انقلاب را میتوان اجمالا جابهجایی قدرت حاکمه در پی مبارزه گسترده مردمی به شیوه قهرآمیز دانست. این تحول به دنبال نارضایتی عمومی از وضع موجود و زمامداران و نیز به علت مسدود بودن شیوههای صلحآمیز تغییر حکومت پدید میآید.
اما میان دو مفهوم مدرن و قدیمی انقلاب باید تمایز قایل شد. در اندیشه مدرن، انقلاب دارای معنای ضمنی پیشرفت است؛ یعنی تحول از وضعیت کهن نامطلوب به وضعیت نوین مطلوب، در حالی که نزد قدما انقلاب الزاما دارای بار معنایی مثبتی نیست.
بهرغم وجود نظریههای گوناگون در خصوص علل ظهور انقلابها، تقریبا همه اندیشمندان بر این عقیدهاند که انقلاب زمانی پدید میآید که حکومت دچار بحران مقبولیت و مشروعیت مردمی میشود و تودهها با قطع امید از اصلاح نظام حکومتی به سرنگونی آن دست مییازند.
درخصوص علل بروز بحران، دیدگاهها متفاوت است. برخی از متفکران مانند کارل مارکس معتقدند که تضاد طبقاتی و ستم ناشی از استثمار تودهها توسط طبقه حاکم و فقر گسترده، ناگزیر به انقلاب میانجامد. اما بعضی دیگر مانند الکسی دتوکویل نظر دیگری دارند و فقر را به خودی خود علت نمیشمارند و بر این رای هستند که انقلاب به دنبال بهتر شدن نسبی وضعیت معیشتی بروز میکند و فقر مفرط اساسا مانع انقلاب است. صاحبنظران متاخر این نظریه را به صور گوناگون پروراندهاند و منشا اجتماعی نارضایتی و شورش تودهها را با مفاهیمی مانند فقر نسبی (در برابر فقر مطلق) و انتظارت فزاینده و نظایر آن توضیح میدهند.
آنچه موجبات انقلاب اسلامی را در ایران فراهم آورد، برخلاف آنچه اغلب مارکسیستها تصور میکنند، فقر گسترده یا تضاد طبقاتی به مفهوم مارکسیستی آن نبود؛ زیرا در آستانه انقلاب اسلامی وضعیت اقتصادی ایران، به خصوص پس از افزایش شدید قیمت نفت در بازارهای جهانی در اوایل دهه 1350 بهبود چشمگیری یافته بود.
درآمد سرانه ایران به قیمتهای ثابت، در سال 1354 نسبت به سال 1334، یعنی در مدت بیست سال، سه برابر شده بود.(1) بدون شک در شرایطی که شهرنشینی گسترش مییابد و طبقه متوسط جدیدی شکل میگیرد، مسائلی نظیر انتظارات فزاینده و محرومیت نسبی، بهرغم بهبود کلی وضعیت معیشتی مردم، به وجود میآید و حتی میتواند برای جامعه بحرانساز باشد. اما در هر صورت، قرائن و شواهد نشان میدهد که علت اصلی نارضایتی و عصیان مردم، «اقتصادی» نبوده بلکه بیشتر دارای ماهیتی «فرهنگی» بوده است.
با گسترش امواج انقلاب مردمی، با اینکه حرکتهای خشونتآمیزی نظیر تخریب ساختمانهای دولتی و بانکها گاه و بیگاه روی میداد، اما هیچگاه پدیده مرسوم در شورشهای شهری مانند غارت مغازهها، اموال مردم و بانکها مشاهده نشد.
گروههای مردمی که در تظاهرات عظیم تودهای برای اعلام اعتراض و مخالفت خود با رژیم شاه به خیابانها میریختند، صرفا از فقرا و کمدرآمدها تشکیل نیافته بودند؛ بلکه اقشار متوسط، تحصیلکردهها، تکنوکراتها و حتی صاحبمنصبان عالیرتبه نیز در صنوف انقلاب جای داشتند.
آنچه همه این گروهها را به هم پیوند میداد، یقینا نمیتوانست مساله نان یا معیشت باشد. همچنانکه رهبران انقلاب از همان آغاز به درستی میگفتند، مردم برای نان یا مادیات (اقتصاد) انقلاب نکردند، انگیزه آنها برای انقلاب امری غیرمادی (معنوی) بود.
عده کثیری از طرفداران انقلاب اسلامی و دیگر ناظران بر این عقیدهاند که آن امر معنوی که انگیزه مشترک همه اقشار مردم را برای انقلاب تشکیل میداد، در واقع انگیزه مذهبی یا به طور مشخصی اندیشه احیای دین بود.
بسیاری از قراین و شواهد تاریخی و تجربی بر این فرضیه مهر تایید میزند؛ رهبری انقلاب که شخصیت درجه اول دینی است و سابقه نهضت سیاسی او به حداقل پانزده سال قبل از انقلاب اسلامی برمیگردد؛ سازماندهی انقلاب که اساسا از طریق نهادها و نیروهای مذهبی مانند مساجد، هیاتها، مراسم مذهبی و روحانیون شکل میگیرد، گرایش فزاینده دانشجویان و جوانان به فعالیتهای مذهبی – سیاسی در سالهای پیش از انقلاب که در مقطع پیروزی نهضت به اوج خود میرسد.
تقریبا همه ناظران و کارشناسان تاریخی، حتی مخالفان انقلاب صفت اسلامی را برای انقلاب به رسمیت شناختهاند و انقلاب سال 1357 ایران را انقلاب دینی میدانند.
اما پرسشی که کمتر به آن پاسخ قانع کنندهای داده شده، این است که در نهضت پیروزمند ایران در سال 1357 مضمون اسلامی انقلاب و یا مضمون انقلابی اسلام چیست؟ به سخن دیگر میان انقلاب و اسلام چه نسبت تاریخی و منطقی وجود دارد؟ به نظر میرسد که با پاسخ به این پرسش است که میتوان انگیزه انقلابی مردم را تبیین کرد.
نکته مهمی که باید بر آن تاکید کرد، این است که در سالهای پیش از انقلاب اقبال مردم به خصوص جوانان و تحصیلکردگان به دین، روند فزایندهای به خود گرفته بود و این روند به جز در عرصه سیاسی با هیچ مانعی روبهرو نبود.
بهرغم بیتفاوتی یا حتی تشویق برخی مظاهر غیردینی یا خلاف مذهبی نظام حکومتی قبل از انقلاب مدعی اسلام بود و میکوشید با مراجع تقلید و روحانیون روابط حسنهای برقرار سازد.
با این که رژیم سلطنتی، فعالان مذهبی سیاسی را همانند سایر فعالان سیاسی مخالف رژیم، به شدت سرکوب میکرد، اما مانع ترویج دین به معنای عام کلمه نمیشد و حتی خود تظاهر به این کار مینمود.
در نتیجه احیای دین را در معنای عام آن نمیتوان انگیزه اصلی انقلاب دانست. مردم به دلیل از دست رفتن اسلام و برای نجات آن انقلاب نکردند، بلکه برای نجات خود از بحرانهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به اسلام متوسل شدند و زیر پرچم آن به پا خاستند.
توجه به شعارها و اهداف انقلاب اسلامی میتواند روشنگر مساله انگیزه نهضت باشد. در جریان نهضت انقلابی سه شعار به تدریج تبدیل به اهداف اصلی و نهایی انقلاب شد: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی.
استقلال به مفهوم مخالفت با دست نشاندگی و سلطه سیاسی بیگانگان، از حداقل یکصد سال پیش به این سو یکی از آمال ملی ایرانیان را تشکیل میدهد.
اما استقلال را نباید در معنای صرفا سیاسی آن محدود کرد، بلکه این خود تبلور آرمان عمیقتر هویت ملی – فرهنگی و انگیزه مربوط به آن، یعنی نیاز به ارج شناسی است.
برخی از صاحبنظران به این نکته توجه کردهاند که وجه غالب نهضت ملی شدن صنعت نفت و مبارزات دکتر مصدق، استقلال طلبی بوده است و نه آزادی و دموکراسی و حتی انقلاب مشروطه نیز از چنین خصلتی برخوردار بوده است.(2)
زمینه عینی تشدید آرمان استقلال طلبی و نیاز به ارج شناسی به شکستهای خفتبار ایران دوران قاجار در جنگلهای ایران و روس در قرن نوزدهم، نفوذ و استیلای بیگانگان در دستگاههای حکومتی قاجار و سپس تکرار همین تجربههای تحقیرآمیز دوره پهلوی اول طی اشغال ایران توسط قوای بیگانه در شهریور 1320 و در دوره پهلوی دوم هنگام کودتای 28مرداد 1332 و وقایع متعاقب آن، بر میگردد. تلاشهای نافرجام پهلویها در جهت احیای فرهنگ شاهنشاهی ایران باستان در واقع کوشش برای پاسخگویی به این نیاز سرکوب شده بود. اما شاهان پهلوی بااشتباه گرفتن هویت ملی ایرانیان با نظام شاهنشاهی ایران باستان و ایجاد حکومتهای بریده از مردم و نامتناسب با نیاز زمان، قربانی همان آرمانی شدند که خود به شدت مدعی آن بودند. شعار بازگشت به خویش و «هویت ایرانی» به نوعی با تاریخ معاصر ایران از نزدیک گره خورده است. این شعار در دو دهه پیش از انقلاب با شتاب فزایندهای ذهنیت فرهنگی و سیاسی جامعه ما را اشغال میکند. کتابها و مقالات زیادی در مورد این موضوع نوشته میشود که نویسندگان آنها را طیف وسیعی از سرسختترین طرفداران رژیم حاکم تا آشتی ناپذیرترین مخالفان حکومت در بر میگیرد. این اجماع حیرتانگیز بر سر یک موضوع نکته مهمی است که اغلب از دیدگاه تحلیلگران سیاسی پوشیده مانده است. اختلاف میان طرفداران و مخالفان رژیم بر سر آرمان کلی استقلال یا هویت نبود، بلکه بر سر نظام شاهنشاهی بود، در حالیکه از نظر اکثریت مخالفان رژیم، اسلام بخش اصلی هویت فرهنگی ما را تشکیل میدهد و بازگشت به خویش بدون اسلام نه ممکن است و نه مطلوب. بهعلاوه با شکافی که میانه حکومت متفرعن سلطنتی و مردم ایجاد شده بود، دیگر کمتر کسی به صدق گفتار رژیم باور داشت و شعارهای رژیم به عنوان دستاویزی برای تداوم و تحکیم استبداد سلطنتی تلقی میشد. ایجاد حزب واحد سراسری «رستاخیز» به سیاق کشورهای توتالیر و اجبار مردم به عضویت در آن و کوشش در جا انداختن نوعی ایدئولوژی شاهنشاهی(که به هیچوجه معنا و مضمون روشنی به جز استبداد نداشت) در برابر اعتقادات اسلامی مردم از یکسو و نهادهای دموکراتیک مدرن از سوی دیگر، همگی منجر به بیگانگی مردم از رژیم حاکم شد. این بیگانگی در درجه اول بحران هویت را به شدت دامن زد، یعنی رژیم شاه د ر انظار مردم به عنصر بیگانهای تبدیل شد که منشا ظلم، تحقیر و تخفیف ملت ایران است. در کنار این بحران اصلی و ریشهدار، دو بحران عینی دیگر نیز که ناشی از ورود الزامات زندگی مدرن(توسعه اقتصادی و شهرنشینی) است، شکل میگیرد: بحران آزادی و بحران مشارکت مردمی در زندگی سیاسی- اجتماعی(دموکراسی).
دو بحران آزادی و دموکراسی با اینکه از لحاظ تاریخی و اجتماعی منشا جداگانهای با بحران اول دارند، اما وجه مشترکی همه این سه بحران را به هم پیوند میدهد و آن عبارت است از نیاز به ارجشناسی جمعی(ملی) و فردی. آرمان استقلال انعکاسدهنده نیاز به ارجشناسی جمعی یا ملی و آزادی و دموکراسی مبین نیاز به ارجشناسی فردی است. توسعه نسبی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و گسترش شهرنشینی که نتیجه ناگزیر ارتباط عینی با دنیای مدرن و ورود برخی از ارزشها، نهادها و علوم و فنون پیشرفته به جامعه ما است، نیازها و انتظاراتی را به وجود میآورد که با شیوه سنتی حکومت در ایران در تضاد است. با انقلاب مشروطیت برخی از مهمترین نهادهای دنیای مدرن وارد جامعه ما شد: حکومت قانون، تفکیک قوا، پارلمان، سازمانهای سیاسی و حقوقی جدید، دانشگاه و غیره. گر چه بسیاری از این نهادها اغلب به صورت شکلهای بدون محتوا باقی ماندند، اما در هر صورت وجود آنها حتی به طور صوری، تنشهایی را در رابطه با شیوه سنتی حکومت در ایران ایجاد کرد و در نتیجه ساختار سنتی حکومت ناگزیر مجبور به تحول و بازسازی شد. تاریخ یکصد ساله اخیر ایران در واقع تاریخ این تنشها و تحولات است. آنچه در این سالهای طولانی ثابت ماند و تن به تغییر نداد، عبارت است از پارادایم سنتی حاکم بر تفکر حکومتی در ایران.
طبق این پارادایم، حکومت نماد یکپارچگی و وحدت آحاد جامعه است و لذا جدایی از حکومت مخل وحدت و منبعث از بیگانگی تلقی میشود. واضح است که در چارچوب چنین تفکری جابهجایی قدرت سیاسی جز از طریق قهرآمیز امکانپذیر نبود. از این رو میبینیم که تا آغاز دوران مدرن، تاریخ بشری در واقع تاریخ منازعات داخلی و جنگهای خارجی است. اما اندیشه مدرن حامل پارادایم کاملا متفاوتی است که یکپارچگی جامعه و همزیستی صلحآمیز واقعی میان انسانها را نه در سایه وحدت اهداف و منافع حول محور قدرت سیاسی حاکم، بلکه تحت نظام هماهنگی (همسویی) اهداف و منافع متکثر افراد و گروههای انسانی، امکانپذیر و مطلوب تلقی میکند. در پارادایم اندیشه مدرن، رقابت و دادوستد جای منازعه و سلطه را میگیرد. باید توجه داشت که در دنیای مدرن رقابت و دادوستد (تجارت) به رغم اینکه اساسا مفاهیم اقتصادی هستند، اما در عمل محدود به حیطه فعالیتهای صرفا اقتصادی نیستند. اغلب نهادهای جامعه مدرن مانند پارلمان، تخرب، تفکیک قوا، مطبوعات آزاد، مراکز پژوهشی و دانشگاهی، نهادهای هنری و ورزشی و غیره حول این دو مفهوم (ارزشی) شکل گرفتهاند. ورود بسیاری از لوازم و مظاهر تمدن جدید به جامعه ما، به ویژه آنکه که مربوط به فعالیتهای اقتصادی میشوند، ناگزیر رقابت، تکثر عقیده و اهداف و تساهل را به ارزشهای مورد احترام تبدیل کرده است؛ در نتیجه آزادی و دموکراسی که شرط تحقق این ارزشها است، به صورت نیازهای مورد درخواست جامعه درآمدهاند. اما این ارزشها و نهادها نه تنها در پارادایم سنتی حکومت جایی ندارند، بلکه عملا با آن در تضاد هستند؛ تضادی که منشا بحران آزادی و دموکراسی در ایران معاصر بوده است.
انتقادهای گزنده و تقریبا دائمی شاه و کل نظام او از دادگستری و قضات مستقل، مطبوعات آزاد، احزاب غیرحکومتی، دانشگاهیان، روشنفکران، اصناف و تشکلهای مدنی و دیگر مظاهر دنیای مدرن، حول محور تضعیف وحدت ملی و خدشهدار شدن کیان نظام حکومتی (شاهنشاهی) دور میزد. مقابله حکومت با الزامات، تبعات و نتایج ارزشها و نهادهای مدرنی که به ناچار در جامعه ما رو به گسترش بود، به تنشها و بحرانهای اجتماعی و سیاسی دامن میزد. در زمینه فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی، دستگاههای اطلاعاتی با اعمال تهدیدها و فشارهای گوناگون، مانع از شکلگیری و عملکرد آزادانه نهادهای مستقل میشوند. رادیو و تلویزیون در انحصار دولت و تحت کنترل دستگاههای امنیتی قرار داشت و فشار بر مطبوعات مستقل با نوساناتی رو به تزاید بود؛ به طوری که در سالهای پایانی حکومت سلطنتی، تعداد نشریات غیردولتی به طور چشمگیری رو به کاهش داشت.
عدم تحمل نهادهای سیاسی دموکراتیک به جایی رسید که حتی احزاب فرمایشی نیز که صورت ظاهر رقابت دموکراتیک سیاسی را به نمایش میگذاشتند، تعطیل شدند و حزب واحد و سراسری «رستاخیز» به سیاق احزاب دولتی و توتالیتر، در اسفند 1353 با فرمان شاهانه تشکیل یافت. همه آحاد ملت موظف به عضویت در این حزب شدند و به مخالفان این آزادی داده شد که کشور خود را ترک کنند! عدم تحمل نه تنها مخالفان بلکه بیطرفها و موافقان غیرفعال، ناشی از تصور (پارادایم) قبیلهای جامعه است که طبق آن انسانها به دو دسته خودی و بیگانه تقسیم میشوند. بنابراین طبیعی است که در مبارزه برای رسیدن به یک هدف جمعی (تمدن بزرگ) از بیگانگان دعوت شود که محفل خودیها را ترک گویند! اینگونه تفرعن و رفتار تحقیرآمیز با مردم در تناقض با مطالبات آزادیخواهانه و دموکراتیکی بود که به طور روزافزون در میان مردم، به ویژه جوانان، گسترش مییافت.
گسترش این مطالبات نتیجه ناگزیر بالا رفتن سطح سواد، توسعه مراکز دانشگاهی و آشنایی و ارتباط بیش از پیش ایرانیان با ارزشها، نهادها و شیوههای زندگی دنیای پیشرفته بود.
رژیم شاه با تثبیت وضعیت اقتصادی خود در دهه 1340 و بالا رفتن درآمدهای ارزی نفت در آغاز دهه 1350 که منابع مالی عظیمی را در اختیار دولت قرار میداد، سرکوب مطالبات آزادیخواهانه و دموکراتیک را شدت بخشید. تمایل شاه به تمرکز، انحصار قدرت و فرماندهی بر همه زوایای زندگی فردی و اجتماعی مردم دائما فزونی میگرفت، به طوری که بر معشیت و حیات روزمره اقتصادی نیز سایه میافکند. برای مبارزه با تورم و گرانفروشی اصل چهاردهم «انقلاب شاه و مردم» مبنی بر «تعیین و تثبیت مداوم قیمتها، توزیع صحیح کالاها براساس سود عادلانه، مبارزه پیگیر با استثمار مصرفکنندگان و پایان دادن به عادت ناپسند گرانفروشی»، در مردادماه 1354 اعلام میشود. برای تحقق این اصل علاوه بر دولت، حزب رستاخیز هم به میدان میآید.
به علاوه شاه اخطار میکند که در صورتی که پس از یک ماه نتیجه رضایتبخشی از این کوششها حاصل نشود، قانون مربوط به رسیدگی به جرائم محتکران و گرانفروشان توسط دادگاههای نظامی در مورد آنها به اجرا در خواهد آمد. (3) تشکیل و اعزام گروههای ضربت جوانان حزب رستاخیز در کنار تدابیر دولتی برای کنترل قیمتها، نشان میدهد که رژیم سلطنتی دیگر حتی تحمل آزادی اقتصادی در سطح تجارت خردهفروشی را نیز ندارد و قیمتها و سود «عادلانه» را همانند سایر امور مملکتی میخواهد تحت اراده خود درآورد. این روند آشکارا توتالیتر، با ایدئولوژی شاهنشاهی و نیاز به یکپارچگی و وحدت ملی توجیه میشود، اما این توجیهات کارساز نیست، زیرا خودکامگی فزاینده شاه در همه عرصههای زندگی سیاسی- اجتماعی و اقتصادی همه اقشار اجتماعی حتی صاحب منصبان رژیم را آزردهخاطر ساخته و شان و کرامت انسانی آنها را خدشهدار میکند. عملکرد حکومت طوری است که مردم شاه را نماد تحقیر جمعی (ملی) و فردی تلقی کردند؛ در نتیجه وجود او به منشا اصلی بحرانهای ارجشناسی جمعی و فردی تبدیل شد. از این رو مطالبات نهضت انقلابی روی نفی شاه و رژیم سلطنتی متمرکز شد و در نتیجه کسی که بیش از همه چنین خواستههایی را نمایندگی می کرد، به طور خودجوش و طبیعی، رهبری جنبش را عهدهدار میگردد.
منابع:
1- اقتصاد ایران، موسسه مالی پژوهش در برنامهریزی و توسعه، 1378، ص170
2- روحا... رمضانی، «گرایشهای روشنفکری در عصر مصدق»، در کتاب «مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی»، نشر نو، 1368، ص 503
همچنین ن.ک.به ادوارد براون، نامههایی از تبریز، ترجمه حسن جوادی، انتشارات خوارزمی، 1361، ص 14
3- محمدرضا پهلوی، «به سوی تمدن بزرگ»، کتابخانه پهلوی، صص 183-185
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|
|