است و از آهنگ ِ خوشش، گوشها را به رقص ِ نوازش وا می دارد و قلوب ِ بی شمار ستمدیدگان ایران را شاد.
مشاهده میشود دو طیف بطور موازی اما با خواست های متفاوت، با هم در جهت پایداری و بقای جمهوری اسلامی و تضعیف اپوزیسیون واقعی گام بر می دارند.
یکی از این دو طیف از همان آغاز ِ به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، سرنوشتشان را با آنها گره زده اند و اینروزها خواب و آرام ندارند و چهار نعل می دوند تا در بغل رژیم جای بگیرند و اگر رفتنی هستند با هم بروند و اگر ماندنی، با هم بمانند.
این طیف پنهان نمی کند که می خواهد با جمهوری اسلامی بماند و مانع شود که سقوط کند اما تلاش می کند هر چه بیشتر از طیف ِ اپوزیسیون واقعی یارگیری کند و کفه تعادل را به نفع جمهوری اسلامی سنگین تر نگه دارد.
برای این کار هر بار با علم کردن برنامه ای به میدان می آیند و با کارزار تبلیغاتی ِ نیرو مند، که بیشترشان از داخل حمایت مالی می شوند، در کرنا می دمند و در باره اندر مزایای اصلاحات در داخل ِ همین جمهوری اسلامی داد سخن سر می دهند که چاره کار ابقای همین رژیم است. اما بهتر است به جای ناطق نوری و احمدی نژاد، خاتمی، رفسنجانی و یا کروبی بیایند. زیرا این سه نفر آخری به آزادی معتقد هستند و حاضرند حتی روسری خانمها را قدری عقب بکشند و یا روی باسن دخترها عکس رفسنجانی را حمل کنند.
در این کارزار، کار را به جایی می کشانند که مردم خسته ایران، بین " بد وبدتر " و یا " بدتر و بدترین " یکی را انتخاب کنند.
تا امروز این معرکه گیری ها به شکل وقیحی انجام شد و فرداها هم اگر جمهوری اسلامی درقدرت بماند این معرکه ها تکرار می گردد و امسال هم قرار است تحت یک " ائتلاف بزرگ " در انتخابات شرکت کنند.
به نظر می رسد تا امروز بر همگان روشن شده باشد که این طیف جزیی از جمهوری اسلامی است بنابراین راه مبارزه با این طیف در همان مبارزه با جمهوری اسلامی نهفته است.
و مطمئن باشیم که این طیف در هیچ شرایطی، اپوزیسیون را بر جمهوری اسلامی ترجیح نخواهند داد و حاضر هستند حتی اپوزیسیون را پای جمهوری اسلامی قربانی کنند.
تکلیف ما با این طیف چیست؟
این قلم شکی ندارد که این طیف در سقوط ِ جمهوری اسلامی، از بین می رود. به عبارت دیگر مبارزه با جمهوری اسلامی از مبارزه با این طیف جدا نیست. و وقتی که جمهوری اسلامی را هدف قرار می دهیم این طیف هم در کنارش از نظر پنهان نیست اما هدف اصلی مبارزه تنها با این طیف نیست و احتیاج نیست که انرژی خودمان را تنها صرف مبارزه با این طیف کنیم. بلکه هدف در کانون ِ مبارزه، جمهوری اسلامی است و وقتی که کانون مورد حمله قرار می گیرد، جوانبش هم صدمه خواهند دید.
هر چند در محیط دموکراتیک ِ خارج از کشور می توان با آنها بحث تئوریک کرد تا شاید افرادی از آنها قانع بشوند و به سمت اپوزیسیون واقعی بیایند اما نباید انتظار داشت که با آنها بتوان یک اتحاد تشکیل داد.
در کنار این طیف، طیف دیگری بطور موازی اما با هدف متفاوت، با عملکرد خود نه تنها در بقای رژیم خدمت می کند و اپوزیسیون را ضعیف، بلکه با دشمنان ایران ِ یکپارچه در چهارچوب ارضی، در جهت بریدن گوشه های تن ایران همکاری می کنند تا در این شرایط بحرانی با چنگال خونینشان از تن ِ زخمی ایران تکه ی جدایی، جدا کنند.
این طیف از زمان تشکیل ِ " کشور شوراها " و ملت تراشی های مبتذل برای اقوام کشورهای همسایه، در خدمت بیگانه قرار گرفتند. بطوریکه هنوز سربریدنها در سرزمین روسیه و جمهوریهای به اجبار پیوسته به آن بیدا می کرد و خیابانها از خون آغشته بود، لنین در صدد بر آمد که با کمک ایادیش در ایران در جنبش جنگل نفوذ کند و تحت نام " جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان "، گیلان و مازندران را از تن ایران جدا کند.
و عجیب اینکه در آن زمان هم با ترفند ملی گرایی می خواستند نیات شومشان را پیاده کنند.
اما رضاخانی ظهور کرد و پوزه همه آن بی وطنان و خائنین به استقلال در چهار چوب ارضی ایران را به خاک مالید.
اما تصور نکنید که چنین غائله هایی خفه خون گرفتند ومحو شدند، خیر.
این بی وطنان همینکه دیدند جنگ جهانی دوم علی رغم اعلام بی طرفی ایران، به داخل خاک ایران کشیده شد از لانه خود بیرون جستند و غائله آذربایجان و کردستان را به کمک استالین آفریدند تا آذربایجان وکردستان این تاج ِ سر ِ ایران را جدا کنند. اما مردم در کنار ارتش ایران درسی به آنها دادند که هرگز فراموش نخواهد شد.
امروز هم که ناقوس ناتوانی و فروپاشی جمهوری اسلامی در ازدحام بحرانهای داخلی و خارجی به صدا در آمده است و خطر یک جنگ خارجی رو سر ایران در پرواز است، بار دیگر با صدایی رساتر، از حق تعیین سرنوشت، فدرالیسم، ملل ایران و حقوق سیاسی اقوام، فریاد می زنند.
تو گویی اینها قبلأ کشور و ملت مستقلی بودند و ایران آنها را به زور به خود ملحق کرد.
اما نمی اندیشند و یا به دلیل چرکین بودن مغز نمی توانند زلال فکر کنند که همین کشور ایران حداقل از 2500 سال به این سو با همین ترکیب فعلی باضافه اقوام دیگری که به زورو یا بی لیاقتی حاکمان ِ وقت، از تن ایران جدا کردند، در کنار هم در صلح و آرامش زندگی می کردند.
تا دیروز از خودمختاری صحبت می کردند همینکه عراق سقوط کرد، فدرالیسم را بر جسته کردند. حال که بو کشیدند سایه یک جنگ خارجی روی سر ایران سایه افکنده است از حق تعیین سرنوشت صحبت می کنند و برای خودشان ملت سازی کردند و از هم اکنون حدود و ثغور خودشان را مشخص نمودند تا در فردای خلاء قدرت، دورشان را دیوار بکشند.
کافی است تراوشات ذهن بیمارگونه اینگونه افراد را از پس ِ نشست پاریس مورد ارزیابی قرار دهیم.
" شوینسم فارس " مثل نقل و نبات در دهانشان جویده می شود. مثل اینکه فارس ها ارث پدرشان را خوردند که از بامداد تا شباهنگام هر چه فحش و ناسزا است به فارس زبانها می دهند.
گویی دشمن بزرگ ایران و ایرانی فراموش شده است و امروز حق ناداشته خود را از اپوزیسیونی طلب می کنند که خود خونیین بال و زخمی پیکر است و در یک کارزار سراسری با جمهوری اسلامی درگیر.
سراسر موجودیت و فعالیتشان در همان برکه ی قومی ِ خویش است و قصد ندارند به دریای ایران بپوندند و در کارزار سراسری شرکت کنند.
دانشجویان، زنان، معلمین، کارگران و سایر اقشار ملت بزرگ ایران در تکاپو هستند تا جمهوری اسلامی را از قدرت خلع کنند اما این طیف به جای پیوستن به مبارزه سراسری در فکر جدا شدن از ایران است.
و چه بیهوده تلاش می کنند که به عمل ِ ضد استقلال خود در چهارچوب ارضی ایران، پیراهن یکپارچگی ایران بپوشانند و بر این باورند که ما این خزعبلاتشان را باور کنیم.
اما باید به اینها پیام داد که اگر حسن نیتی دارند و برای چهارچوب ارضی ایران دل می سوزانند بدون اما و اگر بایستی به جنبش سراسری بپوندند و به عنوان " شهروند ایران نه شهروند قوم " از حقوق شهروندی برخوردار شوند.
بدانند که چهارچوب ارضی ایران هیچ معامله ای را بر نمی تابد و ملت بزرگ ایران در این بازی های خطرناک خود را شریک نمی کند و با تمامی جان و جهانشان از ایران ِ جان ِ همه جانان پاسداری می کنند.
باید به اینها پیام داد که یکپارچگی تنها کافی نیست بلکه یکپارچگی در چهارچوب ارضی ایران باید در گفتار و نوشتار و کردارشان منعکس شود. وگرنه می توانند فردا نغمه جدایی سر دهند و بگویند چون یک وصله ناچسب بودیم، جدا شدیم تا شما یکپارچه بمانید.
و اگر قرار باشد گوشه هایی از ایران، جراحی شود تا به " آزادی و دموکراسی " برسیم، این قلم چنین آزادی و دموکراسی را به پشیزی قدر نمی شناسد.
گواه این اعتقاد این است که 30 سال جان وجهانم را در این غربت گذاشتم و ذره ذره آب شدم تا ایران بر جا و بر پا بماند نه اینکه هرکس و ناکس، کرکس وار چنگال خونین خودشان را در تن زخمی ایران فرو ببرند و از آن تکه جدایی، جدا کنند.
در پایان مایل هستم، سند پیوست به منشور حزب مشروطه ایران را که تمامی مفاد آن مورد قبول من است، به اطلاع این خیره سران برسانم که خواست شوم جدایی را در سر و جانشان می پرورانند تا شاید با خواندن و فهم کردن آن وجدان ِ خفته و بیمارشان بیدار و مداوا شود.
سند پيوست به منشور
قطعنامه کنگره پنجم حزب مشروطه ايران
در عدم تمرکز و حقوق اقوام و مذاهب ايران
از آنجا که دمکراسی يا مردمسالاری و حقوق بشر به يکديگر بستهاند و يکی بیديگری معنی ندارد؛
از آنجا که رعايت حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب گوناگون، در مقوله دمکراسی و حقوقبشر هردو میگنجد؛
و از آنجا که حزب مشروطه ايران مردمسالاری و اعلاميه جهانی حقوقبشر و ميثاقهای حقوق اقوام و مذاهب پيوست آن را (که در سالهای پيش از انقلاب به امضای دولت ايران رسيد) پايه برنامه سياسی خود قرار داده است، کنگره پنجم، کنگره همبستگی ملی، اصول زير را به عنوان پيوست منشور حزب تصويب میکند:
۱ ــ ما مردمسالاری را به معنی حق برابر همه ايرانيان در حکومت بر خود توسط نهادهای انتخابی آنان میدانيم. هيچ تبعيض جنسيتی يا مذهبی يا قومی در ميان ايرانيان نيست. همه ساختار حکومتی و سازمان بندی اجتماعی بايد به اراده و در خدمت مردم و برای دفاع از حقوق افراد جامعه باشد. ما هيچ اقليتی جز در رایگيری نمیشناسيم. اقليت به معنی تمايز و تبعيض میبايد از قاموس سياسی ايران حذف شود.
۲ ــ ملت ايران از اقوام و مذاهب گوناگون تشکيل شده است که در طول هزارهها با هم زيسته و از سرزمين ملی با خون خود نگهداری کردهاند. نيرومندی ملی و غنای فرهنگی ايران از اين تنوع قومی و مذهبی بوده است و نگهداری ويژگیهای اقوام و مذاهب گوناگون جامعه ايرانی نه تنها يک حق دمکراتيک بلکه يک ضرورت ملی است. ملت ايران به هر بها و مانند هميشه در يک تاريخ هزاران ساله، از استقلال و يکپارچگی سرزمين ملی دفاع خواهد کرد و سياست ايران بر پايه احترام به حقوق مدنی و فرهنگی شهروندان يک جامعه دمکراتيک خواهد بود.
۳ ــ حقوق اقوام و مذاهب در يک نظام مردمسالار مبتنی بر اعلاميه جهانی حقوقبشر و ميثاقهای آن با اصل يک کشور، يک ملت منافاتی ندارد و همه اقوام و مذاهب ايران میتوانند زير يک حکومت مرکزی با يک قانون غيرمذهبی و عرفيگرا بسر برند و فرهنگ و هويت ويژه خود را نيز در پناه همان قانون نگهداری کنند. زبان رسمی ايران زبان ملی يعنی فارسی است ولی مردم در هرجا میتوانند به زبان مادری خود آموزش ببينند و سخن بگويند و رسانههای همگانی داشته باشند؛ رسوم خود را نگهدارند و از هر مذهبی پيروی کنند.
۴ ــ عدم تمرکز به معنی تقسيم اختيارات ميان حکومت مرکزی و حکومتهای محلی برای کارايی و
دمکراسی بيشتر ضرورت دارد. تصميم گيری امور محلی در هر محل بايد تا پايينترين واحد تقسيمات کشوری توسط مردم محل انجام گيرد. حزب ما در ادامه سنت انجمنهای ايالتی و ولايتی قانون اساسی مشروطه، حکومتهای محلی را در سطح استان و شهرستان و دهستان و روستا پيشنهاد میکند. حکومتهای محلی بر اصل تجزيهناپذير بودن حاکميت sovereignty و تقسيمپذير بودن حکومت government استوار است. کشور ايران يکپارچه خواهد ماند و مردم ايران زير يک قانون خواهند زيست. اما ايران از يک مرکز اداره نخواهد شد و واحدهای تقسيمات کشوری، امور محلی را از اجرای قانون تا خدمات اجتماعی مانند آموزش و بهداری و امورشهری و اجرای طرحهای توسعه و مانندهای آن که در صلاحيت حکومت مرکزی نيست با ارگانهای انتخابی خود اداره خواهند کرد.
۵ ــ در تقسيم بندی استانهای ايران که بطور سنتی جنبه جغرافيايی داشته است علاوه بر نظر مردم هر محل، ملاحظات مربوط به توسعه اقتصادی بايد در نظر گرفته شود. ايرانيان و کسانی که اجازه اقامت در ايران دارند میتوانند آزادانه در هر جای کشور سکونت کنند. در تخصيص منابع ملی ميان استانها به آنها که از امکانات کمتری برخوردارند بايد بيشتر داده شود تا به ميانگين ملی برسند. در ادامه سياست عدم تمرکز، يک مجلس سنا با نمايندگان برابر از همه استانها در کنار مجلس ملی در قانونگزاری شريک خواهد بود.
يگانگی ملی در يک جامعه آزاد و همسود، با نظام دمکراتيک و غيرمتمرکز، به ما امکان خواهد داد که با بهرهگيری از ظرفيت اقتصادی و فرهنگی بزرگ ايران بهترين سطح زندگی را برای همه مردم ايران فراهم آوريم.
apanahan@t-online.de
a_panahan@yahoo.de
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
دختر افتاب
درود برجناب پناهنده
چون هميشه نوشتارتان کامل و زیبا بود .
درزمان رضاشاه کبير اين گروه های کذايی تودهنی خوبی ازمردم وآن مرد بزرگ خوردند و مطمئن باشيد که اگر دوباره بنا به ازمايش باشد مردم اين بار تودهنی بزرگتری به انها خواهند زد چرا که اين زمان ديگر دوره چشم و گوش بسته بودن مردم نيست .اگرچه مردم دل خوشی از حکومت ندارند ولی برای خاکشان بيشتر از آن ارزش قائل هستند و در عين مبارزه با حکومت ديگر گول اين گروه های
عقب مانده تر از اخوندها را نخواهند خورد.
پيروز و موفق باشيد.
August 11, 2008 10:23:14 PM
---------------------------
|