آیا حوادث سالهای میانه هفتاد میلادی در حال تکرار هستند؟ این سؤالی است که (Gideon Rachman) مفسر ویژه روزنامه فاینانشیال تایمز در مقاله امروز خود مطرح کرده است. وی با یادآوری حوادث آن دهه وحشتناک، باراک اوباما و سیاستهای او را با جیمی کارتر و میراثش مقایسه میکند. وی با اشاره به صحنه سیاسی انگلستان مینویسد: «یکبار دیگر روزنامههای انگلیسی پر است از داستانهای خواندنی درباره شیخهای نفتی سعودی، شبح تروریسم بر فراز انگلستان، شکست تیم فوتبال این کشور در مسابقات اروپائی...»
سپس درباره اوضاع آمریکا در سالهای هفتاد مطلب را خلاصه کرده مینویسد: «آمریکا در آن سالها سخت درگیر انتخابات بود، و حزب دمکرات یک کاندیدای جدید و هیجانانگیز یافته بود به نام جیمی کارتر. همانند باراک اوباما، آقای کارتر هم کاملاً بیتجربه و تازهکار بود اما پیامآور یک آغاز نوین و آرایش مطلوب چهره آمریکا در جهان». نویسنده مقاله، با مقایسه جنگ ویتنام با جنگ عراق شباهتهای دیگری نیز میان انتخابات ریاست جمهوری سال 1976 و سال 2008 ذکر میکند. عکسالعمل شدید بخشی از مردم علیه جنگ ویتنام و ماجرای واترگیت را متذکر میشود و از بررسیهای کمیسیون روابط خارجی سناتور فرانک چرچ که از عملیات مخفی «سیا» پرده برداشته بود یاد میکند.
سپس آن حوادث را با بازداشتگاه گوانتانامو و تحقیقات کنگره در مورد اعمال شکنجه مقایسه کرده میگوید آن روز هم همانند امروز جمعی معتقد بودند که آمریکا راه خود را گم کرده است.
در سالهای هفتاد این وضع اسفناک بینالمللی آمریکا مزید بر رکود اقتصادی شدید در کشور موجب یاس و بدبینی شده بود. این ترس در جامعه وجود داشت که دوران خوشبختی و وفور نعمت به پایان رسیده است و آمریکا به عنوان یک قدرت جهانی ستارهاش در حال افول است. آن روز هم مثل امروز زمینه آماده بود برای کسی که از راه برسد و وعده یک نوع رهبری نوین بدهد. سپس نویسنده میپرسد آیا اوباما نمونه تازهای از همان قماش جیمی کارتر است؟ و سپس اظهار امیدواری میکند که چنین نباشد.
نویسنده از شکستهای پیاپی کارتر و ضعف مدیریت و عدم تجربه او مینویسد و به ویژه در مورد ایران و افغانستان از اشتباهات مرگبار او نام میبرد. وی سپس یادآوری میکند که آقای اوباما هم اگر انتخاب شود از روز اول با همان دو مسأله یعنی ایران و افغانستان روبرو خواهد بود و از خود سؤال میکند که آیا باراک اوباما هم مثل جیمی کارتر از موضع ضعف با این مسائل برخورد خواهد کرد. نویسنده اظهار خوشوقتی میکند که احتمالاً آقای اوباما از اشتباهات کارتر آموخته است و مرتکب همان اشتباهات نخواهد شد. وی به اوباما هشدار میدهد که مبادا او هم مثل کارتر «دوستی را با دیپلماسی» اشتباه کند. از اصرار او در ملاقات با سران کشورهای دشمن انتقاد میکند، اظهار امیدواری میکند که با وجود همه تشابهات میان سالهای 70 میلادی و 2008 آقای اوباما درسهای لازم را آموخته باشد و آمریکا را یک بار دیگر در آن مسیر نکشاند.
اشاره این نویسنده به نقش کارتر در مورد انقلاب ایران جالب است زیرا وی هم مانند بسیاری از دیگر مفسران، وقایع ایران را ناشی از عدم لیاقت کارتر قلمداد میکند. اکنون که قریب سی سال از آن ماجرا گذشته هنوز واقعاً روشن نشده است که آیا آمریکا و شخص کارتر مسبب اصلی آن واقعه بودند و یا عدم لیاقت دستگاه حکومتی کارتر موجب توسعه اغتشاشات در ایران و حمله روسیه شوروی به افغانستان شد؟ جیمی کارتر هنوز زنده است و در واقع طی چند دهه اخیر پس از شکست از رانالد ریگان همچنان در صحنه بینالمللی فعال مانده است. مشکل به نظر میرسد که کسی بتواند شخص کارتر را مسبب واقعی انقلاب ایران بداند.
سادهترین دلیل این مدعا اینکه هیچگونه سودی عاید او و آمریکا نشد. اگر کسی به جوّ آن روزها برگردد خواهد دید که کارتر زیر فشار بسیار شدید سنا و مطبوعات آمریکا تا آنجا که میتوانست از سقوط رژیم گذشته پیشگیری کند، سعی خود را کرد. البته برای اغلب ایرانیها این مسأله به نحو دیگری مطرح است و با عدم توجه به واقعیات سیاست آن روز در آمریکا و اروپا نقش روسها را در جنگ سرد علیه رژیم ایران کاملاً نادیده میگیرند. جانبداری یکسویه رژیم پیشین در جنگ سرد از آمریکا و غرب آن چنان دشمنی عمیقی میان انواع کمونیستها و رژیم شاه ایجاد کرده بود که دیگر جای آشتی باقی نمانده بود و «اردوگاه سوسیالیسم» با همه یاران و «همراهان» برخلاف دوستی صوری مخفیانه از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به رژیم غفلت نمیکرد. از سوی دیگر رژیم گذشته هرگز نتوانسته بود بین مردم آنچنان ریشه بدواند که در موقع نیاز لااقل بخشی از مردم به دفاع از نظام برخیزند. عدم امکان فعالیتهای سیاسی برای مخالفان، منجر به بیاعتباری هر نوع حرکت سیاسی شده بود. همه گناهها را به گردن کارتر و یا «مخالفان کمونیست» نهادن ممکن است از نظر احساسی موجب آرامش خاطر ما شود اما واقعیت از این عمیقتر است. نظامهائی که توانسته باشند با ایجاد تشکیلات حزبی واقعی برای خود ریشه مردمی دست و پا کنند، به شهادت تاریخ بهتر توانستهاند در برابر حملات خارجی، چه واقعی و چه تخیلی، مقاومت کنند. تاریخ صد ساله اخیر ایران نشان داده است که نفوذ و دخالت خارجی زمانی توانسته است مؤثر واقع شود و سرنوشت مملکت را تغییر دهد که حکومتها امکان برخورداری از پشتیبانی ملت خود را از دست دادهاند.
با این مقدمه اکنون این سؤال مطرح میشود که آیا واقعاً انتخاب مککین و یا اوباما در تعیین سرنوشت ملت ایران مؤثر خواهد بود؟ مسلماً هر فردی حق دارد برای خود پاسخی در این مورد انتخاب کند اما باید دید رئیس جمهور آمریکا از چه نوع اختیارات و امکاناتی برخوردار است که بتواند بر سرنوشت ملت ایران تأثیرگذار باشد. آیا طی این مدت 28 سال که بیست سال آن در دوران جمهوریخواهان سپری شد (8 سال ریگان ـ چهار سال بوش پدر و هشت سال بوش پسر) و هشت سال آن حکومت در دست دمکراتها بود (دوره بیل کلینتون) کسی میتواند مدعی شود که تفاوت فاحشی در برخورد با مسأله ایران میان این دو حزب ملاحظه شد؟ چون پاسخ به این سؤال منفی است بنابراین چرا و چگونه باید تصور کنیم که آینده سوای گذشته خواهد بود؟
اگر این اصل را قبول کنیم که دولتهای گوناگون در آمریکا و در سراسر دنیای دمکرات هدفی در سیاست خارجی خود جز حفظ منافع ملی کشورشان ندارند در آن صورت باید دید ارتباط اوضاع ایران با منافع ملی آمریکا چیست؟ اگر روزی این سؤال جنبه تئوریک و کلیات بافی داشت امروز اوضاع منطقه همه چیز را تغییر داده است. در واقع باید گفت که آمریکا از سه طرف همسایه ایران است ـ چه در عراق، چه در افغانستان و چه در خلیج فارس. در شرایط فعلی، دولت و ملت آمریکا متأسفانه ایران (و نه حکومت آن) را دشمن خود فرض میکنند. آنچه تا کنون در کردار و گفتار از سران نظام اسلامی هم تراوش کرده جملگی در تأیید این فرض و تصور بوده است. تا زمانی که این روش ادامه یابد و هر دو طرف خود را دشمن متقابل فرض کنند، منافع ملی آمریکا ایجاب خواهد کرد که با ایران نزاع و عداوت خود را ادامه دهد ـ چه دمکراتها در کاخ سفید باشند و چه جمهوریخواهان ـ بنابراین، کانون توجه ما باید بیشتر متوجه کشور خودمان باشد.
باید از خود و از رژیم جویا باشیم که از دشمنی و عداوت با آمریکا چه سودی بردهایم؟ آیا واقعاً میخواهیم در جهان و یا لااقل در منطقه رقیب و یا جانشین آمریکا شویم؟ و یا برعکس از این عداوت و دشمنی نه تنها کوچکترین سودی عاید ما نشده است بلکه سه دهه فرصت طلائی رشد و توسعه را قربانی کردهایم. درباره هزینههای بیحد و حصر این دشمنی بیجهت کتابها میتوان نوشت. دقیقاً در سه دههای که جهان بیش از یک قرن از نظر علمی و تکنولوژی و اقتصاد پیشرفت کرده است، ما سیر قهقرائی طی کردهایم.
اگر عقلی در کار بود و حسابی و کتابی وجود داشت، در عوض دشمنی و تداوم عداوت با آمریکا مسائل، سنجیدهتر مورد بررسی قرار میگرفت. در شرایط فعلی، با از میان رفتن صدام حسین و خطر همیشگی عراق برای کشورمان و با حذف طالبان در افغانستان، چه آمریکا بخواهد و چه نخواهد ایران یک بار دیگر بالقوه به یک قدرت منطقهای تبدیل شده است. این تغییر و تبدیل صحنه شطرنج منطقه که صد در صد به سود ما بوده بدون اندک هزینهای حاصل شده است. عراقی که پس از هشت سال جنگ، مرگ و خرابی سرانجام دربرابر جمهوری اسلامی مقاومت کرد و آن صلح شرمآور را به ما تحمیل کرد امروز دیگر وجود ندارد. تصور شکست دادن آمریکا توسط ایران با عقل سالم در تضاد است. آمریکا در منطقه منافع و دوستانی دارد که هرگز آنها را تنها نخواهد گذاشت و تا زمانی که جمهوری اسلامی برای آن متحدان، کانون خطر شناخته شود آمریکا از منطقه نخواهد رفت، چه اوباما رئیس جمهور باشد چه مککین.
اشکال کار ما نه امروز و نه دیروز با آمریکا نبوده است. از این همه شعار ضد آمریکائی که میراث معنوی ته ماندههای حزب توده است کوچکترین سودی عاید ما نشده است. این همه سنگ فلسطین و حزبالله لبنان را به سینه زدن جز هزینه مادی و معنوی برای ما نتیجهای نداشته است. در گذشته، چون از لیاقت اداره صحیح کشور برخوردار نبودیم، سرانجام انبوه مشکلات غیرقابل حل مملکت، برای جمعی آشوب طلب فرصت مناسبی ایجاد کرد تا مردم را به انقلاب دعوت کنند. عدم نیروی مقاوم در برابر آشوب طلبها کشور را گرفتار منجلابی کرد که هنوز در آن غوطهوریم. همه نارسائیهای خود را فراموش کردیم و کارتر و آمریکا را مقصر خواندیم. پس از انقلاب مشتی از همه جا بیخبر که از اولین شرایط مملکتداری برخوردار نبودند سوار بر کار شدند و با قتل و زندان همه مخالفان مدت سی سال است به بهانه مبارزه با آمریکا ملت را میچاپند و کشور را ویران میکنند. این بیگانهستیزی دیرینه ما باید روزی متوقف شود. تا زمانی که ما از اعتماد به نفس کافی برخوردار نشدهایم کماکان بیگانه را مسئول همه کوتاهیهای خود معرفی خواهیم کرد.
اولین قدم در راه فرار از این گرداب مرگ، احساس اعتماد به نفس است. آیا هرگز دیده یا شنیدهاید که یک فرانسوی یا انگلیسی و یا هر ملت پیشرفته دیگری در رویاروئی با مسائل ملی خود انگشت اتهام را به سوی یک کشور خارجی نشانه رود؟ این نوع فرار از واقعیت و مبارزه با «امپریالیسم» ویژه رمالها و جنگیرهای روشنفکرنمای جهان سوم است. ملتهای بزرگ، زمانی بزرگی از دست رفته خود را باز خواهند یافت که اعتماد به نفس خود را باز یابند و چنین ملتهایی در انتظار نتیجه انتخابات آمریکا فرصت هدر نمیدهند.
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|