حتما تا اینجای داستان را خودتان میدانید و یا فیلمش را دیدهاید كه گاو «مش حسن» بر اثر یك عامل ناشناخته مرد، اهالی روستا هم برای اینكه این موضوع را به گونهای به «مش حسن» بگویند تا شوكه نشود، چارهای اندیشیدند و گاوش را درون چالهای دفن كردند و منتظر ماندند تا مش حسن برگردد… و اینك ادامه ماجرا:
اهالی روستا اطراف حوض بزرگ وسط روستا دور هم نشستهاند و درباره مسائل و مشكلات روستا صحبت میكنند. ناگهان پسركی نفس نفس زنان به آنها خبر میدهد كه مش حسن دارد میآید. مش حسن پس از رسیدن به جمع روستاییان، متوجه جر و بحث آنها میشود:
سیدمحمد:«باید یه فكری كرد. اینجوری كه نمیشه. تموم آبادی داره از بین میره. همه جوونها دارن میرن شهر. اگه جوونها برن، دیگه كی بمونه و به زمینها برسه و آبادی رو آباد كنه؟»
حاج اكبر:«سید محمد راست میگه. تا كی باید بشینیم و تحمل كنیم و حرف نزنیم؟ كی مسئوله؟ چرا شورا حرف بزرگترا رو گوش نمیكنه؟ مگه ما دشمن اوناییم؟ بابا ناسلامتی ما خودمون بزرگ این روستا بودیم، ولی الان هیچكی تحویلمون نمیگیره»
محسن:«خوب شما میگین چكار كنیم حاج اكبر؟ تا كی فقط حرف بزنیم؟ باید برای یه بار هم شده با اونا برخورد كنیم تا حواسشون جمع شه»
مش حسن كه تا آن لحظه داشت به صحبتهای اهالی روستا گوش میكرد، حوصلهاش سر رفت و خواست كه به طرف خانهاش برود اما ناگهان:
اوس محمود:«شما دلتون خوشهها. كیه كه ندونه مشكل از كجاست. از بس دزدی توی این روستا زیاده، از بس بخور بخور زیاده كه دیگه چیزی برای اهالی نمیمونه. هر چی پول میاد همه تو جیب چند نفر میره. خود تو داش محسن. خودت دور قبلی عضو شورای روستا بودی، خداوكیلی چقدر خوردی؟»
محسن:«حرف دهنت رو بفهم بچه. چی داری میگی؟ چرا پرت و پلا میگی؟»
عباس:«آره حق داری خودتو بزنی اون راه. اگه یه نفر بخواد از بخور بخورهای شما بگه، حتما پرت و پلا میگه. ولی هر كی ندونه من خوب میدونم و خوب شماها رو میشناسم. مگه تو نبودی پارسال اون پولی رو كه قرار بود برای لایهروبی رودخونه روستا خرج بشه، برای درست كردن طویله خونت، استفاده كردی؟ هان!»
اوس محمود:«بابا ای كاش فقط طویلهشو درست میكرد. اون همه پول كه برای یه طویله خیلی زیاده. پس بقیه پولا كجا رفته؟»
حاج اكبر:«اوس محمود، تو بهتره سرت تو كار خودت باشه. مثلا امسال كه تو شدی رییس شورا، چه گلی بر سر آبادی زدی؟ فقط بلدی حرف بزنی؟ فكر میكنی با حرف زدن شكم مردم سیر میشه؟»
سر و صدای اهالی روستا بلند میشود. همه به محسن و عباس نگاه میكنند و منتظرند جواب محسن را بشنوند. مش حسن هم سر جای خودش میخكوب میشود.
سیدمحمد:«بسه عباس. این حرفها چیه داری میزنی؟ چرا الكی داری خدمات محسن رو زیر سوال میبری؟»
حاج اكبر:«آره عباس. محسن اهل این چیزهایی كه تو میگی نیست. این وصلهها بهش نمیچسبه. تو برو مواظب خودت باش كه پرونده خودت خیلی درب و داغونتره…»
عباس:«حاج اكبر مثلا پرونده من كجاش خرابه؟ خوب یه كلمه بگو… كجاش خرابه؟»
حاج اكبر:«استغفرالله. لعنت خدا بر شیطان. عباس بیخیال شو. مگه من مثل تو بچهام بیام وضع رو از اینهم كه هست خرابترش كنم.»
سیدمحمد:«نه حاج اكبر. مگه نمیبینی این بچه حرف حالیش نیست و همینجوری داره با آبروی ریش سفیدای روستا بازی میكنه. تو هم بگو. بگو كه این عباس امسال چكار كرده؟ بگو كه تو مغازش همه چیزو قایم كرده تا قیمتا بره بالا و مردم مجبور بشن مایحتاج زندگیشونو گرونتر از قبل ازش بخرن»
باز هم صدای مردم روستا بلند میشود. مش حسن هم همچنان سر جای خود نشسته تا ادامه ماجرا را ببیند.
حاج اكبر (آهسته و درگوشی به سیدمحمد):«بابا سید یواشتر. مثل اینكه خیلی جدی گرفتی. مگه یادت رفته؟ ما كه قرار نبود باهم دعوا كنیم. ما فقط میخواستیم یه كم حواس مش حسن رو پرت كنیم تا الان نره خونهش و كم كم ماجرای مردن گاوشو بهش بگیم، همین. چرا اینقدر داغ كردی؟»
عباس(با صدای بلند):«آهای مردم آبادی. همه شما منو میشناسین. من كی تا حالا حق كسی رو خوردم؟ من كی تاحالا جنسی رو مخفی كردم؟ ولی بدونین دیگه نمیتونم ساكت بشم. الان هم داد میزنم و با صدای بلند میگم كه برای تك تك خونههای روستا بودجه برای بازسازی اومده بود. برای تكتك طویلهها هم همینطور. برای گاوا و گوسفنداتون هم پول اومده بود. ولی كدوم یك از شماهو این پولو گرفتین؟ چرا به دست شما نرسیده؟ هان؟ اصلا خبر دارین كی این همه پول رو خورده؟»
حاج اكبر(رو به عباس):«بچه ساكت شو. چرا شلوغش كردی. شما چرا مثل سگ گربه افتادین به جون هم. مگه نمیبینی حواس مش حسن پرت شده. بس كن دیگه. خفه شو»
محسن:«آهای عباس! خوب شد خودت به گاو و گوسفند مردم اشاره كردی. خوب چرا نمیگی كه گاو مش حسن رو كی كشته؟ هان عباس؟ گاو مش حسن رو كی كشته؟ خودت اعتراف كن!»
اهالی روستا كه چند دقیقهای بود ساكت شده بودند، دوباره شروع كردند به همهمه كردن. مش حسن از جا پرید و نگاهی به دور و برش كرد و باتعجب گفت:«چی دارین میگین؟ گاو من چی شده؟»
حاج اكبر:«هیچی مش حسن. چیزی نشده. محسن منظورش یه چیز دیگه بوده. مگه نه محسن؟»
محسن:«حاج اكبر! چرا حقیقت رو به مش حسن نمیگی؟ بذار بدونه كه علت مردن گاوش، سمهایی بوده كه عباس ریخته بود توی زمینهای مش حسن تا یونجههاش خشك بشن. اون گاو بیچاره هم از همون یونجهها خورد و تلف شد»
مش حسن دیگر تحمل نكرد و با سرعت به سمت خانهاش رفت. تعدادی از اهالی روستا هم دنبالش رفتدند و بقیه همانجا ماندند تا جر و بحثهای عباس و محسن و سید محمد و حاج اكبر را گوش كنند…
ده دقیقه بعد، صدای مش حسن بلند شد كه میگفت:«ماااااااااا . مااااااااااا . كی میگه گاو مش حسن مرده؟ من كه هنوز نمردم. من گاو مش حسنم. مااااااااااااااااااا . ماااااااااااااااااااا.»
و اهالی روستا برای مش حسن گریه كردند و طنابی دور گردن او انداختند.
پایان
با تشكر ویژه از :
1- غلامحسین ساعدی بخاطر نگارش نمایشنامه «گاو»
2- داریوش مهرجویی بخاطر ساخت فیلم «گاو»
3- عباس پالیزدار بخاطر ساخت مجموعه«افشاگری»
4- دیگران بخاطر ساخت «افشاگری علیه پالیزدار»
5- و گاو مش حسن
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|