این هفته مصادف است با پانزدهمین سالگرد انتشار مقاله معروف ساموئل. پ. هانتینگتون (Samuel P. Huntington) به نام «درگیری تمدنها» (Clash of Civilizations). این مقاله که برای اولین بار در مجله «فارین افرز» منتشر شد آنچنان غوغائی به پا کرد که چندی بعد کتابی تحت همین عنوان، البته بدون علامت سؤال (؟)، از سوی نویسنده انتشار یافت. این مقاله و کتاب پاسخی بود به مقاله معروف دیگری به نام «پایان تاریخ» به قلم فرانسیس فوکویاما که آن هم یک سال قبل از آن، یعنی در سال 1992 در همین مجله انتشار یافته بود. این دو مقاله حاوی دو پیشبینی متضاد درباره د نیای پس از سقوط کمونیسم بودند.
فوکویاما با نظری بسیار خوشبینانه به آینده نگریسته مدعی شده بود که در دنیای پس از کمونیسم، سرانجام جهانی خواهیم داشت که در آن حقوق بشر، دمکراسی لیبرال، سیستم کاپیتالیستی و اقتصاد بازار حاکم خواهد شد و این یگانه مسیری خواهد بود که دیر یا زود همه کشورهای جهان در آن قرار خواهند گرفت. دیگر در دنیا جنگ عمدهای روی نخواهد داد و بشریت به معنای هگلی کلمه به «انتهای تاریخ» رسیده است.
مقاله «درگیری تمدنها» در پاسخ به این دورنمای دلانگیز نوشته شده بود و نه تنها نشانهای از خوشبینی تخیلی فوکویاما در آن دیده نمیشد، بلکه کاملاً برعکس، از آیندهای خبر میداد که جنگ و درگیری کماکان و به مراتب بیش از پیش در دستور روز خواهد بود. هانتینگتون دوران سلطه ایدئولوژی را با سقوط کمونیسم پایان یافته دانست اما متقابلاً آینده را به علت رجعت جهان به کشمکشهای قومی و فرهنگی بسیار تیره و تار و پرمخاطره اعلام کرد. وی پیشبینی کرد که در آینده درگیریهای فرهنگی و مذهبی جایگزین رقابتهای ایدئولوژیک قرن بیستم خواهد شد:
«فرضیه من این است که در این دنیای نوین اساسیترین سرچشمه تضاد و درگیری، ایدئولوژی و یا مسائل اقتصادی نخواهد بود. اختلاف و درگیری در آینده در راستای مسائل فرهنگی خواهد بود. کشور ـ دولتها (Nation – States) به عنوان اساسیترین و مقتدرترین بازیگران در صحنه باقی خواهند ماند ولی منشاء اصلی درگیری و برخوردهای آینده میان کشورها فرهنگی خواهد بود. درگیری تمدنها صحنه گیتی را فراخواهد گرفت. حد فاصل میان تمدنها مرز درگیریهای آینده خواهد بود.»
در چارچوب تفکر این نویسنده، مذهب یکی از عوامل بنیادی فرهنگ است. پیشبینی او برای دنیای غرب همانند دیگر مورخان بزرگ قرن، آرنولد توین بی (Arnold Toynbee) و آزوالد اسپینگلر (Oswald Spengler) بسیار بدبینانه است. در واقع اندرز او به کشورهای غربی این است که به هیچ وجه گرفتار درگیری با دیگر تمدنها نشوید چون نه تنها قادر به خدمتی به آنها نیستید بلکه باعث خواهید شد دستاوردهای بسیار گرانبهای تمدن غرب نیز سر به نیست و فدا شوند.
در کتاب خود، وی دنیا را به یازده تمدن تقسیم میکند و با وجود این، چون برای سه کشور ترکیه، هائیتی و حبشه در هیچکدام از این تمدنهای یازده گانه مکان مناسبی نیافته است آنها را «تکرو» اعلام میکند. به عنوان نمونه برای جنگهای میان ـ تمدنی، او از کشمکشهای پاکستان و هند، بازماندگان یوگسلاوی سابق و جنگ چچنی نام میبرد. وی معتقد است که کشورهای غربی، بیجهت الگوی خودساختهشان را که همان دمکراسی و حقوق بشر است میخواهند به سایر تمدنها تحمیل کنند در حالی که این طرز حکومت با آن تمدنها سازگار نیست. وی تمدنهای چین و اسلام را به عنوان دو بازیگر اصلی صحنه فردا معرفی میکند. در مورد چین او معتقد است که به علت قدرت اقتصادیش خواهد توانست دیگر کشورهای منطقه را جلب کرده تحت نفوذ خود قرار دهد. در مورد تمدن اسلامی وی عقیده دارد که انفجار جمعیت جوان در کشورهای اسلامی دلیل اصلی بروز غلیان است. انقلاب ایران و جنگ اول عراق نمونههای اوست. پیشبینی او در مورد «خونین بودن مرزهای تمدن اسلامی» اعلام خطری است به دنیای خارج. وی معتقد است چون دنیای اسلامی همسایه و در تماس دائم است با چهار تمدن بزرگ دیگر یعنی غرب، چین، آفریقا و مسیحیهای ارتدکس، از این رو بیشتر از دیگر تمدنها احساس خطر کرده در نتیجه مضطرب و متجاوز به نظر میرسد. در مورد مسلمانها او ریشه تضاد آنها را با غرب از دوران حمله اسلام به اروپا و سپس تسلط ترکهای عثمانی بر اروپای شرقی تا تسلط غربیها بر کشورهای اسلامی در سدههای نوزده و بیست جستجو میکند
کسی که بیش از همه در مورد کلیگوئیهای هانتینگتون پاسخگوئی و ایستادگی کرده یک استاد لبنانی الاصل آمریکائی است به نام فوأد عجمی. وی در ماه اکتبر 1993 در مقالهای در همان مجله فارین افرز نظرات هانتینگتون را مورد انتقاد قرار میدهد و دولتها را مسلط بر عامل استفاده از تمدنها میشناسد و نه برعکس. وی همچنین معتقد است که در اکثر کشورهای خاورمیانه عرفیگرائی (Secularism) و دموکراسی پیشرفتهتر از آن است که مذهب بتواند آن را منحرف کند.
قضاوت میان دو نظر
اکنون پس از گذشت پانزده سال آیا زمان آن رسیده است که میان این دو نظر، از سوئی فوکویاما (و عجمی) و از سوی دیگر ساموئل هانتینگتون به قضاوت بنشینیم؟ اگر قرار باشد بر مبنای رویدادهای چند سال اخیر قضاوت کنیم کفه ترازو بیشتر به سوی تئوری بدبینانه هانتینگتون میچربد اما اگر در عوض پانزده سال، مبنا را پنجاه سال قرار دهیم احتمالاً پاسخ دیگری در برابر ما خواهد بود.
کلی گوئی کار خطرناکی است و هرچه دامنه سخن وسیعتر باشد احتمال اعمال خطا بیشتر است. همه آنهائی که درباره جهان و سرنوشت آن کلیگوئی کردهاند توانستهاند برای نقطه نظرات خود شواهدی ارائه دهند و آنهائی هم که نظر مخالف دارند متقابلاً میتوانند دلائل خود را ارائه دهند. بنابراین منظور ما از این بحث قضاوت میان این دو دیدگاه نیست بلکه هدف دیگری را دنبال میکنیم. در مقاله و کتاب هانتینگتون به کرّات به ایران و انقلاب اسلامی اشاره شده و نویسنده از آن به عنوان سند و دلیل دیگری برای مدعای خود استفاده کرده است. آنچه مسلم است این استاد بازنشسته «هاروارد» اطلاعات دست اولی از انقلاب ایران و ماهیت حکومت اسلامی ندارد. بنابراین لااقل در چارچوب کوچک بحث، آنجا که به ایران مربوط میشود میتوانیم تئوریهای او را مورد آزمایش قرار دهیم.
آیا واقعاً امروز کسی میتواند مدعی شود که تجربه سی سال حکومت جمهوری اسلامی در ایران موفق بوده است؟ و اگر اندکی از میزان زور و فشار کاسته شود آیا مردم ایران تداوم این نظام را تحمل خواهند کرد؟ آسان است که از دور و از خلوت و سکون و آرامش دفتر کار جناب استاد در هاروارد درباره دنیا و روند تحولات آن تئوری ساخت، اسلام را به عنوان یک قدرت در حال پیشروی نشان داد و حقوق بشر و دمکراسی را موهبتی ویژه مردمان کشورهای غربی معرفی کرد. شاید نمونه انقلاب ایران اگر درست و دقیق مورد مطالعه قرار گیرد. بتواند راهگشای این محقق و دیگر پژوهشگران مشابه قرار گیرد. شکی نیست که در اواخر سالهای هفتاد میلادی (میانه سالهای پنجاه شمسی) یک نوع علاقه و دلبستگی بیسابقه به «معنویات» و متقابلاً دلزدگی و عناد با مظاهر تمدن غربی در فضای ایران محسوس بود. مباحثی از نوع «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد» و «بازگشت به خویش» که پارهای بعدها آن را «بازگشت به خیش» خواندند به طرز گستردهای مد روز شده بود. همه خواستار انقلاب بودند. و هرکس به زعم خود از دوران پس از انقلاب اتوپی جدیدی ساخته بود. همه تظاهر به مذهبی شدن میکردند و حتی بانوی خواننده معروف رادیو هم «اذان» را با صدای دلنشین خود میخواند. رویهمرفته در آن دوران عکسالعمل شدید جامعه به تغییر و تحولات سریع اجتماعی و اقتصادی متاسفانه منفی بود. اگر امروز پس از گذشت سی سال کسی منکر جوّ حاکم آن روز شود از خود بیانصافی نشان داده است.
سرنوشت انقلاب اسلامی
چه شد که آنهمه رویاهای دور و دراز درباره انقلاب به یکباره تبدیل به یاس شد و امروز به سختی میتوان کسی را در میان مردم عادی ایران (منظور آنهایی است که مستقیماً از رژیم منتفع نمیشوند) یافت که علاقمند به تداوم این نظام و یا هر نوع دیگر حکومت مذهبی باشد؟ آیا جز این است که انقلاب و حکومت اسلامی در اداره مملکت و جلب رضایت مردم مفتضحانه شکست خورده است؟ صرف نظر از عدم لیاقت آخوندها در مملکتداری و فساد و ظلم حکومتی، اشکال اساسی کار در عدم تناسب مذهب سیاسی و حکومت مذهبی با مسائل دنیای امروز است. آنهائی که گمان میکنند مذهب خواهد توانست مسیر دنیای آینده را برای پارهای از کشورها تعیین کند فراموش کردهاند که در دنیای امروز علم و تکنولوژی و شیوه برآوردن احتیاجات عمومی میان همه کشورها و «تمدنها» مشترک است.
آنچه باعث شده است پارهای از مفسران غربی شیفته و فریفته «اسلام» شوند تغییر ناگهانی سرنوشت مالی پارهای از کشورهای مسلمان است. باید پرسید آیا اگر بهای نفت در مدت کوتاهی ده برابر نشده بود امروز موقعیت «اسلام» این چنین بود؟ آیا اگر پول سرشار نفت، این غرور کاذب را در پارهای از شهروندان این کشورها ایجاد نکرده بود، امروز اینهمه کتاب و مقاله درباره اسلام نوشته میشد؟ بیش از یکهزار و چهارصد سال از عمر اسلام میگذرد و اگر به تاریخ این مذهب رجوع کنیم همانند سایر مذاهب نوسانات بااهمیت آن همیشه یک بعد اقتصادی داشته است. بالا رفتن بهای نفت و سرازیر شدن میلیاردها دلار پول بادآورده به خزانه این کشورها را نباید در این معادله فراموش کرد. از آنجایی که اغلب یا بهتر بگوییم هیچ یک از این کشورها از نظامهای سیاسی دموکراتیک برخوردار نیستند، حکومتهای ناتوان آنها در عوض بهبود آموزش، بهداشت و توسعه دموکراسی، بخش اعظم درآمد خود را صرف کارهای تبلیغاتی مذهبی میکنند، برای مدارس اسلامی تروریستپرور پاکستان بودجههای کلان درنظر میگیرند و بخش «غیردولتی» در این کشورها به نام کمک به اشاعه اسلام از گروههای تروریستی حمایت میکند. این واقعیات را نباید نادیده گرفت. اگر کسی واقعاً میخواهد بداند که آیا اسلام و تمدن اسلامی خواهد توانست جایگزین دمکراسی و حقوق بشر شود هرگز آزمایشگاهی بهتر از ایران نخواهد یافت. باید آنها به ایران بروند تا با چشم خود نتیجه حکومت و «تمدن اسلامی» را ببینند و با گوش خود از مردم ایران بشنوند که آیا آنها راضی هستند و این سیستم حکومتی را به دیگران نیز توصیه میکنند یا خیر؟
آزادی، حقوق بشر و دموکراسی، ارزشهای والای انسانی هستند و آنها را ویژه غرب و تنها غرب دانستن، نشان دهنده عدم شناسائی واقعی از اسلام و سایر ادیان است. در هیچ کجای دنیا، حکومت دینی موفق نبوده است و تمدن اسلامی همانند بقیه «تمدنهای دینی» برای اداره کشور ایجاد نشده است. اگر مردم از حق انتخاب واقعاً آزاد برخوردار باشند مشکل میتوان تصور کرد که آنها داوطلبانه عبودیت را انتخاب کنند ـ حتی عبودیت به خدا را. یکی از مواهب آزادی تاکید بر آزادی مذهب است اما نه مذهبی که منکر آزادی باشد.
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|