پارهای از ما ایرانیها آنقدر نگران اوضاع کشور خودمان هستیم که غالباً از آنچه در پیرامونمان در دنیای خارج میگذرد غافل میمانیم. در خارج زندگی میکنیم، هر کدام به نوعی زندگانی روزمره را میگذرانیم، در تلاش معاش و حل مسائل روزانه زندگی هستیم، اما فکر و ذکر و توجهمان بیشتر معطوف به ایران و حوادث منطقه است. اگر عمر متوسط را شصت سال حساب کنیم لااقل نیمی از عمرمان را در «خارج» گذراندهایم. با این همه کمتر به شیوۀ زندگی و روش و رفتار سیاسی و اجتماعی کشورهای میزبان توجه میکنیم. آیا هرگز از خود پرسیدهاید چرا «خارجیها» پس از گذراندن مدت بسیار کوتاهی در ایران به خود اجازه میدهند که درباره ما و مملکتمان، درباره خلقیات ما، درباره زندگی و تاریخ ما قلمفرسائی کنند در حالی که به ندرت دیده شده است که ایرانیهائی که مدت زمان به مراتب بیشتری را در اروپا و آمریکا گذراندهاند، در مورد جوامع میزبان قلم بزنند و به قضاوت بنشینند؟
یادمان باشد که همه آنهایی که درباره ایران و ما ایرانیها داد سخن داده و یا قلمفرسائی کردهاند الزاماً پژوهشگر متخصص در علوم اجتماعی و رشتههای وابسته نبوده و نیستند. حتی آنهائی که عنوان و شهرت علمی دارند همیشه در حیطه تخصص خود مطلب ننوشتهاند. اما متقابلاً از میان هزاران ایرانی متخصص در انواع و اقسام علوم اجتماعی که حتی در کشورهای خارج از نام و نشانی برخوردارند چند نفر را میشناسید که به زبان فارسی درباره «خلقیات بیگانگان» مطلبی نوشته باشند؟ آیا دلیل قانع کنندهای برای این مطلب اندیشیدهاید؟ یک بار این سؤال را با دوستی که اهل قلم و تحقیق است مطرح کردم و او در پاسخ گفت شاید ما از آن درجه از اعتماد به نفس برخوردار نیستیم که وارد این گونه معقولات شویم. راستش این پاسخ چندان قانع کننده به نظرم نرسید، اما شاید رگهای از حقیقت در آن یافت شود.
توماس کوهن، نویسنده کتاب «تئوری انقلاب علمی» برعکس معتقد است معمولاً کسی که از خارج میآید و مسحور یک سیستم سیاسی یا اجتماعی نیست بهتر و بیشتر میتواند به تشریح و توضیح آن بپردازد. به عنوان مثال پس از گذشت نزدیک به دویست سال هنوز منشآت و تجزیه و تحلیل آلکسی دوتوکویل (Alexis de Tocqueville) یک مسافر و محقق فرانسوی در مورد «دمکراسی در آمریکا» کتاب مرجع است. این اشراف زاده فرانسوی که در سال 1835 برای مدت کوتاهی برای مطالعه سیستم زندانهای آمریکا به آن کشور اعزام شده بود، با دقت و اطمینان خاطر به تشریح سیستم حکومتی کشور میزبان پرداخت و جوانبی از آن سیستم را کشف و تشریح کرد که از دید محققان «بومی» پنهان مانده بود. در خلال دو جلد کتاب، تحت عنوان دمکراسی در آمریکا، او توانست با مهارت کم سابقهای آن چنان اعماق سیستم آمریکا را موشکافی کند که تا آن روز کسی بدان نکات توجه نکرده بود. نوشتههای توکویل هنوز به عنوان کتب درسی در دانشگاههای دنیا مورد استفاده قرار میگیرد. شاید اگر مسلول نشده بود و در سال 1859 جهان را وداع نمیگفت بشریت از نبوغ او استفادههای سرشاری میبرد. نبوغ او در آن بود که طی سفر چند سالهاش به آمریکا توانست بهتر از هر نویسنده و محقق دیگری اعماق اسرارآمیز موفقیت سیستم آمریکا را موشکافی کند.
وی دمکراسی آمریکا را نمایانگر حل معضل «تضاد آزادی و برابری» معرفی کرد. این مشکل بزرگی بود که بعد از انقلاب فرانسه کسی برای آن پاسخی نداشت. شعار انقلاب فرانسه در متن متضاد است. «آزادی ـ برابری ـ برادری» یک اشکال اساسی دارد. آزادی و مساوات با هم در یک قالب نمیگنجند. معنی کامل آزادی مشمول آزادی اقتصادی نیز میشود و اصرار بر برابری الزاماً به تحدید آزادی و اعمال فشار میانجامد همانگونه که سراسر قرن بیستم گویای این واقعیت بود. استالین، مائو و پل پوت قهرمانهای برابری بودند. دوتوکویل معتقد بود که جامعه آمریکا این مشکل را حل کرده است چون با تشکیل جامعه مدنی افراد بهم میپیوندند و بدین وسیله حکومت را کوچک و محدود نگه میدارند و این خود سدی خواهد شد در برابر تجاوزهای احتمالی حکومت علیه حقوق فردی شهروندان. وی آمریکا را با اروپای درگیر آریستوکراسی مقایسه کرد و تفاوت اساسی را در اهمیت و مرکزیت فرد و آزادی اقتصادی متساوی برای همه تشخیص داد. او منادی لیبرالیسم اقتصادی بود و نشان داد که تساوی حقوق سیاسی موجب ثبات و پایداری جامعه آمریکاست.
هزاران نفر از هموطنان ما در اروپا و آمریکا به مدارج عالی علمی رسیدهاند و چهبسا تفکرات و تأملات زیادی درباره کشورهای میزبان دارند اما تا روزی که این مطالب نوشته نشود و مورد بحث قرار نگیرد نمیتوان به سودمندی تجربه دیگران برای آینده ایران چندان امیدوار بود.
تجربه فرانسه: دمکراسی خیابانی
یکی از جالبترین نمونههای آنچه این روزها در پیرامون ما میگذرد تغییر و تحولات سرسامآور و شگفتانگیز جوامع اروپائی است. چه کسی میتوانست باور کند که در مدتی کمتر از 50 سال دشمنان دیروز که در دو جنگ جهانی میلیونها نفر از اتباع یکدیگر را در میدانهای جنگ به فجیعترین وضع به قتل رساندند یا خانه خراب کردند، امروز در کنار هم در اتحادیه اروپا این چنین دست همکاری و مودّت بدهند؟ تصور ایجاد اتحادیه اروپا در دوران پس از جنگ دوم جهانی آنقدر از واقعیات بدور بود که تصور سقوط امپراتوری کمونیسم در نیمه دوم قرن بیستم. اما هر دوی این «عجایب» به وقوع پیوست و امروز نوعی دمکراسی از کوههای اورال تا اقیانوس اطلس مستقر شده است. مسلماً این چنین تغییر و تحول عظیم به سهولت امکانپذیر نبوده و نیست.
یکی از جوامعی که بیش از همه گرفتار درد شدید زایمان جامعۀ نو و مدرن شده، کشور فرانسه است. یکی از شگفتانگیزترین تفاوتهای جامعه فرانسه با بقیه اروپا و آمریکا این واقعیت است که فرانسویها عادت دارند مسائل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خود را با راهپیمائی در خیابانها حل کنند. تنها در فرانسه این اعتقاد وجود دارد که هرگونه تصمیمی را میشود با تظاهرات خیابانی خنثی کرد. مسائل گوناگونی که در سایر کشورها از طریق انتخابات، رفراندوم و مباحثات و پارلمان طرح و حل میشوند در فرانسه دیر یا زود به کوچهها و میدانها کشیده میشوند. عشق به اعتراضات خیابانی یا به قول خودشان “Nostalgie de la rue” یک خصیصه فرانسوی است که گذار از آن بسیار مشکل به نظر میرسد. حوادث اسفبار ماه مه 1968 این روحیه را در نسلهای بعدی فرانسویها ایجاد کرده است که تغییر، یا بهتر بگوئیم پیشگیری از تغییر، تنها در پیشگاه دادگاه خلق در خیابانها امکانپذیر است. به عنوان مثال در دور اول ریاست جمهوری ژاک شیراک اعتصابهای پیدر پی و تظاهرات خیابانی باعث شد حکومت از خیر اصلاحات بازار کار و اقتصاد چشمپوشی کند و طی نزدیک به 14 سال اصلاحات در بوته فراموشی باقی ماند. در سال 2006 زمانی که دومینیک دو ویل پن، آخرین نخست وزیر شیراک سعی کرد مختصر تغییری در قوانین کار بدهد آنقدر دامنه اعتراضها توسعه یافت که وی مجبور به عقبنشینی شد و در این میان آرزوی رئیس جمهور شدن را هم برای همیشه فراموش کرد.
اکنون یک بار دیگر بهار آمده است و ماه مه در شرف پایان است. رئیس جمهور جدیدی انتخاب شده است که پیش از انجام انتخابات جزئیات برنامه اصلاحات خود را با مردم در میان گذاشت و با اکثریت قابل توجهی برنده شد. اکنون یکبار دیگر فرانسه بر سر دوراهی فلج سیاسی و یا رفرم قرار دارد و کمتر کسی میتواند به جرأت پیشبینی کند که نتیجه این زورآزمائی چه خواهد بود. اما چندین عامل ظاهراً این بار به سود رفرم تغییر کردهاند:
ـ حزب مخالف یعنی حزب سوسیالیست پراکنده، بیبرنامه و گرفتار اختلافات داخلی است. بر سر رهبری و انتخاب جهت سیاسی حزب توافقی وجود ندارد.
ـ اتحادیههای کارگری فرانسه که همیشه سد محکمی در برابر اصلاحات بودهاند در ضعیفترین موقعیت قرار دارند. نه تنها با یکدیگر اختلاف دارند بلکه عضویت در اتحادیههای کارگری هرگز تا این حد پائین نبوده است.
ـ برخلاف ماه مه 1968 دانشجویان و دانشآموزان در دو صف قرار دارند. جمعی هنوز رادیکال و تندرو هستند در حالی که اکثریت فهمیدهاند که سیستم اقتصادی و قوانین کار فرانسه فرسوده است و نیازمند اصلاحات.
ـ رئیس جمهور سارکوزی، اگر از خودنمائیهای جلف و رفتار غیرمعمول او بگذریم، مردی است با ارادهای قوی و احساس مسئولیت. در واقع او چارهای جز ایستادگی ندارد. او به عنوان رئیس جمهور اصلاحات انتخاب شده است و هنوز هم بیش از شصت درصد رأی دهندگان هواخواه اصلاحات هستند. محبوبیت شخصی او به پائینترین سطح رسیده است اما برنامه اصلاحاتش مورد تأیید اکثریت است. اگر او در برابر تظاهرات خیابانی و اعتصابهای پیاپی عقبنشینی کند، شکستش برای چهار سال باقیمانده از ریاست جمهوریش اجتنابناپذیر خواهد بود.
اما اگر سارکوزی پیروز شود نه تنها برنامه اصلاحات او موفق خواهد شد، بلکه شاید برای همیشه سنت «دمکراسی کوچه» در فرانسه از «مد» بیفتد.
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|